و خداوند، حتی ذره ای، آن نبود که پیش خود پندارانده بودیم.
بوی گند شور انداختگی جوراب های نیم دارش، به همراه لیچ انداختگی تهوع آور زیربغل پر پشمش با آن عرق گیر سوراخ، تاثیر حماقت بی پایان توی چشمهای دودوزن مفلوک پنهان درآن چشمخانه های گود افتاده اش را چند چندان می کرد.
شوقمان به فنا رفت،
در ذوقمان شا...یده شد.
و ما گ...ه خوردیم که آرزوی دیدار معبود داشتیم
و به گور اجدادمان خندیدیم که از صالحان بودیم
ما را همان جهنم بفرستید تا از قفا بسپوزند
اه!