میگفت:
"خسته ام از نا مهرباني آدم ها. مي
خواهم بروم جايي كه نباشم، كه هيچ كس مرا به ياد
نياورد، به جز اين فنجان كهنه ي قهوه ام. از همه دنيا، بسم است كه فقط همين
فنجان مرا يادش باشد، به جاي همه ي انسان ها”
بد شانس بود بيچاره. به
محض اين كه رفت، ننه قمر كارگر خونه زرتي فنجانه را موقع شستن انداخت و شكست. يعني از رفتنش
كه دل هيچ كس نگرفت هيچي، بعد هم كه پشيمان و آويزان برگشت با لگد انداختندش
بيرون. سگ هم او را يادش نمانده بود آخر.