دینگ لینگ! {صدای زنگ در}
{صدای دویدن بچه گانه ی بردیا روی کف چوبی منزل}
{صدای گفتگوی بچه گانه به انگلیسی}
من: خاله جان کی بود؟
خاله: این بچه ی همسایه بود، ازین سبزی های باغچه شان گاهی برایمان می فرستند.
{صدای مکالمه ی خاله و بردیا. من گوش نمی دهم}
چند دقیقه بعد}
{بردیا خان تپ تپ می دود توی اتاق پهلوی من که پشت کامپیوترم. یک شاخه ی سبز بلند دستش است}
بردیا: "امین سما ازینا می خویی؟ ایتس یامی!" ("ر" را نمی تواند تلفظ کند)
من: چی هست؟
بردیا: "ایتس اسپیناچ"
من: "شسته است؟"
بردیا: "یس ایت ایز"
من: "مرسی، من یه کم از ساقش می خورم"
{تکه ی بزرگی از ساقه می کنم و می جوم. مزه ی خاک می دهد. کلا مزه ی سبزیجاتشان عجیب و غریب است}
{بردیا می دود بیرون. من ساقه با مزه ی خاک را تا ته می خورم. خاله بردیا را می بیند که اسفناج نصفه دستش است}
خاله: "بردی! مگر نگفتم آن اسفناج را بشور؟ کثافت است!"
جناب بردیا، پا می کوبد به زمین، با فریاد: "مام، ایتس کلین! آی نو دت، ایتس کلین!"
{من چند دقیقه ای به مزه ی خاک توی گلویم فکر می کنم}