تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
چهارشنبه 1386/12/08
افسانه ی پریان

شاهزاده خانم خوشگل موبلند موطلایی،بالای برجی زندانی شده بود که یک اژدهای هولناک مخوف محافظتش می کرد.اگر تا دو روز دیگه شاهزاده خانوم نجات پیدا نمی کرد،دیو پلید و زشت سرزمین می اومد و اونو لقمه ی چپ می کرد. دلاور پاکدل قصه ی ما خیلی دلش می خواست شاهزاده خانومو نجات بده، ولی اژدهاهه اصلا شوخی حالیش نبود و دلاور ما هم از شما چه پنهون واقعا تخم اين حرف ها رو نداشت.همین طور که غصه دار و ان کف موهای بلوند و ساق پاي سفيد و شيب ملايم كمر به باسن شاهزاده خانوم نشسته بود، مرلین،جادوگر مهربون سرزمین بر او ظاهر شد و چون نیت "واقعا" پاکی داشت و اصلا تو فکر لنگ و پاچه و ترتیب دادن شاهزاده خانوم نبود،شمشیر سحر آمیزی بهش داد که تو نبرد با هر پلیدی ای پیروزش کنه و زره جادویی ای که آتش هیچ اژدهایی بهش کارگر نباشه. دلاور سرزمین ما با عزم جزم و اراده ای "راست" راه افتاد که شاهزاده خانوم موطلایی رو نجات بده و هرچی اژدهاست رو از وسط جر بده و كــ...ون هرچي دیوه بذاره ....ء


ادامه دارد


+ 8:36 قبل از ظهر امین فولادی.