روباهه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
کلاغ که روی شاخه ی بلندی نشسته بود، قالب
گنده ی پنیر
ی خوشبویی که در منقار داشت را بالا انداخت و
یک ضرب بلعید، و بعد هفت تیرش را از پر کمرش بیرون کشید و مغز روباه را روی آسفالت
داغ تفتیده ی آفتاب خورده پاشاند. بعد روی جسد روباه
که هنوز ریز ریز رعشه می کرد فرود آمد، سیگاری کنج لبش گذاشت و روشن کرد، و بعد
همان طور که با کارد سلاخیش
شکم روباه را درید و اندرونش را روی زمین ریخت و همان طور که پوستش پوست روباه را می کند که ببرد بفروشد، در حالی که به سیگار پک می زد از گوشه ی لب گفت: "مادرقح_به، صد و پنجاه سال پیش هم جدت همین کلک را می خواست بزند."