تبليغاتX
اتاق تمام فلزی - مامور مذاکره

پک عمیقی به سیگارم  می زنم و خیره می شوم به چشم های جوانک. صورتش مثل مرده سفید شده و لب هایش می لرزد. هفت تیر را روی شقیقه اش نگاه داشته، و حرف که می زند کمی کف سفید از گوشه ی دهانش بیرون می زند. مثل روز روشن است که خودش را باخته، و تعجب می کنم چطور تا حالا خودش را خیس نکرده.

"خودم را می کشم! به خدا خودم را می کشم!"

با فریاد زدن می خواهد به خودش و به من بقبولاند که مصمم و خطرناک است، ولی بعید می دانم که خودش هم گول خودش را بخورد، من که هیچ. ته سیگار را زیر پایم له می کنم.

"جدا؟!"

می توانم احساس کنم که لبخند کج روی صورتم از لحن صدایم ریشخند آمیز تر است. این تیپ جوجه ها را زیاد دیده ام، هارت و پورت و سر و صدا زیاد دارند ولی جگر عمل کردن ندارد. مثل بچه ها می مانند یا شاید مثل سگ های ولگرد، اگر احساس کنند که یخشان پهلویت گرفته است و تهدیدهایشان را جدی گرفته ای، دل و جرات پیدا می کنند و گازت می گیرند.

دوباره می گوید: "ببین، جدی می گویم! مغزم را داغان می کنم! می فهمی؟"

"آره، مطمئنم که می کنی جان تو!"

چرخی می زنم و جوری قرار می گیرم که نیم رخم به طرفش باشد. سیگار جدیدی در می آورم و پشت گوشم می گذارم.

"خوب چرا معطلی بچه جان؟ من که همه ی روز را وقت ندارم. اگر می خواهی غلطی بکنی زودتر بکن که بتوانم خبرت را ببرم برای ننه بابایت، وقت هم باشد که کثافت کاریت را تر و تمیز کنند. فقط این را توی آن کله ی پوک به درد نخورت فرو کن: آدم ننر به درد نخوری مثل تو، همین الان هم که به درک واصل شود هیچ کس ککش هم نمی گزد. پدر و مادر ننه مرده ات هم شاید اولش یک کمی آبغوره بگیرند، ولی بعدش یادشان می رود، و به ات قول می دهم که نفس راحتی هم می کشند. نگاهش کن تو را به خدا! بچه جان، خودت بدون پول های باباجانت هیچ گهی نیستی، هیچ کاری بلد نیستی، به درد هیچ کاری نمی خوری، اگر لباس ها و پول هایت را ازت بگیرند و ولت کنند وسط شهر، یک پاپاسی پول گدایی هم نمی توانی در بیاوری، از گرسنگی می میری."

سخنرانی غراییست، و همین طور که می گویم و بمبارانش می کنم زیرچشمی حواسم به اش هست که ببینم حرف هایم چه اثری رویش دارند. می بینم که هرچه من جلوتر می روم، خرد تر و مچاله تر می شود. انگار تصورش از خودش می شکند و می ریزد، و من هم به همین دلیل فشار را بیشتر می کنم.

"آن وقت یک همچین نکبت به دردنخوری، می آیی قاطی هم می کنی و خودت را هم لوس می کنی و اسلحه بر می داری که اگر چنین و چنان نشود خودم را می کشم. فکر می کنی بکشی کسی به کفشش هم هست؟ هر غلطی می خواهی بکنی بجنب، یا اگر وجودش را نداری جان ننه ات بینداز کنار آن ماسماسک را و خودت را جمع و جور کن جوجه!"

می بینم که آن لحظه ی بحرانی پرخطر که در اینجور موقعیت هایی، تعیین کننده است فرا می رسد. یک لحظه چهره اش در هم کشیده می شود، انگشتش روی ماشه منقبض تر می شود، چشمانش را می بندد و یک لحظه مکث می کند. من ساکت می شوم، و مکث می کنم.

انقباض بدنش رها می شود. چشم هایش را باز می کند. آن لحظه گذشته است، فرصتش را برای این که کاری بکند از دست داده است. دیگر غلطی نخواهد کرد. از این جا به بعدش دیگر موش و گربه بازی بی خود است.

سیگار را از پشت گوشم توی دهانم می گذارم. سرم را خم می کنم سمت دستم، فندک می زنم و سیگار را روشن می کنم.

بوم!

نصف صورتم و گردنم، گرم، خیس و لزج می شود. نگاه خیره ام ثابت می ماند به سر آستین های سفیدم و مچ دستم که پر از لکه های سرخ تیره شده اند. یک لکه ی قرمز، کاغذ سفید سیگار را نمدار کرده است.

سیگار روشن از دهانم می افتد.
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/02/19 10:32 + با