صدای جیر جیر جوجه کبوتری که انگار از لانه اش پایین افتاده بود، از پیاده روی آن طرف کوچه توجهم را جلب کرد. گربه ی گل باقالی قبراقی بالای سر جوجه ی نحیف فسقلی که کرک های تنکی داشت ایستاده بود و براق زل زده بود به جوجه. یک حالت بدبختی و بیچارگی آن طور که جوجه پخش زمین شده بود درش بود که جگر آدم را کباب می کرد، و بی برو برگرد منتظر بودم گربه هه در جا بخوردش.
دنیای حیوانات پر از عجایب است. گاهی چیزهایی ازشان سر می زند که همه ی پیش داوری های آدم را به هم می زند. من داستان های زیادی خوانده بودم از سگ هایی که گربه ای را به فرزندی گرفته بودند، یا از گربه هایی که جوجه پرنده ای را تحت حمایت گرفته بودند و بزرگشان کرده بودند. از این چیزها زیاد شنیده بودم و زیاد خوانده بودم، ولی خودم ندیده بودم.
این گربه هه اما، مادر ق_حبه، از آن هایش نبود. تا من به خودم بجنبم با یک گاز کله ی جوجه ی مادر مرده را کند و همان طور که خون از تنه ی بی سر جوجه فواره می زد روی کف پیاده رو و کرک های نرم تنش را سرخ می کرد و و رعشه ها و بال بال زدن هایش خون را به اطراف می پاشید و زمین را به گند می کشید، کله را جوید و خورد، و بعد رفت سراغ تنه ی بی سر.
نتیجه ی اخلاقی: گربه ها سانتی مانتال نیستند، پراگماتیستند.
پی نوشت: دو داستان تاکیدات و آش موجود را از یونس لطفی خواندم و پدرم در آمد بس که از طنز و از سبک قلمش لذت مداوم بردم. هنوز هم دارم می برم، منتها یک کمی منقطع.
پی نویس: علیرضا روشن داستان سرباز را نوشت. از آن هاست که من برایم روشن است هیچ گاه نخواهم توانست بنویسم.

