<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اتاق تمام فلزی</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com</link>
<description>حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 19:19:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در باب ملاحظات</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>
آن کس که وقتی بوس برایش می فرستی و می گویی &quot;الهی بمیرم برایت&quot; فقط می گوید &quot;خوب!&quot; مادر قحبه ترین انسان عالم نیست، شاید فقط دارد سعی می کند گوشی به گوش، یک دستی خودش را سر مستراح بشورد.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 19:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار آقای ف - در باب سر شکستگی ها</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-423.aspx</link>
<description>
تیرو&quot; هم کارم، که بعدا معرفی می کند که اهل سریلانکا است، اولین جمله ای که بعد از این که خودمان را معرفی می کنیم و می فهمد اهل کجایم می پرسد، این است که:&lt;br /&gt;&quot;تو هم دکترا داری؟&quot;&lt;br /&gt;&quot;ها؟&quot;&lt;br /&gt;&quot;آخر ایرانی هایی که من تا حالا دیده ام همه شان دکترا داشته اند&quot;&lt;br /&gt;من سرم را می اندازم زیر و با شرمنده گی می گویم: &quot;نه، من فقط یک فوق لیسانس دارم&quot;&lt;br /&gt;احساس بی بته گی و سر افکنده گی و خاک بر سری الان همه ی وجودم را در نوردیده به شدت.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 15:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب داروینیسم، گنده گوزی و اصل انتخاب طبیعی</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-422.aspx</link>
<description>
گنده گوزی، فرزند، خیلی رو و بیش از آن جگر می خواهد وقتی می بینی که اگر پیشرفت پزشکی و تکنولوژی و علم و آمپول و پنی سیلین و انکوباتور و آنژیو و شیاف و کورتیزون و کوفت و درد و زهرمار و این ها نبود، الان اغلبمان این وسط مسط ها به ضرب انتخاب طبیعی &quot;حذف&quot; شده بودیم.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 12 Feb 2012 09:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سانحه</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-421.aspx</link>
<description>{صدای گرومپ وحشت ناکی به گوش می رسد. صدای نعره ی دنباله دار. سکوت}&lt;br /&gt;{مرد ره گذر شتابان خودش را سر چاهی که سرپوشش فرو ریخته و غبار و خاک اطرافش به هوا بلند است، می رساند و به داخل خم می شود. مرد خاک و خلی ای ته چاه داز کشیده}&lt;br /&gt;{مرد سر چاه، فریاد می کشد}&lt;br /&gt;&quot;صدای منو می شنوی؟&quot;&lt;br /&gt;&quot;نه&quot;&lt;br /&gt;{بلند تر} &quot;صدای منو می شنوی؟&lt;br /&gt;&quot;نه&quot;&lt;br /&gt;{باز هم بلندتر} &quot;صدای منو می شنوی؟!&quot;&lt;br /&gt;&quot;نه!&quot;&lt;br /&gt;{با تمام قوا } &quot;صدای منو می شنوی؟!!&quot;&lt;br /&gt;&quot;می گم نه!!&quot;&lt;br /&gt;{چند لحظه سکوت}&lt;br /&gt;{مرد سر چاه با صدای معمولی} &quot;یعنی الان نمی شنوی من چی می گویم؟&quot;&lt;br /&gt;{سکوت}&lt;br /&gt;&quot;نه، فکر می کنم نشنوم&quot;&lt;br /&gt;{سکوت} &lt;br /&gt;&quot;چرا؟&quot;&lt;br /&gt;{مکث}&lt;br /&gt;&quot;نمی دانم&quot;&lt;br /&gt;{مرد ته چاه سرش را می خاراند و انگشتش را توی دماغش می کند. مرد بالای چاه به صورتش دست می کشد.}&lt;br /&gt;{سکوت}&lt;br /&gt;{مرد درون چاه بلند می شود و خودش را می تکاند. لبه ی چاه تا سینه اش می رسد}&lt;br /&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 17:29:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-421.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم قطاران</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-420.aspx</link>
<description>{به قطرات مایع روی کفشش نگاه می کند}&lt;br /&gt;&quot;یک بار دیگر  روی پای من ادرار کنی خایه هایت را می برم مادر قحبه.&quot;&lt;br /&gt;&quot;مگر آن دفعه که خودت با عکس زن من یواشکی جلق می زدی من چیزی گفتم الدنگ؟&quot;&lt;br /&gt;{هر دو ساکت به رو به رو خیره می شوند}&lt;br /&gt;{هر دو آلت هایشان را می دهند تو، زیپ شلوار ها را می کشند بالا. بر می گردند سر کارشان}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Jan 2012 16:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-420.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> عاشقال 31 یا در باب پروانه پنداری</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-419.aspx</link>
<description>
در بلوغ یک رابطه ی عاشقانه ای، آن جاهایی که دیگر آدم انقدر پروانه ای می شود که که رازهای مگویش را هم منباب عشق و یگانه پنداری می ریزد روی دایره، طرفم که خانمک ترگل ورگل و بی نهایت متشخصی بود اعترافی که برایم کرد این بود که بعضی وقت ها موقع راه رفتن توی خیابان یواشکی می گوزد.&lt;br /&gt;من گه بخورم دیگر بخواهم یگانه بشوم در کل.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 12:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-419.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب کراس بیتوین از خود بی گانه گی و نبوغ</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-418.aspx</link>
<description>
فیلم &quot;تهران من برای فروش&quot; را دارم نگاه می کنم. ده دقیقه از فیلم طول می کشد تا کشف کنم که لازم نیست زیرنویس انگلیسی را بخوانم و می توانم به هنرپیشه ها که فارسی حرف می زنند گوش کنم، به این دلیل واضح که خوب فارسی حالیم می شود.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خجلم الان یک کم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت: چند نفری توضیح دادند اسم فیلم &quot;تهران من حراج&quot; است. بدتر شد. تازه متوجه شدم اسم فیلم را هم از عنوان انگیسیش ترجمه کرده بوده ام خیر سرم.&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 12:28:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-418.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب از خود بی گانه گی در غربت</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-416.aspx</link>
<description>دارم به خودم اجازه می دهم که به خاطر چیزهای خیلی خیلی ساده، پیش پا افتاده، غیر مهم، غیر عمیق و بی ربط، هر از گاهی بخندم، ذوق کنم و شاد بشوم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از قرار دارم عوض می شوم.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 13:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-416.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دزد وبلاگ نویس</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>
یک ننه قمری، این جا و آن جا به اسم و آدرس من کامنت های نامربوط می گذارد. &lt;a href=&quot;http://sozan-nakh.blogfa.com/comments/?blogid=sozan-nakh&amp;postid=17&amp;timezone=12600&quot; title=&quot;این جا.&quot;&gt;مثلا این جا.&lt;/a&gt; مدتی هم هست که مشغول است.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن هایی که کمی من را می شناسند احتمالا می دانند که من در مورد مطلب کسی، هر چقدر هم که نامورد علاقه ام باشد، توهین آمیز صحبت نمی کنم. افتضاح آن موقعی می شود که یکی من را نمی شناسد و نمی آید هم مثل آن بابای آن بالا بگوید که بعد من سعی کنم قضیه را روشن کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی پدر و مادری که کلا کم نبوده هیچ وقت در بلاگ شهر، بی پدر و مادر &quot;به حساب دیگران&quot; هم عجیب نیست چندان. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 14:14:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتاب تابان</title>
<link>http://aminfouladi.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&quot;تشنه ام. این عطش بی پیر بدجور امانم را بریده&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این را آخرین خون آشام روی زمین، ده روز بعد از آن که آخرین قطره ی خون آخرین انسان روی زمین را که دختر کوچولوی موبوری بود مکید و جسد چروکیده و آش و لاشش را به کناری انداخت، وقتی داشت زیر اولین اشعه ی خورشید سحرگاهی پوستش سیاه می شد و ترک می خورد، زیر لب با خود ژکید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 04 Nov 2011 06:52:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>aminfouladi</dc:creator>
<guid>http://aminfouladi.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

