روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
کلاغ که رادیو را به گوشش چسبانده بود و با استیصال سعی می کرد ایستگاهی را پیدا کند که خبری راجع به اوضاع پخش کند، دست کرد پر کمرش و قالب پنیر را در آورد و پرتاب کرد سمت روباه و با غیظ گفت:
"بگیر کوفت کن مادر ق_حبه ی دله. الان توی این وضعیت آخر وقت این حرف هاست؟"
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/04/08 8:4 + با

