تبليغاتX
اتاق تمام فلزی
همواره از قلبت پیروی کن فرزند، جز وقتی که دارد به گ_ایت می دهد.
به تیغ آقای ف در جمعه 1388/08/22 9:15 + با

- می دانی، بعضی ها آن قدر HOT اند، آن قدر جذابیت جنسی دارند، آن قدر رفتارشان و حرکاتشان لوند است و آن قدر خودشان را خواستنی درست می کنند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی. ولی در مقابل این ها، یک سری دیگر هستند که آن قدر ساده اند،آن قدر گلند، آن قدر نازند، آن قدر مهربان و خوش قلبند، آن قدر با صفا و مثبتند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی ...

- برو گم شو کثافت!

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/08/05 18:34 + با
"عشق" یعنی وقتی با "او" خوابیده ای تصاویر پستا ن های درشت تر "آن یکی" توی ذهنت رژه نروند.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/07/02 11:6 + با

من فکر می کنم هیچ گاه ازدواج نخواهم کرد، چون اصلا برایش ارزش قائل نیستم، عین خیالم نیست، زندگی مشترک دوست ندارم، و بعید می دانم هیچ وقت هیچ آدمی آن قدرها برایم مهم شود که خرده فداکاری های لازم زندگی مشترک را حاضر باشم انجام بدهم.

من فکر می کنم هیچ گاه فرزند دار نخواهم شد، چون بی نهایت برایش ارزش قائلم، مسوولیت سرنوشتش و تربیتش و آینده اش برایم خیلی خیلی مهم است و بعید می دانم در هیچ دوره از زندگیم آن قدرها آدم حسابی بشوم که از عهده اش بر آیم.

دنیای نکبتی ایست. راه های متضاد به نتایج یکسان می رسند. آدم نمی داند بالاخره خودش راه را انتخاب کرده یا راه او را انتخاب کرده یا بالاخره چی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/06/16 10:23 + با

می دانی، بعضی چیزها توهم است.

فرضا هم آغوشی رویایی ای انجام داده اید، تنگ چپیده اید در بغل هم. فرضا او دقیقا اندازه اش قالب آغوش توست. فرضا یک دستت را انداخته ای دورش، او صورتش را قایم کرده در سینه ی تو، تو لپت را چسبانده ای به موهای او، که با هر نفسی که تو می کشی این ور آن ور می شوند و غلغلک می اندازندت. مثلا احساس می کنی تو محافظش هستی، که تا آخر دنیا باش هستی و او یگانه عشقت و عزیزترین داراییت است. مثلا او هم احساس می کند یک پناه دارد، که در آغوش تو و با تو، جایش امن است. این احساس زیبا، این احساس مقدس عشق و امنیت، دقیقا چرند است، توهم است. یک سوسک رهگذر می تواند صاف بشاشد توی تمام این لحظه، انگار که از بیخ امنیتی در کار نبوده. یا مثلا بابا یا ننه ی یکی تان که زرتی در را باز کند و شما ها را ک_ون لخت ببیند، یا اصلا یکیتان شاشش بگیرد، کار "لحظه" تان تمام است. از آن عمیق تر و بنیادی تر، تو خودت خوب می دانی که هم الان که او، عشق زندگیت، از در برود بیرون، اگر پا بدهد و ایزد قسمت کند و یکی بهتر بیاید تو، خوب آمده است دیگر ، قدمش سر چشم. او ولی، شاید نداند که توی عاشق نستوه و شوالیه ی دلیر، محافظت از یکی دیگر که هیچ، تنبان خودت را بتوانی نگاه داری ماه قاچ کرده باشی انگار. حقیقت این است که کل آن لحظه ی زیبا، عاشقانه، پر احساس، پروانه ای، و چه می دانم هر کوفت دیگری، حقیقتش بر پایه ی هیچ است، بنیادش بر پشم است، فلذا، ارزشش نیز.

بعضی چیزها پندار است، همان قدر هم می ارزد، حتی کمتر.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/24 22:54 + با

بعضی ها هستند که با بقیه اساس فرق دارند، آن قدر متفاوتند که از دور می فهمی در وجودشان قابلیت پرواز دارند. این ها نباید قاطی بقیه گله، روی زمین بمانند، باید بال و پرشان داد، باید فضا به شان داد، باید از بند رهایشان ساخت تا به پرواز در آیند، تا بلند بپرند.

که بعدا راحت بتوان با گلوله خلاصشان کرد.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/12 14:57 + با

دست به مهره بازیست فرزند

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/04/13 11:28 + با

من آدم توی دستهایم مرده، جسد شسته ام، جسد ترکیده و متلاشی رفیقم را. می دانی، خیالم جمع بود که پوستم دیگر کلفت است. این داستان ها که شد، مطمئن شدم که پوستم کلفت است، ولی یک چیز دیگر را هم مطمئن شدم: پوست کلفتی ربطی به آدم بودن ندارد. فقط مسیر اشک هایت پشت و رو می شود، به جای بیرون می ریزد تو. الان تنها چیزی که به اش فکر می کنم، نه برای خودم تنها، که برای دانشجو ها، پسر ها، دخترها، آدم ها، فقط بقاست. این که دوام بیاوریم تا آن موقع که وقتش بشود که بخندیم.

خلاصه این که عزیز جانم، فدایت بشوم، اشکت را که ریختی، دندان هایت را روی هم فشار بده و برگرد به زندگی. باید دوام آورد، باید ماند. راهی جز این نیست.

پی نوشت: این را در حقیقت برای دوستی نوشته بودم. دقیقا نفهمیدم که چی شد که از این جا سر در آورد.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/04/06 12:28 + با

خوب، غصه مان را خوردیم، بغضمان را هم کردیم. گریه و ممه* من غریبم کافیست. نکبت و مکافات وقتی بزرگ می شود باید اشکش را ریخت، ولی نباید درش باقی ماند که خودش تبدیل به سم نشود. باید فرستادش کنج سینه، آن جا حفظش کرد و برگشت به زندگی عادی، وگرنه فرسوده می شوی و سابیده می شوی و بی  اثر و وبال می شوی و خودت می شوی بخشی از مشکل. صحبت فراموش کردن نیست، نقل تسلیم نیست، داستان به هم فشردن دندان هاست و دنده پهنی، برای ماندن. این تنها راه بقاست.

*- در بعضی نسخ خطی این کلمه به نظر "ننه" می رسد هرچند در این مورد بسیاری اختلاف نظر ها حل نشده باقی مانده است.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/04/02 13:54 + با

این را گذاشته بودم کمی که آرام تر شدم بنویسم.

به شدت به ام بر خورده است، به همه جایم. اوایل بغض داشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، وسط اتوبان چیزی نمانده بود سرم را بگذارم روی فرمان و گریه کنم، نصف هفته ی گذشته را نرفتم سر کار. الان آن بغض تبدیل شده به یک چیزی بین خشم فرو خورده و بی حسی. بماند.

دوستم که احوالات من را ازم می شنود (چون نمود بیرونی ندارد که ببیند) می گوید: تو آخر چرا؟ چرا برایت مهم است؟ تو که داری می روی، من جای تو بودم "در می آوردم و نشان این مملکت می دادم" و می رفتم (کلمات را می بخشید، مکالماتمان عین حالمان همین است). می گویم: می دانی، مثل "در آوردن" برای خانواده ات است. فرض کن خانواده ای داری که بدند و شرند و پلیدند و در زندگیت دخالت می کنند و روزگارت را سیاه کرده اند. بعد یک زمانی تو روابطت را باشان تغییر می دهی و از زندگیت می ریزیشان بیرون و جلوی دخالتشان را می گیری و پایشان را می بری و اعصابت راحت می شود و زندگیت را می کنی. این جا، بله، تو شر را کنده ای و دستشان را کوتاه کرده ای و داری راحت زندگیت را می کنی، ولی مساله این است که تو خانواده می خواستی، می خواستی خانواده داشته باشی. حکایت من هم همین است. می دانم که می روم و سخت به این زودی ها پشت سرم را نگاه کنم و مطمئنم که خوشحال تر و آرام تر هم خواهم بود.

نکته می دانی ولی چیست؟ این که شاید این خاک برایت مهم بوده باشد، این که خواسته باشی وطن داشته باشی.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/30 10:4 + با
تاوان دروغ تحقیر نیست.

هیچ چیز تاوان هیچ چیز نیست. هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست. هیچ چیز مایه ی تعجب نیست.

این "پیروزی" بر ملت بزرگ ایران مبارک.

من وامانده هم بروم ببینم چه گلی پیدا می کنم به سرم بگیرم.

پی نوشت: خوب این انتخاب اکثریت است، نه؟ این منم که اگر خوشحال نیستم باید بار و بندیلم را جمع کنم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/23 8:41 + با

تاوان دروغ، تحقیر است.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/03/20 8:6 + با

در حقیقت من با کسانی که می خواهند به دکتر احمدی نژاد رای بدهند هیچ مشکلی ندارم، طرف فلسفه اش این است و روال فعلی به نفعش است، قبول. ممکن است بخواهیم بنشینیم یک چایی هم بخوریم با هم، تا وقتی هر دو طرف آدمیم. از آن هایی من کفری می شوم که از وضعیت فعلی ناراضیند ولی رای نمی دهند چون مثلا "میرحسین برنامه ندارد" یا "ازش شناختی ندارم" یا "کروبی فلان است" یا "رای من که اثری ندارد" یا چه و چه. این جور حرف زدن، به نظر من مختص این انتخابات نیست. سرطان قشر متوسط و کمی تحصیل کرده تر و کمی روشن فکر تر ایران است: این که کلا خودمان را از آسمان افتاده و چراغ جدا افروخته می دانیم و مهم تر این که پای عمل و عرق ریختن که می رسد کمیتمان می لنگد، چیزی که دقیقا نقطه قوت اردوگاه رقیب است: کار ندارند برنامه چیست و کی قبلا چه کرده و کجا بوده و بچه را کی چه کار کرده، وقت عمل که شد می روند کارشان را می کنند.

سهروردی (یا یک آدم حسابی دیگری، یادم نیست، مهم هم نیست) برای شاگردانش بیست برهان برای اثبات وجود خدا آورد، بعد به شان گفت که یک اثبات خیلی مهم تری هست که باید در "فیلد" نشانتان بدهم. بعد شاگردها را برداشت برد سر زمینی که کشاورزی داشت بیل می زد. یکی از شاگردها را فرستاد سراغ کشاورز. شاگرد از کشاورز پرسید: "به وجود خدا اعتقاد داری؟" گفت: "بله" گفت: "چرا؟" کشاورز بیل را برداشت و افتاد دنبال شاگرد ننه مرده به زدن که: "مادر ق_به! وجود خدا دلیل می خواهد؟!"

بحثم از دیروز با این دوستانم این مدلی شده: "فلان فلان شده، کوری؟ دور و برت را نمی بینی؟ رای دادن دلیل می خواهد؟"

پی نوشت: من به میر حسین رای می دهم. هر که به رضایی یا کروبی رای بدهد فدایش هم می شوم. هر که هم طرفدار احمدی نژاد است سرش سلامت.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/16 9:6 + با

بعضی بازی ها برد ندارد. ...ت را بردار و برو فرزند.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/03/06 8:11 + با

داشتم فکر می کردم که این تخم سگ های هفت هشت ده ساله ای که الان دارند توی خیابان جفتک چارکش می اندازند و فوتبال بازی می کنند و عربده می زنند، می توانست یکی شان بچه ی من باشد، تخس و والدالزنا باشد، فحش یادش داده باشم که همه جا بگوید، این ور و آن ور ببرمش و به ام بگوید بابا و وقتی کتک کاری کرد آش و لاش بیاید پهلوی خودم. به این فکر می کردم که ازین فکر چه احساسی به ام دست می دهد.

هیچ احساسی به ام دست نداد.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/02/30 11:57 + با
یکی دو تا از دوست های عزیزم ازم خواستند در این "وبلاگ پر مخاطبم" تبلیغ کنم. راستش خیلی این کار من نیست، یعنی کلا فلسفه ی این را که برای شرکت در انتخابات یا برای یک نفر در آن انتخابات تبلیغ بشود را متوجه نمی شوم، به این دلیل عمده که فکر می کنم اگر یک نفر معیارهای تصمیم گیرش برای انتخاب رییس جمهور مملکتش برایش روشن باشد، همه ی اطلاعات لازم برای محک زدن این معیارها و انتخاب بین گزینه های موجود، کاملا واضح و آشکار است. قضیه اما، فکر می کنم سر همان "اگر" باشد، یعنی چیزی که اطرافم می بینم این است که اغلب اطافیانم معیارهایشان برای انتخاب رییس جمهور چندان برای خودشان هم مشخص نیست، یا مثلا با معیارهایشان برای انتخاب سوپری که ازش خرید می کنند یا کسی که دختر به اش شوهر می دهند زیاد فرق نمی کند. تازه همان معیارها را به این راحتی ها نمی شود عوض کرد، یا این که کلا کار من نیست. این است که تبلیغ را متوجه نمی شوم.

حرف اصلیم را یادم نرود: همه چیز واضح و مشخص جلوی چشم هرکسی هست، مساله این است که طرف بخواهد ببیند یا نه. من فکر می کنم که این عادت فرهنگی ماست که وقتی کاری را "دلمان" بخواهد انجام دهیم یا برعکس، حالا هر چقدر منطق و استدلال و دلیل و مدرک برایمان بیاورند، جوری می پیچانیم و معوجش می کنیم قضیه را که در نهایت کار خودمان را بکنیم. یادم هست یک روز یک دوست خیلی صمیمیم که پیمانکار ساختمان است به ام زنگ زد و با لحن رسمی که معملا وقتی سر کار جلوی کس دیگری است، در آمد که: "مهندس! ما می خوایم تیر های فلان جا و فلان جای ساختمان را حذف کنیم، می شود به جایش آرماتور های فلان و فلان ستون را قوی کنیم؟" برایش توضیح دادم که به این کشکی ها نیست و این دست تغییرات جوریست که باید حتما مدل کامپیوتری بشود تا اثرش روی همه ی سازه دیده شود، نمی شود همین جوری گفت. در جواب، با آن لحن پیمانکاریش که وقتی بخواهد کارش را هر طور شده پیش ببرد به کار می برد، گفت: "مهندس! توی کامپیوتر و اینا نرو! همین طوری سردستی بگو ما چی کار کنیم!" من جواب دادم: "ببین، شما خودت مهندسی و داستان را خیلی هم خوب می دانی. اگر از من نظر پرسیدی و می خواهی کار درست انجام بدهی، همان است که به ات گفتم. اگر هم نمی خواهی و می خواهی کار خودت را بکنی که برو هر گ ـ ـهی دلت می خواهد بخور!"

نزد زیر خنده، و خیلی جدی خطاب به یک کسی که ظاهرا کنارش ایستاده بود توضیح داد:"مهندس می گوید هر گ ـ ـهی دلتان می خواهد بخورید." ظاهرا کارفرما تمام مدت کنار دستش ایستاده بود و همه ی مکالمه ی ما هم روی بلندگو بود. بعدا به ام گفت از اول مطمئن بوده که من همین جواب را می دهم.

حالا ربطش چیست؟ هیچ ربطی ندارد! کسی برای کسی تکلیف و تبلیغ نمی تواند بکند. اگر خود من را کسی بخواهد بداند، رای می دهم، و به میرحسین هم رای می دهم، و از همه مهمتر این که به کسی هم اجازه نمی دهم بام بحث کند سر تصمیمم. بقیه هم هرکس هر چیزی که مناسب می داند برود بخورد.

پی نویس: علیرضا جان کرمت خوسید؟

پس از پی نویس: احتمالا در پست بعد اصلا خودم کاندیدا خواهم شد. حالا می گویم.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/02/15 13:55 + با

به دعوت ژولی پولیان، قوانین زندگیم (یا یک همچو چیزی) را می نویسم. بعضیشان به ظاهر ابلهانه اند، و اغلب عمیقا ابلهانه اند، ولی خوب، زندگی هم ابلهانه است، و من هم هیچ کجا هیچ کس ازم نشنیده گفته باشم ابله نیستم.

0.Less is more

1.هیچ فرصتی را برای شا شیدن از دست نده.

1.1.هیچ چیزی آن قدرها اهمیت ندارد، ولی تنها راه صحیح این است که جوری رفتار کنی که انگار دارد.

2.سربالایی بگذار دنده دو. به تابلوها هم دقت کن.

2.1.گه اضافه خورن منجر به نتیجه ی اضافه نمی شود.

3.سونا برای لاغری نیست، ث ک ص برای لاغری نیست، ورزش برای لاغری هست. شیاف سرماخوردگی را خوب نمی کند، کاندم رودل را خوب نمی کند، گریه بغض را خوب می کند. کلا به هر سولاخی یک آچاری می خورد.

4.چیزها دقیقا آن طور نیستند که به نظر می آیند، در حالی که چیزها دقیقا آن طور هستند که هستند. یا چیزها دقیقا همان طورند که به نظر می آیند، نه آن طور که من فکر می کنم به نظر می آیند.

5.کلا تصویر بزرگتری در کار است.

5.1. Balance is the key

6.وابستگی با دل بستگی فرق دارد. فرقشان در این است که ربطی ندارند.

7.همه می رینند.

8.هرکه سر تا پایش گهیست خودش از گه نیست. هر که سر تا پایش گهی نیست خالی از گه نیست.

9.آدم ها اعمالشان نیستد، آدم ها شغلشان نیستند، آدم ها نقابشان نیستند.

10. اخلاق با منش فرق دارد. هر آدم خوش اخلاقی انسان خوبی نیست. هر آدم گند اخلاقی انسان بدی نیست.

11.راحت بگو گه خوردم، سخت بگو عاشقت هستم.

12. کلام مسوولیت دارد.

13.موقع معذرت خواهی، نگو "ولی". موقع معذرت خواهی پوستت کلفت باشد. موقع معذرت خواهی فقط گوش کن. در غیر این صورت معذرت نخواه.

14.تا وقتی راه دیگری هست کسی را نزن. اگر کسی را زدی نابوش کن.

15.درد کسی را نمی کشد.

16.خون ترس ندارد،مرگ ترس ندارد، سوسک ترس ندارد. زن را بپا.

17.اغلب بدترین اتفاق ممکن رخ می دهد، گاهی هم بدتر از آن. فرض را این طوری بگذار که اگر بعدا این طوری نشد خوش حال شوی.

18. اگر بال نداری از کارهایی که بال می خواهد پرهیز کن.

19.هرکس مسوول افکار، اعمال، گفتار و احساسات خودش است. کسی مسوول بدحالی تو نیست. کسی مسوول خوش حالی تو نیست. کلا کسی مسوول تو نیست جز خودت.

20.همه ی اعمال همه بر اساس نفع است، حتی اگر پنهان باشد.

21.خودت را گول نزن.

22.خودت را گول بزن! ولی اگر لازم است، فقط بدان که داری خودت را گول می زنی.

23.همه ی جواب ها جلوی چشمت است، فقط باید بخواهی ببینی.

24.هیچ چیز قطعی نیست.

25. همه چیز قطعیست.

26. همه چیز را جدی بگیر، در عین این که می دانی هیچ چیز آن قدرها هم جدی نیست.

27.غر نزن.

28.ننه من غریبم در نیاور.

29.آدم باش

 

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/01/17 10:20 + با

من تنهایم، بی رحمم، بغض دارم. من باور ندارم. من شمردن نمی دانم. راستش شمردنم هم نمی آید دیگر. هیچ وقت باور نکردم دو ستون عدد تراز بشوند جز با تقلب. عدد را هم دیگر باور ندارم. این حدیث زمانه ی سر آستین های نیم دار کبره بسته است. این حدیث سرزمین کوتوله هاست. ما هم خودمان جزئی از حدیثیم. نقل هم خواهیم شد بعدها، گیریم بدون نام، گیریم با تف، گیریم با لعنت. ولی من باور ندارم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/11/26 16:23 + با

من خیلی کم پیش آمده که نصیحت رویم اثری گذاشته باشد. با این حال دو تا نصیحت هست که فکر که می کنم، می بینم حقیقتا رویم اثر گذاشته اند، به شان فکر کرده ام و یک جاهایی واقعا باعث تغییر رفتارم شده اند.

اولی این است که: "هیچ فرصتی را برای شا شیدن از دست ندهید."

و دومی این که: "سر بالایی بزن دنده دو، به تابلو ها هم دقت کن"

این نصیحت ها واقعیند، عمیقند، کاربرد دارند، و از هرجور شعار و نقاب و چرند و کثافت تهیند. حالا صحبت خواهیم کرد از بابت توضیح بیشتر و این ها، هر چند احتمالش بیشتر است که نکنیم اصلا.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/10/29 14:13 + با
می دونی، این که از بیخ، از معنا تهی بشی تجربه ی شخصی خفنیه، ولی به خودی خود به معنی رشد شخصی خیلی خفنی نیست. اون جایی رشد و تحول شخصی (یا شخصیتی؟) خیلی خفنی اتفاق می افته که نه تنها از معنا تهی بشی، بلکه از نیاز به معنا، معنا داشتن یا معنا بخشیدن، هم تهی بشی، یا از گیر معنا بودن در کل. اگه این جوری بشه خیلی خفنه، و تقریبا می تونم بگم که قطعا مطمئنم که خیلی هم عالیه، چون درسته که ممکنه که با تهی شدن از معنی و از نیاز به معنا دادن به هر چیزی، آدم مستر یا هیچ گه دیگه ای هم  نشه، ولی حداقل با اطمینان می تونم بگه که تقریبا حتم دارم که اون مدت رهایی از قید معنی، برا تمدد اعصاب و ریست شدن خیلی خوبه.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/06/27 8:57 + با

آقای ف چیزی را نمی خواهد اثبات کند. به ریش هر نوع اثبات و اثبات چی هم می خندد کلا، ولی این به این معنی نیست که فکر نمی کند. در حقیقت بیش از حد فکر می کند، فلسفه می بافد، تحلیل و سبک سنگین و تردید می کند و آسمان را به زمین ربط می دهد. شاید به همین ذلیل است که آقای ف، گاهی اوقات (که این گاهی اوقات، گاهی اوقات می شود خیلی اوقات)، نیمه ی اسدش را بیشتر از نیمه ی ف اش دوست دارد. اسد همیشه حاضر است تا هر وقت اقای ف قپی بی جا زیاد آمد و گ...ه اضافی خورد، فحش را بکشد به جانش. چه کار کند بی چاره، طبع طنز که ندارد، فقط با فحش می تواند منظورش را حالی آقای ف ی عقل کل حق به جانب کند، و می کند. در حقیقت فحش، به مرور، تبدیل شده به مهم ترین اسلحه ی دوتاییشان برای خلاصی از مهلکه های ذهنی و فکری، که معمولا ف برای خودش دست و پا می کند. فحش را که می خورد، انگار که خون به مغزش رسیده باشد، نیمه ی  واقع بین و عمل گرایش بیدار می شود و خودش به زبان خوش راه حل ساده ای را که معمولا همان دور و بر هاست انتخاب می کند.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/05/20 8:27 + با

اسد بد جور توی کوک نوشته های فلسفی-روشن فکرانه ی باقی مانده از آقای ف رفته است. همین طور که زمین را می سابد، به شان فکر می کند. بار پنجم که مایع سفید کننده ی نمره 128 را روی موزاییک ها می پاشد، فحش ناجوری می دهد، و بلند بلند، انگار که کسی، شاید آقای ف، قرار است بشنود و حساب کارش را بکند، می گوید: "درست و غلط خیلی هم هست بچه قرتی! مردن و زنده موندن، می خواهی فرقشو بکنم توی حلقت؟ فرقش به اینه که چقد مردی. این زر زرا مال ترسواس. همه جور حرف مفتو می شه بافت، ولی عمله که نمره داره. به جون خودم نمرده بودی ام خودم کلتو می ترکوندم. ان ترسو!"

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/05/16 8:21 + با

و وقتي كه وقتش مي آيد، به اين نيست كه من باباي تو ام يا باباي يكي ديگه، كه قوي ترم يا جوان ترم يا مهربان ترم يا جا. كش ترم يا قح.به تر. يا اين كه بچه ام دوستم دارد يا زنم دوستم دارد يا زنم سال هاست با يكي ديگر مي خوابد يا من بغضي دارم كه سي سال حملش كرده ام يا چي. فقط اين است كه زمانش رسيده و زمانم به سر رسيده و زير اين گنبد كبود راهم به آخر رسيده و كارهاي تمام نشده ي من به هيچ جا نرسيده و به تخمي هم نيست كه نرسيده. و اين حقيقت كه آسمان بعد از من هم به همان كبودي مي ماند و دريا به همان آبي اي مي ماند و زندگي ادامه دارد و نمايش هم چنان ادامه دارد، هيچ گهي بابت من نمي خورد. و اين كه با بغض توي گلويم مي روم يا با دل خوش مي روم يا به تخمم هم نيست كه مي روم، تغييري نمي دهد در اين كه بچه ام باز هم سيگار مي كشد بعد كه رفتم يا مردك م م ه ي زنم را مك مي زند بعد كه رفتم يا آگهي ارزان مي دهند توي روزنامه براي ختمم بعد كه رفتم. 

اين رسمش است، و اين طوري است.
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/01/21 10:7 + با

خوشبختي مثل نقطه هاي كوچيك مي مونه،كه وقتي اين نقطه ها به هم بپيوندند مي شن يه خط، و وقتي اين خطها كنار هم قرار بگيرن مي شن يه صفحه، و وقتي اين صفحه ها هم ديگه رو پيدا كنن مي شن يه حجم، و نكته ي مهم اينه كه خود اون حجم هيچ گه خاصي نيست و ارزش پشمم نداره.

همين ديگه.
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/12/20 8:19 + با

من به دعوت نيلي براي شركت در اين بازي، بدين وسيله انتقام مخوف خودم را از كتاب هايي كه هر كدام يك زماني ترتيبم را داده اند مي گيرم! يك نكته ي مهم در مورد انتخاب هايم كه دوست دارم بگويم اين است كه من هم مثل همه تعداد خيلي زيادي رمان بد خوانده ام، ولي اين هايي كه اين جا انتخاب كرده ام، آن هايي بوده اند كه به خاطر شهرت رمان يا نويسنده اش اصلا انتظار نداشته ام اين جوري از كار در بيايند.

جاودانگي- ميلان كوندرا: اصلا قرار نبود  معرفي بنده و آقاي كوندرا به هم- كه تا سنين خيلي بالاي من به تعويق افتاده بود و به اصرار ساير دوستان كتاب خوان اتفاق افتاد، كه "تو با اين كتاب خوانيت حيف است كوندرا نخوانده باشي!"- چنين عاقبتي پيدا بكنه. آقا جان، دوري و دوستي. كوندرا به دين خود، ما هم به سي خود...!

ژان كريستف - رومن رولان: تلاش فوق انساني برد ازم تمام كردنش. آخر كتاب حدود 3000 تا اسم آهنگ ساز و نوازنده و آهنگ نويس و آهنگ خوان و آهنگ دوست و كوفت و زهر مار و ورم و درد و مرض ياد گرفته بودم، ولي به رواني كه ازم نابود كرد نمي ارزيد.

در قند و هندوانه – ريچارد براتيگان: براتيگان واقعا به شعور من توهين مي كند. سرتاسر كتاب پر است از شوخي هاي بي معني و يخ و لوده بازي هاي سطح پايين، و ارزش ادبي و داستان گويي هم تعطيل. كتاب كوچكي است ولي لجم را درآورد تا تمام شد.

هرتزوگ – سال بلو : ببين،من عاشق اين نويسنده ام، روي "سلطان باران"ش غيرت دارم. بهترين است. همين شد كه اين كتابشم با عشق و اميد از قفسه برداشتم، يه چند صفحه خوندم، بعد يه جوري كه هيشكي نفهمه يواشكي گذاشتم سر جاش! ازون روز به بعدم به روي خودم نمي آرم كه همچين كتابي توي قفسه اس!

سهم سگان شكاري – اميل زولا : اگر موقعي كه اين كتاب را مي خواني ازين مطلب اطلاع داشته باشي كه نوشته هاي اين آقا چه تاثيري در انقلابيون فرانسه داشته است، سخت غصه ات مي گيرد از درك اين مساله كه "عقده" ي خالص مي تواند حتي انقلاب هم راه بياندازد. واقعا مانيفست عقده و كينه و بد گويي و بد طينتي، فاقد هيچ ارزش ادبي. ابتداي هر صحنه، آقا چندين صفحه را حرام توصيف تجمل زندگي اشراف، با آن چنان عقده و كينه اي مي كند كه حال آدم بد مي شود. چرا من اين را تا ته خوانده ام؟!

خوشه هاي خشم – جان اشتاين بك: بالاخره يك روز مي خوانمت....!

تراژدي آمريكايي – تئودور درايزر: من به اين كتاب مديونم.آغاز شورش من در برابر كتاب هاب خزعبل و چرند و شكرخوري هاي مفت مفت و داستان هاي ابلهانه ي بي كشش مقپز، با اين كتاب اتفاق افتاد، در شرايطي كه من قبل از اين كتاب با يك جور سخت جاني فوق انساني، حتي ژان كريستوف و جنگ و صلح را هم تمام كرده بودم! حدود سه چهارم اين كتاب قطور دو جلدي را خواندم، بعد كتاب را بستم،گذاشتم توي كتاب خانه و گفتم هفته ي بعد بقيه اش را مي خوانم. از آن روز 16 سال (شايد بيشتر) گذشته، علامت توي كتاب سر جايي كه خوانده ام هنوز سرجايش است، و من هنوز اميدوارم يك روزي بروم بقيه اش را بخوانم.

ابله – داستايوفسكي: الان كه فكر مي كنم ميبينم داستان خيلي بدي نبود، ولي تركيب سبك روايي روده درازانه ي داستايوفسكي و ترجمه ي ناهموار و مقپزانه ي كتاب، رسما باعث شد فكر كنم كه آن "ابله" خود من هستم. يكي از معدود كتاب هايي كه ادامه ندادم.

سه گانه ي نيويورك – پل استر: مشخصه ي كارهاي استر اين است كه متخصص اين است كه آدم را به گ..ه خوردن بياندازد. هر سه كتاب عالي شروع مي شوند، و بعد به چنان ورطه ي ...س شعري فرو مي غلتند كه هر لحظه آرزو مي كني كتاب همان لحظه تمام شود. درست همين جا، اوج هنر استر پيدا مي شود: كشش مي دهد، و كشش مي دهد، و كشش مي دهد... تا همان كه گفتم!

موبي ديك – هرمان ملويل: واي خداي من! نسخه ي كامل را نخوانيد! آقا يك فصل كامل دارد با عنوان "دنب" كه كلا در مدح و ستايش دم نهنگه است. يك فصل كامل دارد به نام "سفيدي" كه همه اش در وصف سفيدي نهنگه است! باز هم بگويم؟! هنوز كه هنوز است احساس مي كنم اين كتاب به بچه گي هاي من تجاوز كرده است.

جاده ي فلاندر – كلود سيمون: واقعا يكي از بهترين كتاب هاييست كه خوانده ام. سبك روايي غريب و پيچيده، ولي داستاني ساده. با اين وجود، اين جا مي آورمش، به انتقام 50 باري كه وسط خواندنش خوابم برد و اين كه هيچ دفعه اي 20 صفحه بيشتر نتوانستم يك نفس بخوانم!

 

من هم وحشي، گوربانو، امير، دخترك اوريجينال، راننده تاكسي و گوساله  را به اين بازي دعوت مي كنم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1386/12/04 9:44 + با

خداوندا، به من زور بده تا تغيير دهم آن چه را نمي توانم بپذيرم

و به ديگران بردباري بده تا آن چه را من به زور تغيير مي دهم بپذيرند

و به من اين خردمندي را كه تفاوت اين دو اصولا به تخ___مم باشد

"من"
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/11/23 10:1 + با

قلبمان آینه ی عشق خدا

امید پیروزی در دل هایمان

با ایمان به فتح قلل بلند موفقیت به پیش می رویم....

ولی هیچ گهی نمی شویم

به هیچ جای خاصی هم نمی رسیم

چون دنیا این جوری کار نمی کند

این گه خوری ها هم به ما نیامده

به تیغ آقای ف در شنبه 1386/09/17 9:28 + با