این را گذاشته بودم کمی که آرام تر شدم بنویسم.
به شدت به ام بر خورده است، به همه جایم. اوایل بغض داشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، وسط اتوبان چیزی نمانده بود سرم را بگذارم روی فرمان و گریه کنم، نصف هفته ی گذشته را نرفتم سر کار. الان آن بغض تبدیل شده به یک چیزی بین خشم فرو خورده و بی حسی. بماند.
دوستم که احوالات من را ازم می شنود (چون نمود بیرونی ندارد که ببیند) می گوید: تو آخر چرا؟ چرا برایت مهم است؟ تو که داری می روی، من جای تو بودم "در می آوردم و نشان این مملکت می دادم" و می رفتم (کلمات را می بخشید، مکالماتمان عین حالمان همین است). می گویم: می دانی، مثل "در آوردن" برای خانواده ات است. فرض کن خانواده ای داری که بدند و شرند و پلیدند و در زندگیت دخالت می کنند و روزگارت را سیاه کرده اند. بعد یک زمانی تو روابطت را باشان تغییر می دهی و از زندگیت می ریزیشان بیرون و جلوی دخالتشان را می گیری و پایشان را می بری و اعصابت راحت می شود و زندگیت را می کنی. این جا، بله، تو شر را کنده ای و دستشان را کوتاه کرده ای و داری راحت زندگیت را می کنی، ولی مساله این است که تو خانواده می خواستی، می خواستی خانواده داشته باشی. حکایت من هم همین است. می دانم که می روم و سخت به این زودی ها پشت سرم را نگاه کنم و مطمئنم که خوشحال تر و آرام تر هم خواهم بود.
نکته می دانی ولی چیست؟ این که شاید این خاک برایت مهم بوده باشد، این که خواسته باشی وطن داشته باشی.

