اين راهی كه دو تایی مي رويم، اين جاده ي طولاني بي انتها كه از پنجره ي اتومبيل وقتي كه كنارت نشسته ام مي بينم، وقتي تمام شد، ته تهش، آن جا که فقط به مدد اراده ی فوق بشری که در وجود جفتمان جاری شده می توانیم امید داشته باشیم برسیم، به اميد خدا، كاميون مي زند به مان. يك تير آهن مي آيد و صاف از وسط تو مي گذرد و رعشه مي كني و جان می کنی و مي ميري و خونت توي صورت من پاچيده مي شود و من جيغ مي كشم و افسرده مي شوم و به خاک ها لگد می زنم و هر وقت ياد صحنه ي مردنت مي افتم سخت حشر ي مي شوم و "راست".