تبليغاتX
اتاق تمام فلزی - الانتخابات – بعد نویس ها یا سانتیمانتال ها زودتر می میرند

این را گذاشته بودم کمی که آرام تر شدم بنویسم.

به شدت به ام بر خورده است، به همه جایم. اوایل بغض داشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، وسط اتوبان چیزی نمانده بود سرم را بگذارم روی فرمان و گریه کنم، نصف هفته ی گذشته را نرفتم سر کار. الان آن بغض تبدیل شده به یک چیزی بین خشم فرو خورده و بی حسی. بماند.

دوستم که احوالات من را ازم می شنود (چون نمود بیرونی ندارد که ببیند) می گوید: تو آخر چرا؟ چرا برایت مهم است؟ تو که داری می روی، من جای تو بودم "در می آوردم و نشان این مملکت می دادم" و می رفتم (کلمات را می بخشید، مکالماتمان عین حالمان همین است). می گویم: می دانی، مثل "در آوردن" برای خانواده ات است. فرض کن خانواده ای داری که بدند و شرند و پلیدند و در زندگیت دخالت می کنند و روزگارت را سیاه کرده اند. بعد یک زمانی تو روابطت را باشان تغییر می دهی و از زندگیت می ریزیشان بیرون و جلوی دخالتشان را می گیری و پایشان را می بری و اعصابت راحت می شود و زندگیت را می کنی. این جا، بله، تو شر را کنده ای و دستشان را کوتاه کرده ای و داری راحت زندگیت را می کنی، ولی مساله این است که تو خانواده می خواستی، می خواستی خانواده داشته باشی. حکایت من هم همین است. می دانم که می روم و سخت به این زودی ها پشت سرم را نگاه کنم و مطمئنم که خوشحال تر و آرام تر هم خواهم بود.

نکته می دانی ولی چیست؟ این که شاید این خاک برایت مهم بوده باشد، این که خواسته باشی وطن داشته باشی.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/30 10:4 + با