از دوستم که رفته بود سفر استرالیا، خواسته بودم برایم یک پنجه ی کانگورو بیاورد. آنجا از قرار نمایش هایی هست که جلوی چشم تماشاچی ها یک نفر سوار بر اسب در یک محوطه ی پر از کانگورو با طناب و کمند و تشکیلات کانگورو شکار می کند، و بعد قسمت های مختلف بدن شکار مثل پنجه و این هایش را خشک می کنند و به کسی که بیشترین پول را بدهد می دهند. دوستم برایم سنگ تمام گذاشته بود و یک چنین چیزی آورده بود، توی یک جعبه ی چوبی قشنگ. جعبه را که باز کردم، یک پنجه ی خشکیده ی چروکیده، قطع شده از مچ تویش بود.آن قدری که انتظار داشتم مودار نبود، و ناخن هایش هم به مال حیوانات نمی خورد. راستش اصلا با تصوری که از پنجه ی کانگورو داشتم جور نبود. با احتیاط تمام، جوری که زیاد مثل یک الدنگ ناسپاس جلوه نکنم، علت را پرسیدم. خیلی طبیعی، انگار که یادش رفته باشد بگوید توضیح داد:
"آهان، آن را می گویی؟ راستش هر دفعه که از ان نمایش ها برگزار می شد سوارکار کانگورو را شکار می کرد و آن ها هم دست و پا و کله اش را قطع می کردند و خشک می کردند و می فروختند به مردم، منتهی این دفعه که من رفته بودم سوارکاره از اسبش افتاد و گردنش شکست، یک تعدادی از مردم هم که به هر حال آمده بودند از این سوغاتی ها بخرند ..."
بقیه ی حرفش را نمی شنوم. نگاهم خیره مانده به ناخن های کوتاه شده ی دست قطع شده که رگه ی چرک سیاهی زیرشان است. توی صورت دوستم استفراغ می کنم.