تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
چهارشنبه 1387/01/21
رسم زمونه

و وقتي كه وقتش مي آيد، به اين نيست كه من باباي تو ام يا باباي يكي ديگه، كه قوي ترم يا جوان ترم يا مهربان ترم يا جا.كش ترم يا قح.به تر. يا اين كه بچه ام دوستم دارد يا زنم دوستم دارد يا زنم سال هاست با يكي ديگر مي خوابد يا من بغضي دارم كه سي سال حملش كرده ام يا چي. فقط اين است كه زمانش رسيده و زمانم به سر رسيده و زير اين گنبد كبود راهم به آخر رسيده و كارهاي تمام نشده ي من به هيچ جا نرسيده و به تخمي هم نيست كه نرسيده. و اين حقيقت كه آسمان بعد از من هم به همان كبودي مي ماند و دريا به همان آبي اي مي ماند و زندگي ادامه دارد و نمايش هم چنان ادامه دارد، هيچ گهي بابت من نمي خورد. و اين كه با بغض توي گلويم مي روم يا با دل خوش مي روم يا به تخمم هم نيست كه مي روم، تغييري نمي دهد در اين كه بچه ام باز هم سيگار مي كشد بعد كه رفتم يا مردك ممه ي زنم را مك مي زند بعد كه رفتم يا آگهي ارزان مي دهند توي روزنامه براي ختمم بعد كه رفتم. 

اين رسمش است، و اين طوري است.
+ 10:7 قبل از ظهر امین فولادی.