تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
دوشنبه 1386/12/27
تحول

مرد، سي و چند ساله، پشت چراغ قرمز عابران پياده، سيگارش را گيراند، پك عميقي زد و بلافاصله سرفه ي خشك و كشداري سر داد.

يك باره، انگار از هيچ كجا، دخترك موطلايي خوشگلي، درست عين فرشته اي كه براي نجات فرستاده شده باشد، از ماشيني كه كنار خيابان پارك بود پياده شد، به سمت مرد دويد و با لحن شيرين بچه گانه اي گفت : "عمو جون، عمو جون! سيگار برات بده ها، تو رو خدا ديگه نكش!"

مرد مكثي كرد. رعشه اي از تنش گذشت، از زير چشم نگاهي به دختر بچه ي مو طلايي فرشته صورت انداخت و سيگار نزديك به اتمامش را دور انداخت، و يكي ديگر اتش زد.

مرد آخر، فرشته ها را كلا تخمش هم نبود.

تحول هم تو سرش بخورد.
 
+ 1:12 بعد از ظهر امین فولادی.