تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

روی مبل نشسته اند دو نفری، بعد از هم آغوشی پر جنب و جوش و داغشان، دست ها گل گردن هم، خسته، راضی.

زن صورتش را می مالد به سینه ی مرد، چشم هایش را بلند می کند و با لرزش مهربانانه ای در صدایش، می گوید:

"خوبی عزیزم؟ چیزی می خواهی برایت بیاورم؟"

مرد آن یکی دستش را که آزاد است دراز می کند سمت میز کناری و بطری نصفه ی آب را بر می دارد. می گوید:

"نه عزیز دلم، همین آب خوب است."

زن که موج عاطفه ی درونش، الان دیگر به حرکت افتاده، عاشقانه می گوید:

"آب میوه هم داریم ها، هم آب پرتقال داریم هم آب طالبی تازه برایت گرفته ام، خنک است. قهوه هم می توانم برایت بگذارم، یک دقیقه است عزیزم."

مرد لبخند خسته ای می زند، سر زن را می بوسد و پاسخ می دهد:

"نه عزیزم، همین آب خوب است."

زن انگار حرفش اصلا قطع نشده باشد ادامه می دهد:

"چایی هم هست. چایی می خواهی؟ آب جوش است. کیک شکلاتی هم گرفته ام با چایی خوشمزه می شود. دوست داری برایت بیاورم عشق من؟ از آن شکلاتی ها هم که دوست داشتی برایت گرفته ام. توت فرنگی با خامه هم الان می چسبد. می خواهی؟..."

مرد با تقلا و با رگه ای بی صبری در جبین، به زور خودش را لای مکث کوتاه بین دو جمله ی زن جا می کند:

"عزیزم! هیچ چی نمی خواهم، گفتم که. الان میلم به چیزی نمی رود. الان فقط تو توی بغلم باشی ..."

زن قبل ازین که حرف مرد را ببرد، مکث کوتاهی می کند:

"وا؟ تعارف می کنی عزیزم؟ بستنی هم داریم ها! فقط به من بگو چی می خواهی عشق من..."

مرد، سگرمه ها در هم، بطری آب را روی میز می گذارد و با همان دستش که حالا آزاد شده، دست می کند از زیر میز شات گانی در می آورد و یک دستی، به سبک فیلم های بازاری جنگی مسلحش می کند:

"کلیک، کلاک!"

بعد همان طور که انگشتش روی ماشه است، دژم، خیره به زن، چیزی نمی گوید. رو به زن می گوید:"

عزیزکم، من الان چیزی که می خواهم این است که به سوال های خیلی زیادی جواب ندهم!"

زن دهانش را باز می کند، نگاهش می دود سمت اسلحه ی آماده به شلیک، اشک می دود توی چشم های درشتش، دهانش را بی کوچکترین صدا می بندد. کله اش را فرو می کند توی سینه ی ستبر مرد. مرد گره دستش را دور شانه ی زن تنگ تر می کند، انگشت روی ماشه ی شات گان ، ابروها گره خورده، زیج ، دلاورانه زل می زند به روبرو.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/18 2:24 + با

روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

بوم!

شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/11 3:18 + با

با درد، روی تخت فیزیوتراپی دراز می کشم. پیر مرد نحیفی روی تخت کناری خوابیده و الکترود ها روی گردنش قرار گرفته اند. عضلات گردنش با جریات برق شل و سفت می شوند. چهره اش در هم است. معلوم است بدفرم درد دارد. فیزیوتراپ الکترود ها را روی کمرم تنظیم می کند.

"می گذارم روی 15.خوب است؟"

"یک کمی بیشتر"

"17؟"

جریان برق پدرم را در می اورد. "خوبه! ممنون!"

"بیشتر نکنم پسر شجاع؟!"

متلک را می اندازد و از کابین می رود بیرون سراغ سایر مریض ها.

کمی بعد تر، به شوک اولیه جریان برق عادت کرده ام، آن قدرها هم درد ندارد. فکر می کنم جریان برق بیشتر شود برای درمان بهتر است، ولی رویم نمی شود فیزیوتراپ متلک گو را خبر کنم. می چرخم سمت دستگاه. یواشکی درجه را می گذارم روی 18. گزگز جریان برق تغییری نمی کند. خیالم راحت می شود. پیرمرد خرخری می کند. حیوانکی، با این سن.

با احتیاط، می روم تا 20. هیچ فرقی نمی کند. یارو حق داشت انگار متلک بگوید، با این هیکل.

25؟ خبری نمی شود. 30؟ 35؟40؟ انگار نه انگار. ظاهرا همان شوک اولیه کلافه ام کرده بوده فقط.

50؟ 75؟ 100؟ 150؟ دهه! ده برابر! چرا هیچ احساسی ندارم؟ مشکوک است.

نگاهم از درجه ی دستگاه می دود روی بدنه ی دستگاه، و بعد آرام آرام سیم های الکترود را دنبال می کنم که از کنار تخت من رد می شوند و می روند سمت تخت پیرمرد.

دست هایش انگار در نیمه راه گردنش خشک شده باشند. عضلات گردنش از زور انقباض در حال انفجارند، خلط و  آب دهان از گوشه لبش روان است. چشمان از حدقه در آمده اش به سقف خیره مانده اند. رد خونی که از سوراخ دماغش راه افتاده، از روی یقه اش روی متکا چکیده و لکه ی پهن سرخی به جا گذاشته است.

آرام و بی صدا کفش هایم را می پوشم و بدون خداحافظی راه می افتم سمت در خروجی. فکر کنم باید دنبال یک فیزیوتراپی دیگر بگردم.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/31 11:14 + با

چشم ها پنجره های روحند.

چشمان خون رنگ آتشین شیطانیش، از نزدیک به چشمانم خیره اند، درون روحم را می کاوند.

غریبه ای که در آینه مرا می نگرد، ازین پس مرا زندگی خواهد کرد

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/06/14 11:15 + با

زن دستش را می گذارد روی گونه ی مرد که دراز کشیده است، با احساسی عمیق ته چشمان شیدایش و لرزشکی در صدایش، با عاشقانه ترین لحنی که بلد است می گوید:

"الهی که من قربون چشمات برم"

"لازم نکرده. لخت شو"

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/03 9:6 + با
{مرد، مست، لیوان نیمه پر را روی میز می گذارد. چشمانش خمار است. موزیک ملایمی در حال پخش است}

مرد: بیا با هم بخوابیم.

{زن شروع به در آوردن لباس هایش می کند}

مرد: چه کار داری می کنی؟

زن: مگر نگفتی با هم بخوابیم؟

{دستش روی پ_ستا ن بند سرخش بی حرکت مانده}

مرد: آره، آهان! گرمته؟

زن: نه هیچی.

{لباس هایش را دوباره تنش می کند. متکایی زیر سرش می گذارد و می خوابد}

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/21 8:24 + با

پیر مرد، بی حرکت، دو زانو نشسته، و با چشمان بسته، زیر لب ورد می خواند. سه ماه است که بی توقف زیر لب ورد می خواند، از همان لحظه که آمد، بی آن که چشم هایش را باز کند، بی آن که تکان بخورد. دارد ورد می خواند،آم از همان موقع که نفرین شروع شد، که پرنده ها مردند، که رفته ها برخاستند. سه ماه است که هیچ خوابی ابدی نیست، کسی به گورستان نمی رود، سه ماه است که هراس مغز استخوانمان را می جود. نه، مرده هایمان، مادرها، پدرها، دختر بچه هایمان، خوابشان ابدی نبود. بلند شده اند و با چشم خانه های خالی و پستان های گندیده و مغزهای کرم خورده، دنبال هم بازی می گردند. سه ماه است، از همان موقع که پیرمرد وسط میدان نشست، و باچشمان بسته ورد خواند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/05 13:1 + با

کلاغ که روی شاخه نیم خیز شده بود آب دهانش را قورت داد، نگاه خریداری به ران های خوش ترکیب و چشمان بزک شده ی روباه انداخت و گفت: "چه تنی، چه دمی، عجب پایی!"

روباه عشوه ای آمد و گفت: "صد و پنجاه سکه ی جنگلی. شب هم نمی مانم"

کلاغ که صدایش می لرزید گفت: "اگر همه ی قالب پنیر را بدهم چه؟"

روباه با خنده ی لوندی گفت: "نه جیگر، فقط نقد"
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/04/24 7:57 + با

روباهه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

کلاغ که روی شاخه ی بلندی نشسته بود، قالب گنده ی پنیری خوشبویی که در منقار داشت را بالا انداخت و یک ضرب بلعید، و بعد هفت تیرش را از پر کمرش بیرون کشید و مغز روباه را روی آسفالت داغ تفتیده ی آفتاب خورده پاشاند. بعد روی جسد روباه که هنوز ریز ریز رعشه می کرد فرود آمد، سیگاری کنج لبش گذاشت و روشن کرد، و بعد همان طور که با کارد سلاخیش شکم روباه را درید و اندرونش را روی زمین ریخت و همان طور که پوستش پوست روباه را می کند که ببرد بفروشد، در حالی که به سیگار پک می زد از گوشه ی لب گفت: "مادرقح_به، صد و پنجاه سال پیش هم جدت همین کلک را می خواست بزند."
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/09 11:32 + با
یک ربعی هست که سرگردانم و پیدا نمی کنم. نزدیک کلانتری پارک می کنم، پیاده می شوم و از پلیسی که آن کنار ایستاده می پرسم: "جناب، ببخشید دادسرای ملاصدرا کجاست؟" یک نگاه کارآگاهی مشکوک به سر تا پایم می اندازد و می گوید: "چه کار کرده ای؟" می گویم: "کاری نکرده ام، می خواهم بروم دادسرا برای..." می پرد وسط حرفم: "بهت گفتم جرمت چیست؟ چه کار کرده ای ناکس؟" می گویم: "جرمی نکرده ام به خدا، من خودم شاکیم، عریضه دارم ببرم دادسرا ..." قایم می خواباند بیخ گوشم: "مادر ق_حبه ی بچه قرتی! شلوار جین که پایت هست، موهایت را هم که سیخ سیخ  ژل زده ای، 206 هم که سوار می شوی، آمده ای کلانتری آدرس دادسرا می خواهی بعد می گویی کاری نکرده ای؟ گ_ه خورده ای که کاری نکرده ای، قطعا یک کاری کرده ای نم خواهی بگویی..." با اردنگی و لگد من را که التماس می کنم خرکش می کند می برد داخل کلانتری می اندازد بازداشت قاطی دزدها و قوادها.

امروز نوشت: من فک می کنم انتخاباتو کسی می بره که قول بده فیس بوکو وا می کنه. رد خورم نداره.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/02 9:33 + با

ممول پاس می دهد به سیا، سیا می دهد به کله، کله می دهد به من. من می دهم به ممول، ممول می دهد به من. من می آیم بدهم به کله، یار حریف توپ را تکل می کند و می گیرد. می آید دریبلم کند، به اش می گویم: "یک توپ اصلا این حرف ها را دارد؟ چی را می خواهی ثابت کنی؟ بیا رد شو اصلا" می روم کنار، و یک لبخند ملیح به اش می زنم. یک لحظه تردید می کند، بعد گول می خورد. می آید رد شود، با لگد می زنم توی ت_خمش. می خوابد. من توپ را می دهم به کله، کله پیش دستی کرده و قبلا با کله کوبیده توی دماغ حریف، طرف خوابیده. کله با خیال راحت توپ را سانتر می کند برای سیا. سیا بلند می شود هد بزند، گلر حریف بلندتر می پرد هوا و یک اورا ماواشی می زند توی صورت سیا. استخوان فک پایین سیا از صورتش جدا می شود و همراه نصف دندان هایش با یک عالمه خون می ریزد روی چمن. همه جمع می شوند بالای سر سیا. روی زمین افتاده و رعشه می کند و از جای خالی فک پایینش که آن ور روی چمن هاست، خون شره می زند روی زمین. من می روم سراغ گلر حریف و با لگد می کوبم توی تخمش. می خوابد. داور می گوید: "چرا می زنیش مادر ق_حبه؟ خطا نبود که!" می گویم: "نبود مادر ق_حبه؟!" با لگد می کوبم توی ت_خم داور، می خوابد. مامورهای انتظامات می ریزند توی زمین. یکی از درشت هایشان می آید طرف من. یارو خیلی گنده است. یک لبخند ملیح به اش می زنم و می گویم: "سلام جناب! این سانتر را ..." مهلت نمی دهد حرفم تمام شود، با لگد می کوبد توی ت_خمم. می خوابم. خون حلق و دهان سیا می پاشد توی صورتم. فکر نکنم این بازی را ببریم، مادر قـ_حبه پوتین پایش بود.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/02/27 9:58 + با

دارم تنها بازی می کنم. مامان رفته بیرون. توپم می افتد پشت کمد، می ترسم دست دراز کنم برش دارم، تاریک است، می ترسم هیولا داشته باشد آن پشت، من را بخورد. آخر سر می بینم بدون توپ نمی شود تنهایی. چشم هایم را می بندم، شجاعتم را جمع می کنم، و آرام آرام با چشم های بسته دستم دراز می کنم پشت کمد که توپم را بردارم. دستم تیر می کشد، درد دارد. یواش سرک می کشم و نگاه می کنم، هیولای ترسناکی را می بینم که ناخن های بلندش توی مچ دستم فرو رفته و از آن ورش زده بیرون و از جای سوراخش خون فواره می زند. خودش دارد با ولع انگشت هایم را می جود. دوتا بند هرکدام را تا حالا خورده، و خونم همین طور دارد از انگشت های نصفه ام شره می زند. از گوشه ی لب های زشتش  خون چکه می کند و دور دهن و روی سینه اش را کثیف می کند.. من را که می بیند که بی صدا زل زده ام به اش، چشمکی می زند و می گوید:

"هی! سلام بچه جان. من هیولای خانه تان هستم. خوبی؟ خوش وقتم." آروغی می زند و خون دور لبش را می لیسد.

حرف که می زند، دندان هایش را می بینم که از هم فاصله دارند. فکر کنم باید برود ارتودنسی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1387/12/19 13:16 + با

اشک می ریزد.

 گل رز سرخ درشتی را که برایش گرفته ام به سینه می فشارد، می بوید، دانه دانه گلبرگ هایش را پر پر می کند، و با بغضی توی گلویش می گوید: "تو که نباشی، آیا دیگر هیچ رز سرخی در عالم گل خواهد داد؟"

می گویم: "نه! به جان تو همین یک دانه آخرین رز عالم بود که تو ریدی تویش! جمع کن خودت را! ان دماغت را هم پاک کن!"

با چشمان سرخ، در سکوت توی دستمالی که به اش می دهم فین می کند.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/08/19 7:27 + با
تصور پستان های جسدی که همان روز آورده بودند، خواب را از چشمان مرده شور سالخورده ربوده بود ...
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1387/08/07 8:23 + با

می پرم جلویشان و قبل ازین که از غافل گیری در آیند چاقویم را توی خرخره ی اولی فرو می کنم. خونش فواره می زند توی صورتم. با دست دیگرم دو گلوله از فاصله ی خیلی نزدیک شلیک می کنم توی صورت آن یکی. مخلوط خون و مغزش می پاشد به دیوار. دزدانه در امتداد دیوار به راه می افتم. چند قدم بیشتر نرفته ام که بدنم به شدت تکان می خورد. نگاه متعجبم دوخته می شود به حفره ی کریهی که سمت چپ سینه ام به وجود امده و لکه ی تیره ی بدرنگی که مدام بزرگتر می شود. روی زانوهایم می افتم. یکیشان ریشخند کنان جلو می آید، لوله ی اسلحه را با فشار توی دهانم فرو می کند و جمجمه ام را متلاشی می کند.

...............................................

"زود مردی"

پدرم با لیوانی نوشیدنی در دست بالای سرم ایستاده و نیشخندی به لب دارد.

"زرنگ شده اند انگار، ها؟ یا تو دست کم گرفته بودی؟"

کنارم روی زمین می نشیند.

"این دست را دو نفری بازی کنیم؟"

 پ.ن: به احترام آرش

پ.پ.ن:  این پست لزوما باید ادامه ی داستان قبلی باشد آیا؟ آیا امکانش هست که نویسنده از روی بازیگوشی و کرم، در فضایی شبیه به فضای قبلی جفتک چهار کشی انداخته باشد که لزوما به آن داستان ربطی ندارد؟ عنوان به هم مرتبط پست های به هم پیوسته ی قبلی، آیا سرنخی در اختیار ما نمی گذارد؟ یا همه ی این صحبت ها پشم است، و این پست نیز در کمال عدم صحت و سلامت عقل سر انجام خودش را در دل یا یک جای دیگر داستان زور تپان خواهد کرد آیا؟ و ایا معادل فارسی دیگری برای این کلمه ی نکبتی "آیا" وجود ندارد؟!

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/08/05 9:30 + با

آقای ف، اولین روزی که به رشد عقلی رسید، با سرخوشی و بازیگوشی خاصی، صندلیش را رو به منظره ی زیبای بیرون پنجره ی سالون منزلشان تنظیم کرد، گیلاسی برای خودش ریخت، و بعد از هفت ساعت تفکر و تعمق عمیق و نگارش افکارش، مغز خودش را با تفنگ دولول کهنه ی یادگار پدر بزرگش متلاشی کرد. در یادداشتی هفت صفحه ای که از خودش و تفکرات فلسفیش به جای گذاشت، نوشت: "بازگشت همه به سوی او نیست، بازگشت کسی به سوی کسی نیست، کسی در کار نیست. هست آنچه که هست، و با هر آن چه هست می توان زیست تا هست، یا انتخاب کرد که نباشد. درست و غلطی در کار نیست و هیچ چیز توجیه هیچ چیز نیست. ... . من افسرده نیستم، در کمال سلامت عقل و در شادترین لحظات زندگیم هستم، که بعدی ندارد، و این بد نیست. این یادداشت را می نویسم که ثابت کنم ... ."

اسد آقا کارگر منزل، که برای پاک کردن خون های پاشیده به دیوار، یک هفته بعد، از مایع سفید کننده ی نمره 128 استفاده می کرد، بار پنجمی که دیوار را می سابید، به روح آقای ف که چنین مکافاتی درست کرده بود، و خواهر و مادرش و جد و آبادش و مرامش و افکارش، همه روی هم، بلند بلند، حرف های ناموسی می زد.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/05/12 9:16 + با

"ببینید، گندش را در آورده اید شما دیگر! اه!"

"دفعه ی شصتم است به استغاثه آمده ایم پهلویتان. می فهمید؟ بر و بچه های قدیس را یکی یکی دارند ناکار می کنند. یک سری را انداخته اند جلوی شیر، چند تا را زده اند نوک صلیب، بقیه را هم شقه کرده اند. از همه بدتر، این آخری ها می دهندشان دست این برده های سیاه غول بیابانی که تازه وارد کرده اند، ترتیب بدهند. هی هرچه آمده ایم پهلویتان برای کمک، پشمتان حساب نفرموده اید. سرتان معلوم نیست با کجایتان دارد بازی می کند !"

"هوی! حالیتان می شود اصلا؟ ما این دفعه جواب نگیریم عمرا برویم. می شود یک لحظه دستتان را از لنگ و پاچه ی آن ننه ی محترم ما در آورید و بفرمایید ما چه غلطی باید بکنیم؟ جواب بدهید می گویم! د جواب بدهید! به جان ننه مان می رویم آبرو حیثیتتان را این ور و آن ور می بریم ها!"

تا نفس تازه کنم، چند لحظه سکوت می شود. بعدش، ندایی، زورکی،انگار با دهانی پر، انگار از ته چاه، می آید که: "از جانب من وکیلید شمایان نیز به تلافی مادلشان بگاهید...!"

دهانم باز می ماند. از خجالت خیس عرق می شوم. بس که تازگی بد دهن شده این. راه حل داد ارواح عمه اش. سرم را می اندازم زیر، شرمنده و خیط و خیس عرق بر می گردم پهلوی حواریون.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/04/23 10:42 + با

پیرزن، صدای به هم کوبیده شدن در خانه را شنید، چشم هایش را بست و آرزوی مرگ کرد. پسرک دانشجوی مستاجرش بود که شب ها بغلش می خفت. گفته بود دیگر پول کرایه خانه را دارد که بدهد. شب ها می رفت سراغ زن بیوه ی جوانتر همسایه.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/04/08 8:22 + با

دوازده بار یا بیشتر، تا حالا نیشم زده است.

هنوز، چشم در چشم هم دوخته ایم. افعی، که نصف پایم را بلعیده، همان طور که تا زانویم توی حلقش است، چشمان زرد کریهش را با حالتی از انتظار و تعجب به چشمانم دوخته است، انگار منتظر دفاعی یا واکنشی از سوی من باشد. واکنشی که می دانم نخواهد آمد، یا نمی خواهم بیاید،حتی تا آن موقع که همه ام را بلعیده باشد.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/02/18 8:20 + با

صاحب خانه، خانم دکتر زیبا و جذاب، که مرا به معرفی اطرافیان و برای این که هر دو همدیگر را بررسی ای بکنیم دعوت کرده است، همان طور که دارد به من خوراک زبان تعارف می کند، با همکار کنار دستیش در مورد علایم بالینی بدترین نوع خودآزاری خونین مقعدی که در اثر مورد تجاوز قرار گرفتن طولانی و مداوم با جسمی تیز به وجود می آید بحث می کند.

در جا توی سینه اش بالا می آورم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/02/14 10:16 + با

شاهزاده خانوم داف، به انتظار نجات بخشي كه از طلسم تنهايي اژدها رهاييش بخشد، موهايش به رنگ دندان هايش مي شود، تنها به اين خاطر كه در اين دوره و زمانه، شاهزاده ها و سلحشوراني كه به قصدش مي آيند، همگي "راست" هستند.

....يا مي شوند!
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/12/25 11:26 + با

سلحشوره اینو نمی دونست که اون جادوگر مهربون رو مردم "مرلین خالی بند" صدا می زنند و در تمام اون سرزمین به گـه کاری و خراب کاری معروفه و هیچ احمقی هم هیچ هدیه ای ازش قبول نمی کنه چون معلوم نيست كه چه گندي از توش در بياد.شمشیر سحر آمیز با همون ضربه ی اول شکست و زره سحرآمیز هم به تف نیارزید،چون اژدها با همون گاز اول نصف سلحشور ننه مرده رو قورت داد و دو لشو تف کرد. دیو زشت پلید بد کردار هم به جای این که شاهزاده خانومو بخوره،گرفت و مشتی، شبانه روز ترتیبشو داد.شاهزاده خانوم هم اصولا دیوه رو به سلحشور مرحوم ترجیح می داد چون دیوه تو رختخواب اعجوبه ای بود برا خودش.می گن با اژدها سه نفری گاهی تری سام می زنن و شاهزاده خانومم هیچ اعتراضی نداره.

 

تا مدت ها هیچ کس به خودش زحمت چال کردن سلحشور تیکه و پاره رو نداد و دو ل کوچولوی چروکیده و غمگینش همین طور آش و لاش وسط حیاط برج افتاده بود.

 

این طور که تو افسانه ها اومده، هیچ کس برای به فــــا ک رفتن سلحشور تره هم خرد نکرد، به جز دختر چادری همسایشون که بعضی وقتا یواشکی با گوشه ی چادرش چن تا قطره اشکو از گوشه ی چشمش پاک می کنه.

 

----

 

نه، واقعا انتظار داشتید این داستان چه جوری تموم بشه؟!

 

 

 

ادامه ندارد.

 
 
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/12/13 8:8 + با

شاهزاده خانم خوشگل موبلند موطلایی،بالای برجی زندانی شده بود که یک اژدهای هولناک مخوف محافظتش می کرد.اگر تا دو روز دیگه شاهزاده خانوم نجات پیدا نمی کرد،دیو پلید و زشت سرزمین می اومد و اونو لقمه ی چپ می کرد. دلاور پاکدل قصه ی ما خیلی دلش می خواست شاهزاده خانومو نجات بده، ولی اژدهاهه اصلا شوخی حالیش نبود و دلاور ما هم از شما چه پنهون واقعا تخم اين حرف ها رو نداشت.همین طور که غصه دار و ان کف موهای بلوند و ساق پاي سفيد و شيب ملايم كمر به باسن شاهزاده خانوم نشسته بود، مرلین،جادوگر مهربون سرزمین بر او ظاهر شد و چون نیت "واقعا" پاکی داشت و اصلا تو فکر لنگ و پاچه و ترتیب دادن شاهزاده خانوم نبود،شمشیر سحر آمیزی بهش داد که تو نبرد با هر پلیدی ای پیروزش کنه و زره جادویی ای که آتش هیچ اژدهایی بهش کارگر نباشه. دلاور سرزمین ما با عزم جزم و اراده ای "راست" راه افتاد که شاهزاده خانوم موطلایی رو نجات بده و هرچی اژدهاست رو از وسط جر بده و كــ...ون هرچي دیوه بذاره ....ء


ادامه دارد


به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/12/08 8:36 + با

سيمور جان، خوش حالم كه حال روحيت بهتر است و ديگر به خويش كشي فكر نمي كني.بهتر. مرد گنده كه انقدر بچه نمي شود.

شنيده ام جديدا تفنگ خريده اي.مبارك

فقط اگر زحمتي نيست مغز را كه خواستي بپاشاني به ديوار ما را هم خبر كن تماشا، حظي ببريم.

فدات
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/12/06 8:14 + با

كشيشي که در بارگاه كبريايي، زار زنان طلب بخشودگی و بهشت می کرد، به مرض مقاربتی مرده بود

و خدا به سادگی پاسخ داد: "نه، مادر قحـــبـه".
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/12/01 9:0 + با

"وول نخور بت مي گم!"

"توي اون يكي چشمت هم مي ره ها!"

"نمي ذاري كه!"

يك كمي مستم. زياد كنترل ندارم. . تمام دست و بالم خوني شده. اگر همين طوري هي تكان بخورد، به جاي بريدن حلقش، چاقو اشتباهي آن يكي چشمش را هم در مي آورد.

از كار كثيف متنفرم.
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/11/16 8:18 + با
آدم كش پير و خنگي دنبالم افتاده تا بكشدم. الان سه روز است كه بي وقفه مي دوم، و او هم خستگي ناپذير دنبالم است هيچ كدام براي جيش و غذا هم توقف نكرده ايم. فاصله مان را كه اول 20 متر بود، كم كرده و الان است كه بگيردم و چاقو را توي خرخره ام فرو كند. باز اين دفعه هم، سرعتم را يك ذره كم مي كنم تا به فاصله ي يك دست از من برسد، و درست لحظه اي كه خيالش راحت شد كه من را گرفته، بر مي گردم و با لگد توي تخمش مي كوبم. درجا مي خوابد. 20 متر كه جلو مي افتم، بلند مي شود و خستگي ناپذير، دنبالم مي افتد... ء
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/11/08 9:18 + با

ميسيونر بد كردار فاسدالاخلاق كودك نواز، توسط رييس قبيله به مجازات "گالا" تا مرگ محكوم شد.

و خداوند كه مرگ را به جبران گناهان او كافي نمي ديد، عزراييل را به مرخصي اجباري يك هفته اي فرستاد.

و ميسيونر مادر مرده يك هفته ي تمام گالا شد و نمرد

و در پايان هفته نيمي از ذكور قبيله، از مرد و اسب و سگ، از بي كمري جان باختند
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/10/24 12:44 + با

- سلام عرض شد آقای مهندس.بنده فلانی هستم.خواستم مصیبت وارده رو به تون تسلیت عرض بکنم.

- شما لطف دارید. واقعا سخت بود، ایشان مثل ستون چادر در فامیل ما بودند. نمی دانید چه قدر غصه داریم. دائم در حال گریه کردنیم همگی.

(هول می شوم. اصلا انتظار نداشتم این ها را به من بگوید. فکر می کردم چند تا جمله ی رسمی رد و بدل می شود، می فهمند من چه جوان مبادی آدابی و قابل توجهی هستم، و بعد خداحافظی. حرف هایی که از قبل با خودم تمرین کرده بودم بگویم دیگر به درد نمی خورد. دست و پایم می لرزد. باید فی البداهه یک چیز عمیقی بگویم)

- خوب...اررر...اه! بله دیگر، دنیا دار مکافات است!

- (چند لحظه سکوت) ببخشید، متوجه نشدم. چی فرمودید؟

(گند زده ام. گند زده ام. آن هم جایی که تا این حد برایم مهم بوده خودم را شیرین کنم. اه! باید بحث را عوض کنم)

- چیز... عرض شود که روی سنگشان فکر کرده اید چه بنویسید؟ (وای خدایا چرا دارم پرت می گویم؟ چرا خفه نمی شوم؟) به هر حال ایشان انسان ارجمندی بوده اند و این خیلی مهم است که روی سنگ قبرشان چی چی نوشته شود، حد اقل منباب عبرت سایرین!

(وای نه! وای نه! یکی مرا خفه کند. مهلت نمی دهم حرف بزند، زود خودم حرف را ادامه می دهم، بلکه وقت نکند بفهمد چی چی گفته ام )

- مثلا بنده کلی مطالعه در این زمینه کردم تا چیزی در شان ایشان پیدا کردم. قلم اگر خدمتتان هست بنویسید. (این از دهانم می پرد.امیدوارم بگوید لازم نیست شما زحمت بکشید خودمان یک چیزی می نویسیم، یا این که اصلا خودش وصیت کرده چی بنویسیم، یا حتی این که قلم ندارم یا هر چیز دیگری، بعد گوشی را قطع می کنم بدون این که یک کلمه اضافه بگویم، و از این منجلاب نجات پیدا می کنم. ولی لامذهب، با وجود این همه گندی که من زده ام، این کار را نمی کند)

- بفرمایید آقا. می نویسم.

(چی بگویم؟ خدایا! چی چی بگویم؟ قبل از این که جلوی دهنم را بتوانم بگیرم، کار از کار می گذرد و دهانم باز می شود)

- مرقوم بفرمایید : "ای دریده پوستین یوسفان، گرگ برخیزی ازین خواب گران!"

- (سکوت در آن سمت تلفن) ...

(بدون یک کلمه حرف، مثل بچه ی آدم گوشی را قطع می کنم.)
به تیغ آقای ف در یکشنبه 1386/09/11 9:25 + با

زانویم هنوز قرچ قرچ می کند. میخی که دیروز تویش کوبیدم خوب کار نمی کند. اسکنه را بر می دارم و میخ را با زور و مکافات از توی زانویم بیرون می کشم. اول خوب در نمی آید، به یک چیزی گیر کرده، زور که می دهم کج می شود. آخر سر با فشار بیرون می کشمش، یک تکه از زانویم هم نوکش چسبیده. یک میخ بلندتر بر می دارم و زیر کشکک زانویم می گذارم و با چکش رویش می کوبم. بوم! یک بار. بوم! دو بار. بوم! سه بار... حس می کنم که از توی کشککم رد می شود و مفصلم را به هم می دوزد. فرم رانم را دوست ندارم. رنده را بر می دارم و سه بار رویش می کشم تا صاف شود. ساق آن یکی پایم هم قناس است. سمباده اش می زنم. چشمم یک کمی لوچ است. نوک اسکنه را زیر تخم چشمم می گذارم و بیرون می پرانمش تا بعد تر صاف تر جایش بزنم.

"اه! پسرم! باز هم خود درمانی کردی؟"

چشم های مهربانش از پشت عینک درشت تر به نظر می رسد. حتما پیش اون فرشته هه بوده.

پدر ژپتوی مهربان من...
 
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/08/23 10:24 + با

بدنم خرد و در هم شکسته، صورت رو به آسمان، روی علف های کنار جاده ای که هم الان ماشینم تویش له شد، افتاده ام. یک جفت چشم آبی زلال، نزدیک، به عمق چشم هایم زل زده. یک جفت پنجه ی تیز گل آلود، بدنم را می خراشد. از یک جفت منخزین مرطوب، نفس داغی چانه ام را غلغلک می دهد. یک جفت دندان نیش زرد، گوشت بی حس تنم را می جود. یک زبان بزرگ زبر،خون ها را می لیسد. یک جفت قطره ی بزاق گرم، بر گلوی لختم می چکد.

به یاد عشقم می افتم که داشتم بر می گشتم پهلویش.

یک جفت قطره اشک شور بر گونه ام سرازیر می شود.
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/08/19 7:27 + با

یکی بود یکی نبود. یه دختر کوچولوی خیلی ناز با موهای طلایی بود که بابا و مامان و مادر بزرگ و خلاصه همه ی شهر عاشقش بودند، که خب خیلی اهمیتی نداره، چون روز اولی که دختره تنها رفت بیرون،درست نمی دونم گرگ خوردش یا کامیون لهش کرد یا یه قاتل روانی با چاقو ریز ریزش کرد یا این که سر یه آب نبات انقده عر زد تا ور پرید. راستش اینش ام زیاد مهم نیست، نکته ی مهم اینه که الان که من دارم این قصه رو براتون می گم نه کسی اون دختره رو یادشه، نه این که هیچ کی به ت*خمشه که یه دختر بچه ی لوس و ننر و زرزرو کی و چطوری به ف***ک رفت.

قصه ی ما به سر رسید.بچه ها جون همه تون برید بخوابید. 
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/08/14 8:58 + با

مدت هاست که عاشق همیم ولی نشده که با هم تنها باشیم. هردومان می دانیم که قرار امروز پارک بهانه است و بعدش می رویم خانه ی ما. با بدبختی  و زجر خودم را به نیمکت پارک می رسانم، چون میخ کفشم پایم را بدجور آش و لاش کرده. چشمان منتظر عاشقش را می بینم و خودم را با نفسی از آسایش روی نیمکت می اندازم. صدای جر خوردن شلوار نو ام در اثر میخ کف نیمکت دلم را ریش می کند. اعصابم داغان می شود، دو تا میخ در یک روز! دستم را پشت کمر عشقم می گذارم تا تماس تنش آرامم کند. نوک تیز یک میخ بیرون زده از پشتی نیمکت دستم را از لای انگشت تا ساعد جر می دهد و خون می زند بیرون. به روی خودم نمی آورم، فکر می کنم صحبت و معاشرت را کوتاه کنیم و تا این میخ ها جرو واجرمان نکرده اند برویم. می آیم بلند شوم، نوک کج میخی که شلوارم را جر داده بود ظاهرا به پوست بیضه ام گیر کرده بوده، یک تکه از گوشتش را می کند. جیغم را قورت می دهم تا جلوی عشقم آبروریزی نشود، ولی خونش راه می افتد توی شلوارم و شورت و جورابم را خیس می کند. وسط آن درد و خون و افتضاح، می خواهم خودم را از تک و تا نیندازم. مثل جنتلمن ها دست دراز می کنم که کیف عشقم را بگیرم و برایش بیاورم. کیف را که روی شانه می اندازم یک چیزی توی شانه ام فرو می رود و گوشتم را جر می دهد. یادم می افتد که عشقم گفته بود میخ سگگک بند کیفش خراب شده. خون زخم شانه ام روی سینه و زیر پیراهنیم راه می افتد و پشم هایم را به هم می چسباند. نیمه دوان عشقم را دنبالم تقریبا روی زمین می کشم تا از آن پارک میخ زده ی لعنتی خارج شوم، یک میخ نرده ی چوبی پارک به پهلویم می گیرد و بین دوتا دنده ی آخرم یک تکه گوشت را می کند. عشقم ماچم می کند. آش و لاش به تاکسی می رسم، در تاکسی را باز می کنم و دختره را توی تاکسی پرت می کنم و در حالی که هنوز کامل سوار نشده ام دستگیره را با شدت می کشم. میخی که راننده یا یک الاغ دیگری به جای پیچ برای تعمیر دستگیره استفاده کرده است، به زانویم می خورد و نوکش تا زیر کشکک زانویم فرو می رود. مثل خر عر می زنم و پایم را کنار می کشم و از عصبانیت با کف دست روی در می کوبم. همان میخ توی دستم فرو می رود و از پشتش می زند بیرون. عشقم ماچم می کند. دم در منزل پیاده می شویم. قبل از این که دستم را از میخ تویش آزاد کنم راننده ی احمق که یک کمی ترسیده راه می افتد. بعد از این که پنج قدم به دنبال تاکسی روی زمین کشیده می شوم، میخ دستم را می جراند و در می آید. خاکی و زخمی و پاره پوره یر می خیزم. عشقم ماچم می کند که دردهایم را تسکین بدهد.

داخل خانه جعبه ی کمک های اولیه یک جعبه ی چوبی است که درش چهار تا میخ دارد. جرات نمی کنم ازش استفاده کنم، فقط عشقم یک ماچم می کند. همین طور خونین و مالین با دختره به رختخواب می روم. سرم را می آیم روی متکا کنارش بگذارم که به لبه ی بالای تخت می گیرد. نوک میخی که چند هفته ای یادم رفته درستش کنم، یک چاک درست و حسابی عمیق روی پوست سرم درست می کند. کل متکا خونی می شود. عشقم ماچم می کند. مستاصل و بیچاره، مانتویش را در می آورم. نگاهم روی کمربندش خیره می ماند. لبهایش را به انتظار غنچه می کند. یک کمربند چرمی سیاه پر از میخ های تزیینی دارد. مغزم نمی کشد. با نعره و جیغ، لخت و پتی و خون چکان، از خانه بیرون می دوم. توی کوچه، در حال تازیدن، چشمم به انبوه میخ هایی که از یک جعبه ی شکسته روی زمین ریخته خیره می ماند ... !ء
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/08/07 9:14 + با

من مرده ام. الان دو روز می شود.

چیزی که نمی دانم چیست، شاید موش، شاید کرم، نوک ممه ام را ریز ریز گاز می گیرد. اگر زنده بودم خیلی به ام حال می داد. ولی الان هیچ احساسی ندارم، چون مرده ام.
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/08/01 8:49 + با
دستم را روی سینه ات می لغزانم و به دهانم می گذارم. مرده ای، مزه ات هم فرق کرده. از سردی تماس با جسدت لرزه ای به تنم می افتد وقتی که به آغوشت می کشم. سرت را روی شانه ام می گذارم، ترشحات بینی و دهانت را که روی شانه ام راه می افتد و پشتم را خیس می کند حس می کنم. شاید مغزت باشد که پکیده و از بینی ات راه افتاده، شاید فکرهایت هنوز توی این مخلوط خونابه و خلط قهوه ای رنگ باشند. شاید بتوانم بدانم به چی فکر می کرده ای. صورتم را در افکارت غسل می دهم. خون لخته ی غلیظ بیرون زده از شکاف جمجمه ات را، عصاره ی فکرهایت را، از لای موهایت را می مکم. کنارت روی سنگ غسال خانه ی تاریک مرطوب خوابم می برد. تا صبح... ء
به تیغ آقای ف در یکشنبه 1386/07/29 10:41 + با

به درخت بید تکیه اش داد و بدنش را به بدن او فشرد. نسیم خنک نیمه شبی باغ زیر نور مهتاب صورتش را شست. تضاد هیجان انگیز بین داغی تن هاشان و سردی شبنم روی لباس او هیجانی و دیوانه اش کرد. بدون این که فاصله ای بین تنهای داغ و به هم چسبیده شان بیاندازد، دستش را به سمت کمر برهنه ی او برد و.... پایش را کمی، فقط کمی به راست تکان داد، تا راحت تر وزن بدن هر دوشان را تحمل کند.

چیز لزج سردی زیر پایش له شد و لای انگشتان برهنه ی پایش را مرطوب کرد.

اه! امشب هم! لعنت به این چمن های پر از حلزون!
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/07/28 11:17 + با

بوم!

صدای فلز روی فلز

بوم!

صدای فلز روی فلز

بوم!

هر کدام از ضربه های پرس نمی دانم چند صد تنی را توی تمام تنم حس می کنم.

نه این که دردم بیاید، درد مدت ها قبل ترکم کرده است. فقط لرزش ضربه ها را توی استخوان هایم احساس می کنم. هر ضربه، دو سانت ناقابل بالاتر از قبلی می کوبد و دو سانت بیشتر از بدن مرا تبدیل به سوپ گوشت و خون له شده می کند. دیوارهای دور و برم از پاشش خونم طرح های قشنگی پیدا کرده اند، سر گرمم می کنند. تا حالا پنج تا حیوان و کلی چهره تویشان پیدا کرده ام. سفت بسته اندم، جوری که جم نمی توانم بخورم.

بوم!

دو سانت دیگر. کم کم خونم دارد توی صورت خودم هم می پاشد. ضربه ی قبلی لگنم را خرد کرد. این یکی اولین دنده ام را می لهاند. درد دیگر ترکم کرده. فکر کنم این رنگ جدید مال اندرونم بود که به دیوار پاشید.

چندش داغانم کرده.

بوم!

چقدر دیگر وقت دارم؟ کاش زودتر به قلبم برسد... ء
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/23 9:21 + با

بی عرضه گی اش که اوائل دست خودش نبود، الان دیگر کلافه اش کرده بود. بار اول که برای خرید رفته بود، مغازه داره به جای موز کدو به اش غالب کرده بود. بار دوم گفته بود آبکش می خواهد ولی رنده به اش داده بودند. سومین مرتبه قرار بود بادام زمینی بخرد ولی با سویا به خانه برگشته بود. پهلوی خودش تحقیر شده بود. انگار همه توی صورتش می خواندند که می شود او را دست انداخت و سرش کلاه گذاشت. از همه بدتر، اون نگاه توی چشمای فروشنده ها بود که روحش رو می جوید... . این دفعه، روی خودش کار کرده بود. کتاب خوانده بود، پیش مشاور رفته بود، کلاس های عزت نفس گذرانده بود و آماده بود به هیچ قیمتی نگذارد کسی مضحکه اش کند. وارد مغازه شد، دو متر پارچه سیلک سفید سفارش داد، چشم در چشم فروشنده شد و فقط یک لحظه ی کوچک، گوشه ی نگاه فروشنده را به خودش دید. بعد همان طور که مغازه داره در حال بریدن پارچه بود، میله ی بارفیکس اتاقش را که فقط محض محکم کاری با خودش آورده بود بالا برد و مغز پارچه فروش را روی پیشخوان له کرد.

آن دو متر سیلک سفید را که فروسنده داشت می برید مجبور شدند بریزند دور چون لکه هایش با هیچ چیز پاک نشد.

پس نویس: اول خواستم با مزه بنویسم، نمی دونم چرا این جوری چت از کار در اومد! ء
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/07/17 9:13 + با
بعضی کارها هستند که می دانی نباید بکنی، می دانی وحشت ناکند، ولی یک جوروسوسه ای درون خودشان دارند که نمی توانی در مقابل کشش انجام دادنشان مقاومت کنی. مثل وقتی که یک زخم ناجوری توی بدنت، سله ی ضخیمی بسته و تو می دانی که کندن خون خشکیده ی روی زخم چه گندی درست می کند، ولی نمی توانی در مقابل وسوسه ی انگولک کردن زخم و ذره ذره کندن از کناره های خون خشکیده مقاومت کنی، تا این که همه ی زخم را می کنی و دوباره خون می زند بیرون.
آن شب که من بر می گشتم خانه، یک چنین حالتی پیش آمد. پتکی که برای بابا خریده بودم روی دوشم بود، وزنش اذیتم می کرد. از پاگرد که پیچیدم، آن خانم را دیدم که روی پله ها ولو شده بود و موهایش بلند مشکیش روی صورتش را پوشانده بود. جوری که سرش روی لبه ی پله قرار گرفته بود وسوسه ی غیر قابل مقاومتی درون خودش داشت، انگار که با قصدی آن جا قرار گرفته باشد. صورتش را وقت نکردم که ببینم.
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/07/07 9:28 + با
من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود.
نمی توانم بلند شوم، هیولا روی سینه ام نشسته. ناخن های تیغ مانند و زهر چکانش قلب و ریه ام را سوراخ می کنند و ته حلقم را قلقلک می دهند. توی حلق و دهان خودم بالا می آورم. زبان متعفن و لزجش به دهان باز مانده از دهشتم وارد می شود و خون و استفراغ را با لذتی چندش آور می بلعد. کرم های ریز سفیدی که روی پوستش موج می زنند حالا زیر پوستم و توی کره چشمم می لولند و گوشتم را می جوند. حفره ی شکمم را می درد و آهسته آهسته، با طمانینه ای از سر حیوانیت، دنده هایم را یک به یک بیرون می کشد و اندرونم را می بلعد. گریزی نیست.
زجرم ولی، هنوز به نهایت نرسیده.
لب های ترک خورده و خیس از خونابه اش را نزدیک صورتم می آورد تا بوسه ای از لبانم بگیرد. دندان های سیاهش را می بینم که ذرات گوشت تن خودم لایشان گیر کرده. می خواهد روحم را از دهانم بمکد و پوسته ام را خالی رها کند.
از اعماق درونم، نعره ای خاموش سر می دهم، که مثل موجی از جا می کندم، آن چنان که رگ و پیم از هم می گسلد و گوشت و پوستم از هم جدا می شود، و از چنگال هیولا که به پاره های تن مانده در دستش خیره مانده، رها می شوم.
بیدار می شوم.
......................
چشمانم را که می گشایم، هیولا هنوز همین جاست.
من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود...
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/07/04 8:52 + با
امروز، هنوز نشسته ام و به سیبک گلویت زل زده ام که زیبا ترین است. حتی زیبا تر از چشم های میشی مست کننده ات، که امروز هم که نگاهم به شان افتاد، باز مسخم کردند.
سیبک گلویت که امروز هم مثل دیروز و روزهای قبلش زیباییش نفسم را بند آورده، چه اغوا کننده تکان تکان می خورد در کف دستم. پدرم در آمد تا با آن چاقوی کند میوه خوری از گلویت بریدمش. می گذارمش توی طاقچه، کنار آن شیشه ی سس مایونزی که تویش چشم هایت را گذاشته ام. آن چشم ها، که با چنگال با کلی مکافات درشان آوردم. تمام جانم خونی شد. قلب و سینه ات را نه به سگ های باغبان دادم نه به گربه ی همسایه. خودم خوردمشان. فردا باز هم به سیبکت زل می زنم عزیزکم.
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/02 10:14 + با