من آدم توی دستهایم مرده، جسد شسته ام، جسد ترکیده و متلاشی رفیقم را. می دانی، خیالم جمع بود که پوستم دیگر کلفت است. این داستان ها که شد، مطمئن شدم که پوستم کلفت است، ولی یک چیز دیگر را هم مطمئن شدم: پوست کلفتی ربطی به آدم بودن ندارد. فقط مسیر اشک هایت پشت و رو می شود، به جای بیرون می ریزد تو. الان تنها چیزی که به اش فکر می کنم، نه برای خودم تنها، که برای دانشجو ها، پسر ها، دخترها، آدم ها، فقط بقاست. این که دوام بیاوریم تا آن موقع که وقتش بشود که بخندیم.
خلاصه این که عزیز جانم، فدایت بشوم، اشکت را که ریختی، دندان هایت را روی هم فشار بده و برگرد به زندگی. باید دوام آورد، باید ماند. راهی جز این نیست.
پی نوشت: این را در حقیقت برای دوستی نوشته بودم. دقیقا نفهمیدم که چی شد که از این جا سر در آورد.
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/04/06 12:28 + با

