تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
شنبه 1386/11/20
عشوه

می‌گفت: "خسته ام از نا مهرباني آدم ها. مي خواهم بروم جايي كه نباشم‏‏‏، كه هيچ كس مرا به ياد نياورد‏، به جز اين فنجان كهنه ي قهوه ام. از همه دنيا، بسم است كه فقط همين فنجان مرا يادش باشد، به جاي همه ي انسان ها”

بد شانس بود بيچاره. به محض اين كه رفت، ننه قمر كارگر خونه زرتي فنجانه را موقع شستن انداخت و شكست. يعني از رفتنش كه دل هيچ كس نگرفت هيچي، بعد هم كه پشيمان و آويزان برگشت با لگد انداختندش بيرون. سگ هم او را يادش نمانده بود آخر.

+ 8:31 قبل از ظهر امین فولادی.