من، زلدا، سه بار است که به حکم وجدان نا آرامم، که از وقتی وجودحقیقیتان را شناختم لحظه ای رهایم نکرده، تصمیم به قتل شما، به جرم پلیدی بی انتها و کثافت وجودی تان داشته ام.
هر بار اما، آنچه مرا از تصمیمی که در لحظه ی گرفتنش غیر قابل بازگشت می نمود باز داشته است، نه حس بی معنی ترحم بر فرزندان و همسرتان، و نه این شعار مفت وبی معنی که هر آشغالی هم در نهایت مستحق زندگی است، بلکه تنها این حقیقت بسیار "سر راست" و سخت روح خراش است که حضرت آقا به گاه سپوختن غوغا می کنید لاکردار!
حتی با وجود آن همه کاغذ و خرت و پرت های روی میز منشی...