یک هفته پیش: صبحی سه تا بسته شکلات جویده شده کف اتاق پیدا کردیم. کار موش چاقالوی اتاقم است. شکلات ها را یادم رفته بوده توی کمد بگذارم.
چهار روز پیش: صبح که بیدار می شوم، تکه ی بزرگی از گلیم کف اتاق جویده شده است. فکر کنم حواسم نبوده، یک کمی شکلات مالیده شده بوده رویش.
دیروز: میزم لق می زند. پایه اش را نگاه می کنم. جویده شده است. یادم می آید بچه ها که بازی می کردند شکلات دستشان بود. احتمالا مالیده اند به پایه ی میز. برای این موش باید فکری بکنیم.
دیشب: تولدم بود. آخرین چیزی که یادم می آید این است که مست کرده بودیم و با دست کیک می خوردیم و می خندیدیم.
امروز: دیشب کف اتاق خوابم برده بوده. از صبح که بیدار شده ام هر دو دستم از مچ نیست. از لای خون که سیاه دلمه بسته، هر از گاهی شره ی سرخی می زند بیرون و می پاشد توی صورتم. دقت می کنم در آینه زیاد نگاه نکنم، چون کاسه ی سرم باز است. نصف سمت راست جمجمه ام جویده شده. مغزم مثل کیک گاز خورده ی مانده ای آن تو ضربان می کند، جای چند تا گاز رویش هست. یادم می آید که کیک تولدم شکلاتی بود. به نظرم وسط خواب با دست شکلاتیم سرم را خارانده باشم. به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/25 14:46 + با
