شانه به شانه ی هم نشسته ایم. هر دو خشمگین، رنجیده، ساکت.
سخت به جلویمان زل زده ایم. افکار خطرناک می کنیم.
بعداز آن همه مدت عشق آتشین، هردو ظاهرا، هم زمان از هم به تنگ آمده ایم.
من اما، دلم نرم می شود و روی رنجیدگی عمیق درونم را باز محبت رقیقی می پوشاند. دهانم را که می گشایم که بگویم که با تمام این تفاصیل هنوز دوستش دارم، مهلت نمی کنم. هفت تیر را روی شقیقه ام می گذارد و ماشه را می چکاند.