امروز به خودم و وجدانم و فلسفه ام و شرفم و شعائرم و سلایقم و علایقم و طرز فکرم و لایف استایلم و خلاصه هرچه دم دستم آمد به طرز بی پدر و مادرانه ای خیانت کردم.
مثل جاک_ش ها رفتم برگر کینگ، یک دابل چیز برگر گرفتم با کوکا، مثل خوک خوردم.
از همه مبتذل تر این که حالش را هم بردم.
دینگ لینگ! {صدای زنگ در}
{صدای دویدن بچه گانه ی بردیا روی کف چوبی منزل}
{صدای گفتگوی بچه گانه به انگلیسی}
من: خاله جان کی بود؟
خاله: این بچه ی همسایه بود، ازین سبزی های باغچه شان گاهی برایمان می فرستند.
{صدای مکالمه ی خاله و بردیا. من گوش نمی دهم}
چند دقیقه بعد}
{بردیا خان تپ تپ می دود توی اتاق پهلوی من که پشت کامپیوترم. یک شاخه ی سبز بلند دستش است}
بردیا: "امین سما ازینا می خویی؟ ایتس یامی!" ("ر" را نمی تواند تلفظ کند)
من: چی هست؟
بردیا: "ایتس اسپیناچ"
من: "شسته است؟"
بردیا: "یس ایت ایز"
من: "مرسی، من یه کم از ساقش می خورم"
{تکه ی بزرگی از ساقه می کنم و می جوم. مزه ی خاک می دهد. کلا مزه ی سبزیجاتشان عجیب و غریب است}
{بردیا می دود بیرون. من ساقه با مزه ی خاک را تا ته می خورم. خاله بردیا را می بیند که اسفناج نصفه دستش است}
خاله: "بردی! مگر نگفتم آن اسفناج را بشور؟ کثافت است!"
جناب بردیا، پا می کوبد به زمین، با فریاد: "مام، ایتس کلین! آی نو دت، ایتس کلین!"
{من چند دقیقه ای به مزه ی خاک توی گلویم فکر می کنم}به این مادرقحبه هایی که یک شماره تلفن خواندن یا آدرس نوشتن از پشت تلفن را تبدیل می کنند به یک فاجعه ی انسانی، هرگز اعتماد نکن فرزند.
یک هفته پیش: صبحی سه تا بسته شکلات جویده شده کف اتاق پیدا کردیم. کار موش چاقالوی اتاقم است. شکلات ها را یادم رفته بوده توی کمد بگذارم.
چهار روز پیش: صبح که بیدار می شوم، تکه ی بزرگی از گلیم کف اتاق جویده شده است. فکر کنم حواسم نبوده، یک کمی شکلات مالیده شده بوده رویش.
دیروز: میزم لق می زند. پایه اش را نگاه می کنم. جویده شده است. یادم می آید بچه ها که بازی می کردند شکلات دستشان بود. احتمالا مالیده اند به پایه ی میز. برای این موش باید فکری بکنیم.
دیشب: تولدم بود. آخرین چیزی که یادم می آید این است که مست کرده بودیم و با دست کیک می خوردیم و می خندیدیم.
امروز: دیشب کف اتاق خوابم برده بوده. از صبح که بیدار شده ام هر دو دستم از مچ نیست. از لای خون که سیاه دلمه بسته، هر از گاهی شره ی سرخی می زند بیرون و می پاشد توی صورتم. دقت می کنم در آینه زیاد نگاه نکنم، چون کاسه ی سرم باز است. نصف سمت راست جمجمه ام جویده شده. مغزم مثل کیک گاز خورده ی مانده ای آن تو ضربان می کند، جای چند تا گاز رویش هست. یادم می آید که کیک تولدم شکلاتی بود. به نظرم وسط خواب با دست شکلاتیم سرم را خارانده باشم.روی مبل نشسته اند دو نفری، بعد از هم آغوشی پر جنب و جوش و داغشان، دست ها گل گردن هم، خسته، راضی.
زن صورتش را می مالد به سینه ی مرد، چشم هایش را بلند می کند و با لرزش مهربانانه ای در صدایش، می گوید:
"خوبی عزیزم؟ چیزی می خواهی برایت بیاورم؟"
مرد آن یکی دستش را که آزاد است دراز می کند سمت میز کناری و بطری نصفه ی آب را بر می دارد. می گوید:
"نه عزیز دلم، همین آب خوب است."
زن که موج عاطفه ی درونش، الان دیگر به حرکت افتاده، عاشقانه می گوید:
"آب میوه هم داریم ها، هم آب پرتقال داریم هم آب طالبی تازه برایت گرفته ام، خنک است. قهوه هم می توانم برایت بگذارم، یک دقیقه است عزیزم."
مرد لبخند خسته ای می زند، سر زن را می بوسد و پاسخ می دهد:
"نه عزیزم، همین آب خوب است."
زن انگار حرفش اصلا قطع نشده باشد ادامه می دهد:
"چایی هم هست. چایی می خواهی؟ آب جوش است. کیک شکلاتی هم گرفته ام با چایی خوشمزه می شود. دوست داری برایت بیاورم عشق من؟ از آن شکلاتی ها هم که دوست داشتی برایت گرفته ام. توت فرنگی با خامه هم الان می چسبد. می خواهی؟..."
مرد با تقلا و با رگه ای بی صبری در جبین، به زور خودش را لای مکث کوتاه بین دو جمله ی زن جا می کند:
"عزیزم! هیچ چی نمی خواهم، گفتم که. الان میلم به چیزی نمی رود. الان فقط تو توی بغلم باشی ..."
زن قبل ازین که حرف مرد را ببرد، مکث کوتاهی می کند:
"وا؟ تعارف می کنی عزیزم؟ بستنی هم داریم ها! فقط به من بگو چی می خواهی عشق من..."
مرد، سگرمه ها در هم، بطری آب را روی میز می گذارد و با همان دستش که حالا آزاد شده، دست می کند از زیر میز شات گانی در می آورد و یک دستی، به سبک فیلم های بازاری جنگی مسلحش می کند:
"کلیک، کلاک!"
بعد همان طور که انگشتش
روی ماشه است، دژم، خیره به زن، چیزی نمی گوید. رو
به زن می گوید:"
عزیزکم، من الان
چیزی که می خواهم این است که به سوال های خیلی زیادی جواب ندهم!"
زن دهانش را باز می کند، نگاهش می دود سمت اسلحه ی آماده به شلیک، اشک می دود توی چشم های درشتش، دهانش را بی کوچکترین صدا می بندد. کله اش را فرو می کند توی سینه ی ستبر مرد. مرد گره دستش را دور شانه ی زن تنگ تر می کند، انگشت روی ماشه ی شات گان ، ابروها گره خورده، زیج ، دلاورانه زل می زند به روبرو.
من در اتاقم با دو تا عنکبوت، یک دانه بردیا و یک عدد موش هم اتاق هستم. دوتای اول خیلی سکسیند، سومی پسرخاله ی لات فیلسوفم است و چهارمی را معمولا شب ها می بینم.
هفته ی اول: به من در مورد زندگی در استرالیا هشدار می دهند. این که عنکبوت های ردبک (که خوب قرمزند) و بلک ویدو (که خوب سیاه است) زهرشان کشنده است. این که حتی در سیدنی هم بهتر است اول توی کفش و توی رختخواب و توی کاسه مستراح را نگاه کنی که مار و جک و جانور دیگری تویش نباشد، و این که حتی وسط شهر هم توی بوته ها به احتمال زیاد مار هست، تلویزیون دارد برنامه ی "مرگبارترین حیوانات دنیا را پخش می کند. از 12 تای اول هر 12 تایشان اهل استرالیایند. حتی یک جور مورچه توی نیوزیلند هست که از بالای درخت می پرد و نیشش کشنده هست. ظاهرا این جا همه ی جک و جانورها اهل کشتنند.
هفته ی دوم: توی این هفته سه بار شب ها با یک موش چشم در چشم شده ایم. نگاه خوش اخلاق و گردالویی دارد. شب ها دائم به این فکر می کنم که ما توی خانه ی تکی زندگی می کنیم که دور و برش پر از دار و درخت و علف های بلند است.
سه روز پیش: بالای سرم روی دیوار اتاق یک عنکبوت می بینم به اندازه ی یک بند انگشتم که مثل قیر سیاه است. در کمال خونسردی از اهالی خانه می پرسم که آیا این خطرناک است یا نه. همه متفق القول به ریشم می خندند.
پریشب: از صدای خش خش کیسه پلاستیکی رخت چرک ها از خواب می پرم. موش خوش اخلاق توی کیسه است. یک هفته است کیوان – شوهرخاله- دارد برایش نقشه می چیند. راحت می توانم در کیسه را بگیرم و دستگیرش کنم. به نگاه شکمو و خوش خلقش فکر می کنم. پتو را می کشم روی کله ام و می خوابم.
دیشب: روی زمین پای لپ تاپ خوابم برده است. از خواب می پرم. پتو را تا روی سینه ام بالا کشیده ام. بالای پتو موش ایستاده است. نگاهم که به اش می افتد نزدیک است جیغ بکشم. می توانم قسم بخورم که موشه هم جیغ می کشد. هر دوتا بر می گردیم و در دوچهت مخالف فرار می کنیم.
امروز: کیوان می پرسد " موشه را باز هم می بینی؟ مرگ موش ها اثر کرد؟" می گویم "نه دیگر ندیده امش، فکر کنم ترتیبش داده شده باشد." کیوان خیالش راحت می شود. اگر بخواهیم با هم زندگی کنیم، باید با موشه صحبت کنم که کدام لباس هایم را حق ندارد بجود.- می دانی، بعضی ها آن قدر HOT اند، آن قدر جذابیت جنسی دارند، آن قدر رفتارشان و حرکاتشان لوند است و آن قدر خودشان را خواستنی درست می کنند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی. ولی در مقابل این ها، یک سری دیگر هستند که آن قدر ساده اند،آن قدر گلند، آن قدر نازند، آن قدر مهربان و خوش قلبند، آن قدر با صفا و مثبتند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی ...
- برو گم شو کثافت!
با درد، روی تخت فیزیوتراپی دراز می کشم. پیر مرد نحیفی روی تخت کناری خوابیده و الکترود ها روی گردنش قرار گرفته اند. عضلات گردنش با جریات برق شل و سفت می شوند. چهره اش در هم است. معلوم است بدفرم درد دارد. فیزیوتراپ الکترود ها را روی کمرم تنظیم می کند.
"می گذارم روی 15.خوب است؟"
"یک کمی بیشتر"
"17؟"
جریان برق پدرم را در می اورد. "خوبه! ممنون!"
"بیشتر نکنم پسر شجاع؟!"
متلک را می اندازد و از کابین می رود بیرون سراغ سایر مریض ها.
کمی بعد تر، به شوک اولیه جریان برق عادت کرده ام، آن قدرها هم درد ندارد. فکر می کنم جریان برق بیشتر شود برای درمان بهتر است، ولی رویم نمی شود فیزیوتراپ متلک گو را خبر کنم. می چرخم سمت دستگاه. یواشکی درجه را می گذارم روی 18. گزگز جریان برق تغییری نمی کند. خیالم راحت می شود. پیرمرد خرخری می کند. حیوانکی، با این سن.
با احتیاط، می روم تا 20. هیچ فرقی نمی کند. یارو حق داشت انگار متلک بگوید، با این هیکل.
25؟ خبری نمی شود. 30؟ 35؟40؟ انگار نه انگار. ظاهرا همان شوک اولیه کلافه ام کرده بوده فقط.
50؟ 75؟ 100؟ 150؟ دهه! ده برابر! چرا هیچ احساسی ندارم؟ مشکوک است.
نگاهم از درجه ی دستگاه می دود روی بدنه ی دستگاه، و بعد آرام آرام سیم های الکترود را دنبال می کنم که از کنار تخت من رد می شوند و می روند سمت تخت پیرمرد.
دست هایش انگار در نیمه راه گردنش خشک شده باشند. عضلات گردنش از زور انقباض در حال انفجارند، خلط و آب دهان از گوشه لبش روان است. چشمان از حدقه در آمده اش به سقف خیره مانده اند. رد خونی که از سوراخ دماغش راه افتاده، از روی یقه اش روی متکا چکیده و لکه ی پهن سرخی به جا گذاشته است.
آرام و بی صدا کفش هایم را می پوشم و بدون خداحافظی راه می افتم سمت در خروجی. فکر کنم باید دنبال یک فیزیوتراپی دیگر بگردم.
.....
بترسین، بترسین، مام همه با هم هستیم!
(نوای با تو م در پس زمینه نواخته می شود)
زن دستش را می گذارد روی گونه ی مرد که دراز کشیده است، با احساسی عمیق ته چشمان شیدایش و لرزشکی در صدایش، با عاشقانه ترین لحنی که بلد است می گوید:
"الهی که من قربون چشمات برم"
"لازم نکرده. لخت شو"
(از عقاید یک پستا ن)
خسته و له، کلافه از درد کمر، زنگ زده ام منزل.
"مادر جان این ارتوپد که می گفتی سر بوستان، دقیقا کجاست؟"
"دکتر ارتوپد؟"
"نه مادر جان، مهندس ارتوپد!"
مرد: بیا با هم بخوابیم.
{زن شروع به در آوردن لباس هایش می کند}
مرد: چه کار داری می کنی؟
زن: مگر نگفتی با هم بخوابیم؟
{دستش روی پ_ستا ن بند سرخش بی حرکت مانده}
مرد: آره، آهان! گرمته؟
زن: نه هیچی.
{لباس هایش را دوباره تنش می کند. متکایی زیر سرش می گذارد و می خوابد}
می گفت: "دیگر نمی توانم. این غده ی سرطانی همه وجودم را گرفته. می خواهم از شرش راحت شوم، می خواهم دست ببرم به تیغ، جراحیش کنم و بیندازمش دور. می خواهم رها شوم، می خواهم خود واقعیم را زندگی کنم"
بدشانس بود بی چاره. کار به جراحی و تیغ هم که کشید، غده بود که او را جراحی کرد و انداختش دور. یعنی رها که نشد هیچ، نکبت ناشی از درک این که خود واقعیش هیچ گه خاصی که ارزش جدا زندگی کردن داشته باشد نبوده، به مجموعه دردهای به مرور تبدیل به عادت شده ی روح دائما تحقیر شده اش اضافه شد.
پی نوشت: البرز"بزرگیتان را می رسانم"
"لازم نکرده مادر قح_به! همان سلام را که گفتم برسان"
کلاغ که روی شاخه نیم خیز شده بود آب دهانش را قورت داد، نگاه خریداری به ران های خوش ترکیب و چشمان بزک شده ی روباه انداخت و گفت: "چه تنی، چه دمی، عجب پایی!"
روباه عشوه ای آمد و گفت: "صد و پنجاه سکه ی جنگلی. شب هم نمی مانم"
کلاغ که صدایش می لرزید گفت: "اگر همه ی قالب پنیر را بدهم چه؟"
روباه با خنده ی لوندی گفت: "نه جیگر، فقط نقد"معنی لغت به لغت این اصطلاح در ایتالیایی می شود "ک_و ن چهره" یا "ک_و ن صورت" (ازفرط زشتی)، ولی در عین حال در محاورات به معنی "بی شرم"، "وقیح" و بی چشم و رو" هم به کار برده می شود.
این ایتالیایی ها انگار کلا خر و بی ادبند.
این "فلان" بابای علی را می دانی که کجاست؟
چه می دانم! توی تنبانش؟
نه الاغ! پس فردا مسجد محل. دیشب فوت شده انگار.
پی نوشت: کلی استان و داستانک را هر روز توی ذهنم برای خودم تعریف می کنم، حوصله اش نمی آید که بنویسمشان. مکافاتی شده این.
امروز نوشت: من فک می کنم انتخاباتو کسی می بره که قول بده فیس بوکو وا می کنه. رد خورم نداره.
ممول پاس می دهد به سیا، سیا می دهد به کله، کله می دهد به من. من می دهم به ممول، ممول می دهد به من. من می آیم بدهم به کله، یار حریف توپ را تکل می کند و می گیرد. می آید دریبلم کند، به اش می گویم: "یک توپ اصلا این حرف ها را دارد؟ چی را می خواهی ثابت کنی؟ بیا رد شو اصلا" می روم کنار، و یک لبخند ملیح به اش می زنم. یک لحظه تردید می کند، بعد گول می خورد. می آید رد شود، با لگد می زنم توی ت_خمش. می خوابد. من توپ را می دهم به کله، کله پیش دستی کرده و قبلا با کله کوبیده توی دماغ حریف، طرف خوابیده. کله با خیال راحت توپ را سانتر می کند برای سیا. سیا بلند می شود هد بزند، گلر حریف بلندتر می پرد هوا و یک اورا ماواشی می زند توی صورت سیا. استخوان فک پایین سیا از صورتش جدا می شود و همراه نصف دندان هایش با یک عالمه خون می ریزد روی چمن. همه جمع می شوند بالای سر سیا. روی زمین افتاده و رعشه می کند و از جای خالی فک پایینش که آن ور روی چمن هاست، خون شره می زند روی زمین. من می روم سراغ گلر حریف و با لگد می کوبم توی تخمش. می خوابد. داور می گوید: "چرا می زنیش مادر ق_حبه؟ خطا نبود که!" می گویم: "نبود مادر ق_حبه؟!" با لگد می کوبم توی ت_خم داور، می خوابد. مامورهای انتظامات می ریزند توی زمین. یکی از درشت هایشان می آید طرف من. یارو خیلی گنده است. یک لبخند ملیح به اش می زنم و می گویم: "سلام جناب! این سانتر را ..." مهلت نمی دهد حرفم تمام شود، با لگد می کوبد توی ت_خمم. می خوابم. خون حلق و دهان سیا می پاشد توی صورتم. فکر نکنم این بازی را ببریم، مادر قـ_حبه پوتین پایش بود.
بنا بر این من می شوم کاندیدای همه ی وامانده ها، وازده ها، قاذورات و قارورات اجتماع. همه ی قاتل ها، قـ ـ حبه ها، جا کــ ش ها، جـ نـ ده ها، د یو ثان، امر د ها، مفعولان، پـ فـ یوز ها، هم جنـ س با ز ها، آدم کش ها، کارتن خواب ها و خلاصه هر کسی که هیچ کس قبولش نمی کند، من می شوم نماینده اش.
فقط چیزی که هست این که من سیاست دوست ندارم، کار سیاسی ازم نخواهد کسی.
خودم هم به خودم رای نمی دهم.
از دوستم که رفته بود سفر استرالیا، خواسته بودم برایم یک پنجه ی کانگورو بیاورد. آنجا از قرار نمایش هایی هست که جلوی چشم تماشاچی ها یک نفر سوار بر اسب در یک محوطه ی پر از کانگورو با طناب و کمند و تشکیلات کانگورو شکار می کند، و بعد قسمت های مختلف بدن شکار مثل پنجه و این هایش را خشک می کنند و به کسی که بیشترین پول را بدهد می دهند. دوستم برایم سنگ تمام گذاشته بود و یک چنین چیزی آورده بود، توی یک جعبه ی چوبی قشنگ. جعبه را که باز کردم، یک پنجه ی خشکیده ی چروکیده، قطع شده از مچ تویش بود.آن قدری که انتظار داشتم مودار نبود، و ناخن هایش هم به مال حیوانات نمی خورد. راستش اصلا با تصوری که از پنجه ی کانگورو داشتم جور نبود. با احتیاط تمام، جوری که زیاد مثل یک الدنگ ناسپاس جلوه نکنم، علت را پرسیدم. خیلی طبیعی، انگار که یادش رفته باشد بگوید توضیح داد:
"آهان، آن را می گویی؟ راستش هر دفعه که از ان نمایش ها برگزار می شد سوارکار کانگورو را شکار می کرد و آن ها هم دست و پا و کله اش را قطع می کردند و خشک می کردند و می فروختند به مردم، منتهی این دفعه که من رفته بودم سوارکاره از اسبش افتاد و گردنش شکست، یک تعدادی از مردم هم که به هر حال آمده بودند از این سوغاتی ها بخرند ..."
بقیه ی حرفش را نمی شنوم. نگاهم خیره مانده به ناخن های کوتاه شده ی دست قطع شده که رگه ی چرک سیاهی زیرشان است. توی صورت دوستم استفراغ می کنم.رهگذر مکثی کرد
و صدایی داد
خیلی خیلی آرام
(در یک صبح خیس بهاری)
نکته: خطی که زیر آن کلمه کشیده شده از آن یکی رهگذر کناریست که نزدیک بود خفه شود و زیر لب فحش ناموس داد.الاغ ها همین طوریش هم چشم های باهوش غمگین دودو زنی دارند که انگار یک جور تنهایی عمیقی تویشان موج می زند. به این چشم ها یک حس بارز شرمندگی و عذاب وجدان هم که اضافه شود و چند قطره خیسی هم چاشنی مژه های بلند الاغه شده باشد، سخت دیگر بشود به چشم هایش خیره شد و جگر آدم کباب نشود. تازه، این همه ی آن چیزی نبود که من مقابل چشم هایم داشتم، اضافه کنید به اش آن بهت عظیمی را که بر چهره ی ساکن و صامت صاحب الاغ انگار حک شده بود، و نگاه خیره چشم هایش به روبرو را. خلاصه صحنه بد طور مسخ کننده بود.
الاغ، که معلوم بود به حد مرگ خسته شده، روی فقط سه پایش ایستاده بود، عرق از تمام جانش سرازیر بود و بدنش از زور خستگی احتمالا، سر تا پا می لرزید. سرش را هرچند لحظه یک بار بر می گرداند به سمت عقب، و با همان نگاه محنت زده ی شرمسار اشک آلود، صاحبش را نگاه می کرد که پشت سرش با زانوهای نیمه خم و سر و سینه ی صاف و کمی متمایل به جلو، نگاه خیره اش به جلو دوخته شده بود و چهره ی خاکستری اش انگار از سنگ بود. پای چهارم الاغ، همان پایی که روی زمین نبود و بالا نگاه داشتنش آن همه فرسوده اش کرده بود، بالا موازی سطح زمین بود، دقیقا به حالتی که انگار لگدی پرانده باشد، و از میان قفسه ی سینه ی تنه ی صاحبش گذشته بود و از کمرش بیرون زده بود. به نوک سمش تکه های گوشت سرخ خون آلودی که نمی دانم تکه هایی از قلب بود یا عضوی دیگر، آویزان بود و خون ازشان می چکید. استخوان های شکسته ی اطراف محل خروج پای الاغ از بدن، سفیدیشان قابل دیدن بود. هر از گاهی که الاغ با حالتی خجولانه، بااحتیاط و به آرامی سعی می کرد پایش را از درون بدن مرد که معلوم بود وزنش را پای الاغ نگه داشته، بیرون بکشد یا کمی پایین تر بیاوردش، بدن تا آن لحظه بی حرکت مرد به رعشه ای ناگهانی و ریز می افتاد که باعث می شد احساس شرمندگی چهره ی الاغ دوچندان شود و زبان بسته از بیرون کشیدن پای گیر کرده اش منصرف شود. نمی دانم وفاداریش به صاحبش بود یا در فلسفه ی حیوانیش به این نتیجه رسیده بود که باید برای یک لحظه عصبانیت و لگد پرانیش تقاص پس دهد.
من نایستادم تا اخر ماجرا را نگاه کنم. چند متری آن طرف تر به جستجوی جای خلوتی آمده بودم که با این صحنه مواجه شده بودم. ادرارم که تمام شد و زیپ شلوارم را که بالا کشیدم و به سمت گروهمان که برگشتم، الاغ هنوز پایش را بالا نگه داشته بود و عرق می ریخت و می لرزید و با سر سختی مرد را نگه داشته بود. فکری بودم که بالاخره هزارتوی فلسفی الاغانه اش به بهای جانش تمام می شود یا غریزه بقایش غلبه می کند، و این که دفعه ی بعدی که خواستم ادرار کنم این قدر زیاد از جاده دور نشوم.
نتیجه ی اخلاقی: آدم با کسی که این قدر دوستش دارد نباید دعوای خرکی بکند.
نتیجه بعدی اخلاقی: همه ی ما گاهی خریم.
پی نویس نتیجه ی اخلاقی: گاهی همه ی ما خریم.
تا حالا شده دوغ را داغ داغ خورده باشید ؟ یعنی می خواهم بگویم تا حالا دوغ داغ خورده اید؟ خورده اید؟ نه، خورده اید؟! یعنی تا حالا شده صبح کله ی سحر با چشمانی که زورکی باز است، خیلی مودب بروید سر یخچال، یک لیوان پر و پیمان دوغ برای خودتان بریزید، قشنگ بگذارید توی مایکروفر تا حسابی داغ شود، و بعد همان طور داغ داغ یک قلپ مردانه بریزید بیخ حلقتان، آن هم اول صبح؟ نه، تا حالا شده است؟!
من فقط اگر دستم به آن مادر ق_حبه ای که این دوغ های پاکتی را شبیه شیر پاکتی طراحی کرد برسد ...
به دعوت علی کرمی، ما دانسته هایمان را در طبق اخلاص می گذاریم به شرح ذیل:
آیا می دانید موسیقی "زنبور عسل" اثر ویوالدی است و اثر هاچ نیست؟
آیا می دانید کمک خواستن از کوسه چکشی موقع نصب تابلو به دیوار کار عاقلانه ای نیست؟
آیا می دانید عسل ان زنبور نیست و کلا عسل از خانواده ی ان نیست؟
آیا می دانید مارهای زنگی در مبارزات ضد آپارتاید هیچ نقشی نداشتند؟
آیا بین پدر پسر شجاع و خانم والده ی دختر مهربون هیچ وقت هیچ گونه رابطه ای نبود؟
آیا می دانید صورت نوشتاری "جون"، "جان" می باشد ولی صورت نوشتاری "صابون" و "خون" به ترتیب "صابان" و "خان" نمی باشد؟
آیا می دانید اوشین مادر شهید نبود؟
آیا می دانید رنگ قهوه ای به خودی خود بوی گه نمی دهد؟
آیا می دانید اصطلاح مادر قهوه هیچ گونه ارتباطی به شیرینی و شکر ندارد؟
آیا می دانید یک فیل نر بالغ در هر وعده چند واحد وزنی در سیستم متریک می ریند؟
آنهایی که می دانند به آن هایی که نمی دانند بگویند در کل.
صدای جیر جیر جوجه کبوتری که انگار از لانه اش پایین افتاده بود، از پیاده روی آن طرف کوچه توجهم را جلب کرد. گربه ی گل باقالی قبراقی بالای سر جوجه ی نحیف فسقلی که کرک های تنکی داشت ایستاده بود و براق زل زده بود به جوجه. یک حالت بدبختی و بیچارگی آن طور که جوجه پخش زمین شده بود درش بود که جگر آدم را کباب می کرد، و بی برو برگرد منتظر بودم گربه هه در جا بخوردش.
دنیای حیوانات پر از عجایب است. گاهی چیزهایی ازشان سر می زند که همه ی پیش داوری های آدم را به هم می زند. من داستان های زیادی خوانده بودم از سگ هایی که گربه ای را به فرزندی گرفته بودند، یا از گربه هایی که جوجه پرنده ای را تحت حمایت گرفته بودند و بزرگشان کرده بودند. از این چیزها زیاد شنیده بودم و زیاد خوانده بودم، ولی خودم ندیده بودم.
این گربه هه اما، مادر ق_حبه، از آن هایش نبود. تا من به خودم بجنبم با یک گاز کله ی جوجه ی مادر مرده را کند و همان طور که خون از تنه ی بی سر جوجه فواره می زد روی کف پیاده رو و کرک های نرم تنش را سرخ می کرد و و رعشه ها و بال بال زدن هایش خون را به اطراف می پاشید و زمین را به گند می کشید، کله را جوید و خورد، و بعد رفت سراغ تنه ی بی سر.
نتیجه ی اخلاقی: گربه ها سانتی مانتال نیستند، پراگماتیستند.
پی نوشت: دو داستان تاکیدات و آش موجود را از یونس لطفی خواندم و پدرم در آمد بس که از طنز و از سبک قلمش لذت مداوم بردم. هنوز هم دارم می برم، منتها یک کمی منقطع.
پی نویس: علیرضا روشن داستان سرباز را نوشت. از آن هاست که من برایم روشن است هیچ گاه نخواهم توانست بنویسم.
با يك جسد
نصف يك ممه بيشتر ندارد
تق تق، صدای سم های اسبی سپید به گوش می رسد، که شاهزاده ی خویروی سپیدپوشی سوار بر آن، از میان رویا هایش انگار به کنار دخترک عاشق تنها مانده می آید، تا آدرس مستراح عمومی را ازو بجوید، که برود مفصل ادرار کند. شاهزاده ی سفیدپوش آخر، فعلا خیر سرش فقط شاش دارد.
عشق و رویا و افسانه هم توی سرش بخورد.امروز روز اختراع دستمال کاغذیست. می گویند یک شاهی بود که یک قصر خیلی خفنی داشت، ولی مردمش خیلی خیلی بی تربیت و لجن بودن و هر وقت فین می کردند ان دماغشان را می مالیدند به دیوار. بعد شاه یک وقت به خودش آمد دید هر وقت به دیواری چیزی تکیه می هد، لباس یا کف دستش پر ان دماغ می شود که خوب می دونید که واقعا برای یه شاه خوبیت نداشت. این بود که دستور داد هر کس ان دماغش رو بماله به دیوار، دماغشو از بیخ ببرن و فرو کنن تو مقعدش. این حکم، چون خیلی بررسی و کار کارشناسی دقیق و اینا روش نشده بود، نتیجش این شد که همه ی اون ملت (که ملت خیلی دماغویی بودن) کف دستشون و تو پیرهن بغل دستیا و لای ممه ی این و اون فین می کردن و در نتیجه بعد از یه مدت کل مملکت رو ان دماغ برداشت. شاه که دید با این دستورش خیلی ضایع کرده و افتضاح شده و این صحبت ها، دست به دامن یه نخبه هه شد و التماس که جون ننت بیا این مشکل فین ما رو حل کن.
ببینید، از شما چه پنهون من تا همین جا حوصله داشتم مزخرف ببافم، بقیه شو حوصله ندارم، ولی اینا مهم نیست. مهم اینه که امروز روز اختراع دستمال کاغذیه، کلا اینو می خواستم بگم.
راستش مهم تر ازون اینه که من دروغ گفتم. روز اختراع دستمال کاغذی رو من نمی دونم کیه اصن.
پ.ن: من چرا لحن نگارشم یهویی این طوری شد؟
این مشاور های روان شناس، می گویند برای دور کردن افکار مزاحم در هنگام مطالعه یا هر کار دیگری، یک کش ماست به دور مچ دست راست خود بیندازید و هرگاه افکار مزاحم به سراغتان آمد چند بار بکشید و رهایش کنید تا تلنگری به شما بزند و تمرکزتان را باز گرداند.
پ.ن: بعضی افکار هست که کش تنبان بیشتر در موردشان جواب می دهد. مثل یاد و خاطره ی پستا ن های ردیف این دختر مش مصیب ماست بند محل.روزی ازین روزها، زیر این هفت آسمان، وقتی تا گردن فرو رفته ای، وقتی به آخر خط رسیده ای، وقتی دیگر امیدی نیست، از لابلای همه ی لجن هایی که رویت را پوشانده اند، خدایت، خدای خودت، سر انجام تو خر خط رسیده ایآآآخررا خواهد یافت.
و در جا ک_انت خواهد نهشت.
پ.ن: نه پس چی؟ فکر کردی می کشدت بیرون؟!
در پای صخره ی بلندی بنشسته ام
و باران الهی بر سر و تنم می بارد
و جان خسته ام را می شوید و جلا می دهد
به بالا می نگرم به شکر
فرشته ای می بینم که خداوند رئوف به نگاهبانیم گماشته
لبخندی بر لب دارد
چشم دارد
پا دارد
دست دارد ...
اه! د و ل هم که دارد!
فرشته نیست انگار
عجب مرتیکه ی نره غولیست
شاش می کند مادر ق..ح_ه!
همه جانم بو گرفت ...
می گفت: "می روم نوک کوهی بلند، روزه داری می کنم، از طبیعت تغذیه می کنم. می خواهم متصل شوم به عالم بالا، به آن هستی برتر، اسمش هر چه می خواهد باشد. می خواهم از انرژی کائنات لبریز شوم. می خواهم اتصال را تجربه کنم."
بد شانس بود بی چاره. متصل هم که شد، اتصالش "اتصال کوتاه" از کار در آمد. یعنی از هیچ نوع انرژی که لبریز نشد هیچ، بخش اعظم مسیر طولانی و پیچ در پیچ حلق تا مقعدش را هم به خاطر سوختگی های هولناک ناشی از اصابت صاعقه به ماتحتش مجبور شدند بچینند.
وقتی سر و کارت با قلب یک زن واقعیست، برای این که مطمئن شوی که درست به هدف زده ای، باید از فاصله ی خیلی خیلی نزدیک شلیک کنی.
ترجیحا دو بار.عاشقید، می فهمم.
بی هم نمی توانید بمانید و دنیا به تان سخت گرفته و بی رحمانه می خواهند از هم جدایتان کنند. تا پای جان به هم وفا دارید و قهرمانانه تصمیم دارید از زور عشق عمرتان را تمام کنید، درک می کنم. بروید وسط کوه های بلند، جایی که پای کسی نمی رسد، کف آن دره ی سبزی که تهش ریواس در می آید، زهر هم با خودتان ببرید. هر کدام به آن یکی بگویید که چقدر دوستش دارید، اشک توی چشم هایتان حلقه بزند، بعد تصمیم بگیرید که قبل از خودکشی برای وداع آخر هم آ غو شی کنید. بعد آرام آرام لباس های هم را در آورید با مهر، و لخت دراز بکشید روی زمین کنار هم. بعد که دراز کشیدید، تیغ های بوته های ریواس برود توی بدن های لختتان، خونتان فواره بزند روی هم دیگر، خوارتان ...ییده بشود، جیغ بکشید و اشک بریزید و به ناموس هم دیگر فحش بدهید و با بدبختی خودتان را از خارها جدا کنید و تکه های ممه و د. و. لتان به خارها چسبیده بماند و خاک مالیده بشود روی زخم ها و پستا ن ها و آ لت آش و لاشتان و و لت و پار و خون چکان و اشک ریزان مثل بچه ی آدم برگردید بروید سوار ماشینتان بشوید و برگردید لای دست ننه بابایتان و زخم هایتان چرک کند و دیگر تا آخر عمرتان گ..ه اضافه نخورید.قلقلک ملایم نفس های آرام تو که مثل پرنده ی معصومی در آغوشم خوابت برده است روی صورتم، و فکر پستان های زن همسایه، نمی گذارد خوابم ببرد.
در میان علف های سبز بلند، با آن بوی نشئه کننده شان ، من و تو، دو تا عاشق شیفته، دراز بکشیم کنار هم، حضور آرامش بخش آن یکی را نزدیکمان احساس کنیم، ساقه ی گندم بگذاریم لای دندان هایمان، و با لبخند رضایت و شوق روی لب هایمان به ابرها نگاه کنیم. هوا گرم است، خمار می شویم. نوک انگشتانمان محجوبانه هم دیگر را لمس می کند ....
بعد، من خوابم ببرد و تو همین طور به آسمان نگاه کنی و وقتی لبخند قشنگ روی لبت عمیق تر شد، مار بیاید تخم چشمت را بزند. از زهرش آماس کنی و خون از گوشه ی چشم هایت سرازیر شود و بی وقفه استفراغ کنی و ضجه بزنی و صورتت باد کند و ورم کند و پوستت از شدت ورم شکاف بردارد و چشم هایت بترکد و خونت بپاشد روی موهای سینه ی من که بغلت خوابم برده. من از خواب بیدار نشوم. مار هم برود لای شکاف گرم پستانهایت به خواب نوشین فرو برود ...
"ببینید، گندش را در آورده اید شما دیگر! اه!"
"دفعه ی شصتم است به استغاثه آمده ایم پهلویتان. می فهمید؟ بر و بچه های قدیس را یکی یکی دارند ناکار می کنند. یک سری را انداخته اند جلوی شیر، چند تا را زده اند نوک صلیب، بقیه را هم شقه کرده اند. از همه بدتر، این آخری ها می دهندشان دست این برده های سیاه غول بیابانی که تازه وارد کرده اند، ترتیب بدهند. هی هرچه آمده ایم پهلویتان برای کمک، پشمتان حساب نفرموده اید. سرتان معلوم نیست با کجایتان دارد بازی می کند !"
"هوی! حالیتان می شود اصلا؟ ما این دفعه جواب نگیریم عمرا برویم. می شود یک لحظه دستتان را از لنگ و پاچه ی آن ننه ی محترم ما در آورید و بفرمایید ما چه غلطی باید بکنیم؟ جواب بدهید می گویم! د جواب بدهید! به جان ننه مان می رویم آبرو حیثیتتان را این ور و آن ور می بریم ها!"
تا نفس تازه کنم، چند لحظه سکوت می شود. بعدش، ندایی، زورکی،انگار با دهانی پر، انگار از ته چاه، می آید که: "از جانب من وکیلید شمایان نیز به تلافی مادلشان بگاهید...!"
دهانم باز می ماند. از خجالت خیس عرق می شوم. بس که تازگی بد دهن شده این. راه حل داد ارواح عمه اش. سرم را می اندازم زیر، شرمنده و خیط و خیس عرق بر می گردم پهلوی حواریون.
دیروز: "دست نزن جبر ا ییل صد بار گفتم! می رود توی چشم و چارت ها! اسر ا فیل را ببین عبرت بگیر. آن دفعه ای انگولک کرد، هم چه رفت توی حلقش که تا قیامت طول می کشد بتواند بوقش را دوباره فوت کند."
امروز: "گل بگیرند! آخر این دو تا نفله کار خودشان را کردند؟ من دو دقیقه رفته بودم بشا شم، نگفته بودم مواظب باشید؟ حیف نون! نگفتم به تان دستشان برسد، می دزدند بر می دارند می برند زمین؟ خاک بر سر همه مان شد. معصومیت و عشق و تقدس و ایمان و این ها تا ابد شاشیده شد تویشان."
پریروز: خد ا و ند د و ل را تازه به صورت آزمایشی آفریده بود ... .
زلزله که آمد، در حال دیدن فیلم پورنو، برهنه دراز کشیده بود. خانه ی کهنه اش که روی سرش خراب می شد، در لحظه های آخر،تنها فکری که از ذهنش می گذشت تصور غم ناک آبروریزی آن لحظه ای بود که جسدش را لخت بیرون می آوردند و زن خوشگل و مو رنگ کرده ی همسایه روبرویی متوجه می شد که او چه آلت فسقلی ای داشته است.
و تو با آهنگ رفاقتی که من برایت می نواختم، دلت نرم می شد و چشمانت پر از اشک می شد و دلت محبت می خواست و سرت را می گذاشتی روی شانه ی رفیق فابریک من که از من خوش تیپ تر بود و جا کش تر بود و او دست می انداخت دور کمرت و ممه هایت را می فشرد و دست می کرد توی شلوارت و برت می داشت می بردت توی اتاق و سر و صدایتان کل باغ را بر می داشت و همسایه ها را بیدار می کردید و دم به دقیقه می آمدید از من ک اند م قرض می کردید.
و من هم چنان می نواختم...
دخترک محجبه ی چا د ر ی ساده و با وقار که نگاه محجوبش را موقع گذشتن از پیاده رو به زیر انداخته، عجب پستا ن هایی دارد ....
می گفت:"دلم می خواهد دنیایم رنگی باشد. کاش یک خدایی،هر خدایی که می خواهد باشد، صدایم را می شنید و از این رنگ های توی نقاشی به دنیای من هم می زد"
بدشانس بود بی چاره. خدایی که مامور رسیدگی به آرزویش شد غیر ازین که کور رنگی داشت، اسهال هم گرفته بود. یعنی دنیایش به جای رنگی، سر تا پا "تک رنگ" که از کار در آمد هیچ، "بوی" رنگ آمیزی جدید دنیایش تا آخر عمر سراغ هرکاری می رفت، می زد زیر دماغش.
می گفت "می خواهم بروم آن بالاها. مهم نیست چقدر سخت باشد.می خواهم دنیا را جوری ببینم که هیچ کس تا حالا به خودش زحمت نداده آن جوری دنیا را ببیند، از بلند ترین جای ممکن. می خواهم صعود کنم."
بد شانس بود بیچاره. بعد از کلی بدبختی و مصیبت، به نوک دکل بلند شهر که رسید، پایش روی گه کلاغ لیز خورد و نوک دکل در تهش فرو شد و از دهانش بیرون زد. یعنی "صعود" که نکرد هیچ، کل فاصله ی طولانی "افولش" تا زمین را هم با چندش ناشی از مالیده شدن سطح ناصاف دکل به اندرون حلق و مقعدش سپری کرد.
نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء
