تبليغاتX
اتاق تمام فلزی - بدون کلام

1-مرد

مادر ق_حبه ی جا ک_شی که الان که زنم همراهم است بام جوری گرم گرفته انگار صدسال است می شناسدم و دزدکی زنم را دید می زند، فروشنده ی بچه مزلف مغازه، هر وقت قبلا تنهایی می آمدم خرید تخمش هم انگار حسابم نمی کرد. معلوم است چرا، زنم بر و رو دارد. می فرستمش سمت ماشین و  خودم با لبخند، به هوای سوال برمی گردم طرف مردک. به اش که می رسم بی هوا با کله می کوبم تو ی صورتش. خون که فواره می زند بیرون، زانوهایش شل می شوند و پهن می شود روی زمین. با پاشنه می کوبم توی گردنش، و توی سرش، و توی صورتش. به خرخر می افتد. سیگاری روشن می کنم و می نشینم تا بیایند بگیرندم.

 

2-فروشنده

دردسر را که ببینم می شناسم. آن هم این جا در این نقطه ی ناجور شهر، که به خاطر کارم مجبورم بیایم و بروم. زنک ، لابد به حساب خودش خوشگل محله شان است، با آن موهای زرد و آرایش تابلو اش، که بیشتر حال آدم را بد می کند تا قشنگ باشد. امروز هم که با شوهرش آمده باز ول نمی کند، انگار می خواهد قورت بدهد آدم را، بر و بر همین طور زل زده و زیر و رو می کند، هر چه هم عمدا بیشتر با شوهره گرم می گیرم. خوب است که رفت، شوهره هم انگار هوایش عوض شد از آن حالت گرفته و عصبی. سخت باید باشد آدم زن این جوری داشته باشد. لبخند زده بالاخره، و انگار می آید سر صحبت را باز کند.

 

3-همسر

حیف از این جوان، یاد برادرم می افتم. چند بار خواسته ام سر صحبت را باز کنم، بگویم آن دختره ای که به خاطرش می آیی این طرف ها، به درد نمی خورد. امروز زل زده بودم توی چشم هایش و دیگر کم مانده بود بگویم نکن جوان، حیفی، جای برادرم، حیف از تو، این دختر جلدش خوب است، تویش خراب است. رویم نشد. توی ماشین که برویم به شوهرم می گویم، هر چند امروز نمی دانم چرا عصبیست. می گویم برود باش سر صحبت را باز کند. حیف است این جوان، یاد برادرم می افتم.
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/01/19 8:56 + با