تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
چهارشنبه 1387/02/25
نفهم

غیر از یک پیراهن نه چندان بلند، هیچ چیز تنش نیست.

لوند و دعوت کننده،بلند می شود و می آید از پشت سر، تن خوش ترکیبش را به تنم می چسباند. دستش را به کشاله ام می اندازد، با زبانش صورتم و گوشم را نرم نرمک نوازش می کند. توی گوشم زمزمه می کند: "بخورمت گوگو؟" رعشه ای از تنم می گذرد.

با آرنج می کوبم توی دماغش. خون شتک می زند توی صورتم. روی زمین پهن می شود. "منو می خوای بخوری، بدبخت نفله؟" سر و صورتم را که با زبانش "تفی" کرده، پاک می کنم و با لگد توی آبگاهش می کوبم. مچاله می شود. رویش می نشینم و با مشت پشت سر هم توی کله اش می کوبم. "پتیاره! برا من پر رویی می کنی؟!"

هه! می گوید می خواهد مرا بخورد! از مادر نزاییده برای من لات بازی در بیاورد...!

+ 8:36 قبل از ظهر امین فولادی.