مي
گفت:"زندگي فقط يك رويا است، فرقي نمي كند اين رويا را "بيدار"
بگذرانيم يا در خواب.دلم مي خواهد بخوابم و بقيه ي عمرم را بيدار نشوم. مي خواهم روياهاي شيرين ببينم."
بدشانس بود بيچاره. بقيه ي عمرش
را خواب هم كه رفت، عوض رويا گير بدترين كابوس ساديستي – فتيشي افتاد. يعني هيچ
روياي شيريني كه نديد هيچ، يك مشت ساديست بيمار جنسي باقي عمرش در "رويا"
مدام كانش نهشتند.