تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
جمعه 1387/02/06
هماغوشی گری

نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء

ادامه ی ماجرا به این صورت اتفاق می افتد که من به تو تجاوز می کنم و پیراهن و پستان بندت و بقیه را به عنف پاره می کنم و خشک درونت گشنی می نمایم و تو ازت خون راه می افتد خوارت ...اییده می شود و اشکت سرازیر می شود و جیغ می کشی و با آباژور می کوبی توی گیجگاهم و من در جا می میرم و تو با ساطور جسدم را تکه تکه می کنی و گوشت ها را می بری خرابه ی بغل خانه می دهی به سگ ها.بر که می گردی خانه، می بینی که آلت خونینم را جا گذاشته ای و این که هنوز "راست" است.برش می داری و به اش زل می زنی و به فکر فرو می روی... ء
+ 3:16 قبل از ظهر امین فولادی.