تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

من و کیوان و خاله جان توی آشپزخانه داریم صبحانه می خوریم. بردیا – پسرخاله ی لات فیلسوف من - توی اتاق، خواب است، عادت دارد تا کسی نیاید بلندش کند از تخت نمی آید بیرون. خاله جان کشف می کند که کیوان همه ی پنج شش جور قرصش را چند هفته ایست که قر و قاطی و غلط و غولوط خورده است.  کیوان ترجیح می دهد برود دنبال بردیا، که زیاد هم دم پر نباشد.

{صدای مهربان کیوان با لحن بچه گانه از توی اتاق}

"به به این اقا پسره کیه چشاشو باز کرده؟"

{لحنش بچه گانه تر می شود)

"یه بوس می دی بابا؟"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{صدای عربده ی کیوان بلند می شود}

"آخه چرا تو گوش من می زنی؟!!"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{سکوت طولانی}

من و خاله جان از خنده پس افتاده ایم.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/14 3:42 + با

من در اتاقم با دو تا عنکبوت، یک دانه بردیا و یک عدد موش هم اتاق هستم. دوتای اول خیلی سکسیند، سومی پسرخاله ی لات فیلسوفم است و چهارمی را معمولا شب ها می بینم.

هفته ی اول: به من در مورد زندگی در استرالیا هشدار می دهند. این که عنکبوت های ردبک (که خوب قرمزند) و بلک ویدو (که خوب سیاه است) زهرشان کشنده است. این که حتی در سیدنی هم بهتر است اول توی کفش و توی رختخواب و توی کاسه مستراح را نگاه کنی که مار و جک و جانور دیگری تویش نباشد، و این که حتی وسط شهر هم توی بوته ها به احتمال زیاد مار هست، تلویزیون دارد برنامه ی "مرگبارترین حیوانات دنیا را پخش می کند. از 12 تای اول هر 12 تایشان اهل استرالیایند. حتی یک جور مورچه توی نیوزیلند هست که از بالای درخت می پرد و نیشش کشنده هست. ظاهرا این جا همه ی جک و جانورها اهل کشتنند.

هفته ی دوم: توی این هفته سه بار شب ها با یک موش چشم در چشم شده ایم. نگاه خوش اخلاق و گردالویی دارد. شب ها دائم به این فکر می کنم که ما توی خانه ی تکی زندگی می کنیم که دور و برش پر از دار و درخت و علف های بلند است.

سه روز پیش: بالای سرم روی دیوار اتاق یک عنکبوت می بینم به اندازه ی یک بند انگشتم که مثل قیر سیاه است. در کمال خونسردی از اهالی خانه می پرسم که آیا این خطرناک است یا نه. همه متفق القول به ریشم می خندند.

پریشب: از صدای خش خش کیسه پلاستیکی رخت چرک ها از خواب می پرم. موش خوش اخلاق توی کیسه است. یک هفته است کیوان – شوهرخاله- دارد برایش نقشه می چیند. راحت می توانم در کیسه را بگیرم و دستگیرش کنم. به نگاه شکمو و خوش خلقش فکر می کنم. پتو را می کشم روی کله ام و می خوابم.

دیشب: روی زمین پای لپ تاپ خوابم برده است. از خواب می پرم. پتو را تا روی سینه ام بالا کشیده ام. بالای پتو موش ایستاده است. نگاهم که به اش می افتد نزدیک است جیغ بکشم. می توانم قسم بخورم که موشه هم جیغ می کشد. هر دوتا بر می گردیم و در دوچهت مخالف فرار می کنیم.

امروز: کیوان می پرسد " موشه را باز هم می بینی؟ مرگ موش ها اثر کرد؟" می گویم "نه دیگر ندیده امش، فکر کنم ترتیبش داده شده باشد." کیوان خیالش راحت می شود. اگر بخواهیم با هم زندگی کنیم، باید با موشه صحبت کنم که کدام لباس هایم را حق ندارد بجود.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/08/09 12:29 + با

کیوان – شوهرخاله- زانو زده روی زمین، دستکش های لاستیکی دستش کرده و دارد پشت یخچال را مرگ موش می ریزد. در همین حال برا من توضیح می دهد: "مرگ موش های اینجا با ایران فرق دارد. موش که می خورد تشنه اش می شود و می رود بیرون خانه و می میرد. مثل آن ها هم سمی نیست." و بعد می رود توی انباری که کیسه ی مرگ موش را بگذارد سرجایش. خاله جان سر می رسد و می بیند کف آشپزخانه پر از دانه های لاجوردی مرگ موش است. در می آید به جیغ جیغ که: "کیوان! این ها چیه این کف؟!"

کیوان کله اش را با دستکش مرگ موشی می خاراند: "فک کنم کیسه هه سوراخ بوده." قیافه ی مظلوم به خودش گرفته و آماده است برای دعوا شدن.

خاله فرکانس مکالمه اش را زیرتر می کند: "سوراخ بوده شد حرف؟! کل کف آشپزخانه پر از مرگ موش است! بردیا یکی از این هارا بخورد که بچه درجا می میرد!" رسما دارد جیغ می کشد.

بردیا خان پسرخاله ی لات فیلسوف بنده است، چهارسال و نیمش است. خاله جان می آید نفسی چاق کند برای راند دوم حملات که من می پرم وسط: "نه خاله جان، نمی میرد ها، تشنه اش می شود!" خاله یک لحظه خنده اش می گیرد. تا می آید قیافه ی عصبانیش را بازسازی کند من ادامه می دهم: "خاله جان اگر دیدی بردیاهه تشنه اش شده و می خواهد از خانه برود بیرون، نذار برود!"

"خاک بر سر خرت!" خاله جان این را می گوید و پقی می زند زیر خنده. کیوان عرق صورتش را پاک می کند.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/07 13:44 + با
بهترین قسمت زندگی در این مملکت کانگوروها این است که می توانی صبح تا شب به روی همه لبخند بزنی بدون این که هیچ مادر قح_به ای فکر کند یک خیالی داری یا کو نی ای چیزی هستی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 15:4 + با

کم کم شروع می کنی به زل زدن به ک و ن مردم!

پ.ن: امروز خودم را در حالی دستگیر کردم که زل زده بودم به لنبر یک ننه مرده ای، دنبال برچسب made in می گشتم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم طرف کره ای است یا چی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 14:58 + با
این فصل زندگیم دیگر تقریبا به آخر رسیده است. در سراسر این قصه ی کندن و رفتن از جایی که دوستش ندارم و از میان مردمی که دوستشان ندارم، فقط آن موقعی روحم قلقلک می شود که با آن بعضی های محدودی که راهشان داده ام درون خودم روبرو می شوم. آن موقعی که آغوش خداحافظی یک مرد، یک لحظه بیشتر از همیشه طول می کشد، یا دستی که یک لحظه بیشتر از همیشه فشرده می شود، یا اویی که آخر از همه خبر می شود و اول از همه از آن سر شهر خودش را می رساند، یا آن یکی که بعد از آغوش خداحافظی، شانه ام را می بوسد. و همه شان که مختصر فقط می گویند "مواظب خودت باش"، و پشتشان را می کنند و می روند.

دیشب دوستانم آمده بودند خداحافظی.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/07/14 16:1 + با
انگار راستی راستی دارم می روم. کم تر از یک هفته مانده، و من کم کم دارد حالیم می شود. دیشب برای بار اول لبخندکی روی لب هایم آمد از بابت این قضیه.

20 کیلو بار می توانم ببرم، و تا الان 60 کیلو پسته و سوهان و گز و پولکی و نبات و زعفران و میوه خشک و بادام و کرم موبر و کوفت و زهرمار این و ان بارم کرده اند که یالا ببر برای خودت و خاله و این ها، خوشمزه است، لازمت می شود. پوست کنده به همه شان می گویم که نمی برم هیچ کدام را، من از زحمت شما حالی را که باید می بردم برده ام و الان حسابی خوشحالم، ولی این ها را نمی برم! بعد یک کمی هر کسی به یک نحوی سعی می کند گولم بزند یا بحث کند یا ارعابم کند که مال خودش جایی نمی گیرد و چیز خوبی است و دلم تنگ می شود و این ها، یا این که خاله و بچه هایش که دارم می روم پیششان گناه دارند و دلشان می خواهد و ادامه حیاتشان در مملکت غریب به همین چیزها بسته است. من توی رویشان می خندم و به آن هایی که زیاد اصرار می کنند می گویم که لطفا مزخرف نگویند.

بعد همه زرت و زرت احساساتی می شوند. می گویند دلمان برایت تنگ می شود. من می گویم چرا؟! ما که سالی یک دو بار هم را بیشتر نمی دیدیم، و خوب همان سالی یک بار را هم احتمالا من بیایم این ورها. بعد می گویند ولی تو دلت تنگ می شود، مطمئنیم! انگار خلاصه این وسط یک دلی باید یک تنگی بشود، وگرنه داستان رسمیت پیدا نمی کند.

بعد همه می پرسند کی دقیقا داری می روی؟ و من می گویم پنجشنبه، و بعد همه انگار خیالشان راحت شده باشد می گویند اوووه! می بینیمت تا آن موقع پس! و من هم می گویم جدا؟!

به تیغ آقای ف در جمعه 1388/07/10 13:45 + با

شب است. دم در خانه ی میزبانمان، در سکوت، بهمن کوچک هایمان را دود می کنیم که بعد در بزنیم و برویم بالا. سرهایمان پایین است، بی حوصله ایم، انگار سوسک لگد خورده. بابک پک آخر را می زند و ته سیگار روشن را پرت می کند سمت گربه ی سیاهی که دو سه متری آن طرف تر سرش به زباله ها گرم است: "هشش!". گربه تکان نمی خورد.

"یک زمانی توی این شهر گربه ها ما را تخمشان حساب می کردند. هه. ناسلامتی آدم این شهریم."

زهرخندی می زند: "آدم؟!" لاغر شده است. گودی دور چشم هایش به سیاهی می زنند.

می گویم: "نه واقعا. راست می گویی، ولی این جا هنوز حداقل من موجود هوشمند این شهرم و او گربه اش" ته سیگارم را زیر پا له می کنم. می دوم سمت گربه و بلند داد می کشم: "گمشو مادر قح_به! چخ! هنوز کارمان به آن جا نکشیده!"

گربه با ونگ بلندی می جهد به فرار.

 "آفرین. شرفمان را به اش ثابت کردی؟" اثری از ریشخند در کلامش نیست.

زنگ در را می زنیم. بالا که می رویم، زیر چشمی گربه را می بینم که چندمتری بیشتر دور نشده، با همان ژست بی اعتنا بر می گردد سر آشغال ها.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/07/07 12:6 + با
مادر جان عادت دارد سوال های بدیهی می پرسد، در زمان های نامربوط.

خسته و له، کلافه از درد کمر، زنگ زده ام منزل.

"مادر جان این ارتوپد که می گفتی سر بوستان، دقیقا کجاست؟"

"دکتر ارتوپد؟"

"نه مادر جان، مهندس ارتوپد!"

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/28 9:39 + با

خوب، غصه مان را خوردیم، بغضمان را هم کردیم. گریه و ممه* من غریبم کافیست. نکبت و مکافات وقتی بزرگ می شود باید اشکش را ریخت، ولی نباید درش باقی ماند که خودش تبدیل به سم نشود. باید فرستادش کنج سینه، آن جا حفظش کرد و برگشت به زندگی عادی، وگرنه فرسوده می شوی و سابیده می شوی و بی  اثر و وبال می شوی و خودت می شوی بخشی از مشکل. صحبت فراموش کردن نیست، نقل تسلیم نیست، داستان به هم فشردن دندان هاست و دنده پهنی، برای ماندن. این تنها راه بقاست.

*- در بعضی نسخ خطی این کلمه به نظر "ننه" می رسد هرچند در این مورد بسیاری اختلاف نظر ها حل نشده باقی مانده است.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/04/02 13:54 + با

این را گذاشته بودم کمی که آرام تر شدم بنویسم.

به شدت به ام بر خورده است، به همه جایم. اوایل بغض داشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، وسط اتوبان چیزی نمانده بود سرم را بگذارم روی فرمان و گریه کنم، نصف هفته ی گذشته را نرفتم سر کار. الان آن بغض تبدیل شده به یک چیزی بین خشم فرو خورده و بی حسی. بماند.

دوستم که احوالات من را ازم می شنود (چون نمود بیرونی ندارد که ببیند) می گوید: تو آخر چرا؟ چرا برایت مهم است؟ تو که داری می روی، من جای تو بودم "در می آوردم و نشان این مملکت می دادم" و می رفتم (کلمات را می بخشید، مکالماتمان عین حالمان همین است). می گویم: می دانی، مثل "در آوردن" برای خانواده ات است. فرض کن خانواده ای داری که بدند و شرند و پلیدند و در زندگیت دخالت می کنند و روزگارت را سیاه کرده اند. بعد یک زمانی تو روابطت را باشان تغییر می دهی و از زندگیت می ریزیشان بیرون و جلوی دخالتشان را می گیری و پایشان را می بری و اعصابت راحت می شود و زندگیت را می کنی. این جا، بله، تو شر را کنده ای و دستشان را کوتاه کرده ای و داری راحت زندگیت را می کنی، ولی مساله این است که تو خانواده می خواستی، می خواستی خانواده داشته باشی. حکایت من هم همین است. می دانم که می روم و سخت به این زودی ها پشت سرم را نگاه کنم و مطمئنم که خوشحال تر و آرام تر هم خواهم بود.

نکته می دانی ولی چیست؟ این که شاید این خاک برایت مهم بوده باشد، این که خواسته باشی وطن داشته باشی.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/30 10:4 + با

داشتم فکر می کردم که این تخم سگ های هفت هشت ده ساله ای که الان دارند توی خیابان جفتک چارکش می اندازند و فوتبال بازی می کنند و عربده می زنند، می توانست یکی شان بچه ی من باشد، تخس و والدالزنا باشد، فحش یادش داده باشم که همه جا بگوید، این ور و آن ور ببرمش و به ام بگوید بابا و وقتی کتک کاری کرد آش و لاش بیاید پهلوی خودم. به این فکر می کردم که ازین فکر چه احساسی به ام دست می دهد.

هیچ احساسی به ام دست نداد.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/02/30 11:57 + با
به این فکر می کردم که در انتخابات پیش رو، کاندیداهای حاضر هر کدام یک قشری را نمایندگی می کنند. به این فکر افتادم که بشوم نماینده ی آن هایی که که هیچ کسی را ندارند که نمایندگیشان را بکند.

بنا بر این من می شوم کاندیدای همه ی وامانده ها، وازده ها، قاذورات و قارورات اجتماع. همه ی قاتل ها، قـ ـ حبه ها، جا کــ ش ها، جـ نـ ده ها، د یو ثان، امر د ها، مفعولان، پـ فـ یوز ها، هم جنـ س با ز ها، آدم کش ها، کارتن خواب ها و خلاصه هر کسی که هیچ کس قبولش نمی کند، من می شوم نماینده اش.

فقط چیزی که هست این که من سیاست دوست ندارم، کار سیاسی ازم نخواهد کسی.

خودم هم به خودم رای نمی دهم.

 

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/02/16 12:41 + با

الاغ ها همین طوریش هم چشم های باهوش غمگین دودو زنی دارند که انگار یک جور تنهایی عمیقی تویشان موج می زند.  به این چشم ها یک حس بارز شرمندگی و عذاب وجدان هم که اضافه شود و چند قطره خیسی هم چاشنی مژه های بلند الاغه شده باشد، سخت دیگر بشود به چشم هایش خیره شد و جگر آدم کباب نشود. تازه، این همه ی آن چیزی نبود که من مقابل چشم هایم داشتم، اضافه کنید به اش آن بهت عظیمی را که بر چهره ی ساکن و صامت صاحب الاغ انگار حک شده بود، و نگاه خیره چشم هایش به روبرو را. خلاصه صحنه بد طور مسخ کننده بود.

الاغ، که معلوم بود به حد مرگ خسته شده، روی فقط سه پایش ایستاده بود، عرق از تمام جانش سرازیر بود و بدنش از زور خستگی احتمالا، سر تا پا می لرزید. سرش را هرچند لحظه یک بار بر می گرداند به سمت عقب، و با همان نگاه محنت زده ی شرمسار اشک آلود، صاحبش را نگاه می کرد که پشت سرش با زانوهای نیمه خم و سر و سینه ی صاف و کمی متمایل به جلو، نگاه خیره اش به جلو دوخته شده بود و چهره ی خاکستری اش انگار از سنگ بود. پای چهارم الاغ، همان پایی که روی زمین نبود و بالا نگاه داشتنش آن همه فرسوده اش کرده بود، بالا موازی سطح زمین بود، دقیقا به حالتی که انگار لگدی پرانده باشد، و از میان قفسه ی سینه ی تنه ی صاحبش گذشته بود و از کمرش بیرون زده بود. به نوک سمش تکه های گوشت سرخ خون آلودی که نمی دانم تکه هایی از قلب بود یا عضوی دیگر، آویزان بود و خون ازشان می چکید. استخوان های شکسته ی اطراف محل خروج پای الاغ از بدن، سفیدیشان قابل دیدن بود.  هر از گاهی که الاغ با حالتی خجولانه، بااحتیاط و به آرامی سعی می کرد پایش را از درون بدن مرد که معلوم بود وزنش را پای الاغ نگه داشته، بیرون بکشد یا کمی پایین تر بیاوردش، بدن تا آن لحظه بی حرکت مرد به رعشه ای ناگهانی و ریز می افتاد که باعث می شد احساس شرمندگی چهره ی الاغ دوچندان شود و زبان بسته از بیرون کشیدن پای گیر کرده اش منصرف شود. نمی دانم وفاداریش به صاحبش بود یا در فلسفه ی حیوانیش به این نتیجه رسیده بود که باید برای یک لحظه عصبانیت و لگد پرانیش تقاص پس دهد.

من نایستادم تا اخر ماجرا را نگاه کنم. چند متری آن طرف تر به جستجوی جای خلوتی آمده بودم که با این صحنه مواجه شده بودم. ادرارم که تمام شد و زیپ شلوارم را که بالا کشیدم و به سمت گروهمان که برگشتم، الاغ هنوز پایش را بالا نگه داشته بود و عرق می ریخت و می لرزید و با سر سختی مرد را نگه داشته بود. فکری بودم که بالاخره هزارتوی فلسفی الاغانه اش به بهای جانش تمام می شود یا غریزه بقایش غلبه می کند، و این که دفعه ی بعدی که خواستم ادرار کنم این قدر زیاد از جاده دور نشوم.

نتیجه ی اخلاقی: آدم با کسی که این قدر دوستش دارد نباید دعوای خرکی بکند.

نتیجه بعدی اخلاقی: همه ی ما گاهی خریم.

پی نویس نتیجه ی اخلاقی: گاهی همه ی ما خریم.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/02/02 10:26 + با

تا حالا شده دوغ را داغ داغ خورده باشید ؟ یعنی می خواهم بگویم تا حالا دوغ داغ خورده اید؟ خورده اید؟ نه، خورده اید؟! یعنی تا حالا شده صبح کله ی سحر با چشمانی که زورکی باز است، خیلی مودب بروید سر یخچال، یک لیوان پر و پیمان دوغ برای خودتان بریزید، قشنگ بگذارید توی مایکروفر تا حسابی داغ شود، و بعد همان طور داغ داغ یک قلپ مردانه بریزید بیخ حلقتان، آن هم اول صبح؟ نه، تا حالا شده است؟!

من فقط اگر دستم به آن مادر ق_حبه ای که این دوغ های پاکتی را شبیه شیر پاکتی طراحی کرد برسد ...

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/01/31 8:8 + با

از پنجره ی محل کارم بیرون را نگاه می کنم. همسایه مان را می بینم که با پیراهن و شلوار رسمی توی حیاط منزلش ایستاده، پاچه هایش را بالا زده، پاهایش را از هم باز کرده، و جسد یک مار عظیم الجثه ی سبز رنگ افتاده کنار پایش. شلنگ آب را دستش گرفته و با حوصله سر تا پای بدن مار را اب پاشی می کند و خون های رویش را می شوید. از قرار با چیز محکمی توی کله ی مار کوبیده و کشته باشندش، چون ملاجش له شده و اندرون لزج جمجمه اش بیرون ریخته، یکی از چشم هایش ترکیده و آن یکی درسته از چشم خانه اش بیرون زده و با رشته ی سفید باریکی به داخل چشم خانه وصل است و با پاشش آب تکان تکان می خورد. دهان افعی، باز است و یک لنگ آدم ازش زده بیرون، که شلوار فاستونی تیره و کفش تخت چرمی رسمی به پایش است. شلوار کمی کنار رفته و جوراب تیره ای را که رنگش با کفش مناسب است را آشکار می کند. پا، هنوز با رعشه های ریزی تکان می خورد. همسایه مان، بعد از این که که خون های روی بدن مار را کامل می شوید، دست می کند توی کیف سامسونیتش که ایستانده لب باغچه، یک چاقوی سلاخی می کشد بیرون، و از دو طرف دهان گشاد ماره شروع می کند به جر دادن، و باعث می شود اندرون مار کم کم بیرون بریزد. من حالم خوش نیست، تب دارم، و می دوم توی دستشویی که راحت بالا بیاورم.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/01/25 8:27 + با

صدای جیر جیر جوجه کبوتری که انگار از لانه اش پایین افتاده بود، از پیاده روی آن طرف کوچه توجهم را جلب کرد. گربه ی گل باقالی قبراقی بالای سر جوجه ی نحیف فسقلی که کرک های تنکی داشت ایستاده بود و براق زل زده بود به جوجه. یک حالت بدبختی و بیچارگی آن طور که جوجه پخش زمین شده بود درش بود که جگر آدم را کباب می کرد، و بی برو برگرد منتظر بودم گربه هه در جا بخوردش.

دنیای حیوانات پر از عجایب است. گاهی چیزهایی ازشان سر می زند که همه ی پیش داوری های آدم را به هم می زند. من داستان های زیادی خوانده بودم از سگ هایی که گربه ای را به فرزندی گرفته بودند، یا از گربه هایی که جوجه پرنده ای را تحت حمایت گرفته بودند و بزرگشان کرده بودند. از این چیزها زیاد شنیده بودم و زیاد خوانده بودم، ولی خودم ندیده بودم.

این گربه هه اما، مادر ق_حبه، از آن هایش نبود. تا من به خودم بجنبم با یک گاز کله ی جوجه ی مادر مرده را کند و همان طور که خون از تنه ی بی سر جوجه فواره می زد روی کف پیاده رو و کرک های نرم تنش را سرخ می کرد و و رعشه ها و بال بال زدن هایش خون را به اطراف می پاشید و زمین را به گند می کشید، کله را جوید و خورد، و بعد رفت سراغ تنه ی بی سر.

نتیجه ی اخلاقی: گربه ها سانتی مانتال نیستند، پراگماتیستند.

پی نوشت: دو داستان تاکیدات و آش موجود را از یونس لطفی خواندم و پدرم در آمد بس که از طنز و از سبک قلمش لذت مداوم بردم. هنوز هم دارم می برم، منتها یک کمی منقطع.

پی نویس: علیرضا روشن داستان سرباز را نوشت. از آن هاست که من برایم روشن است هیچ گاه نخواهم توانست بنویسم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/01/22 11:13 + با
امروز من موقع رانندگی دستم را گذاشته بودم کنار پنجره، آستین کوتاه تنم بود، و آفتاب پوستم را سوزاند.

یعنی چه؟ الان اسفند مگر نیست؟ الان هنوز باید برف باشد، هوا ابری شود و ما دلمان بگیرد و چت بزنیم و توی دلمان از همه متنفر شویم و راه بیفتیم پیاده توی سرما و لاشه ی مرده ی پرستو ها و گنجشک ها را لای برف ها کشف کنیم و دلمان بسوزد و خوارمان ــاییده شود. الان باید شب سوز داشته باشد و بزند کارتون خواب ها را خشک کند و ماشین ها روی یخ ها لیز بخورند و بزنند به هم و خون راننده ها بپاشد روی شیشه و روی آسفالت یخ زده و آمبولانس دیر بیاید و مردم جمع شوند جان کندن مسافرها را تماشا و ها کنند توی هوا و کله شان را نچ نچ تکان بدهند. الان باید کنار شومینه در شب های سرد برفی با محبوبت تنها باشی و او خودش را زرتی ان کند و هرچه خودت را جر بدهی یک بوس هم به ات ندهد و تو هم دپرس بشوی و دلت بخواهد با لگد از خانه پرتش کنی بیرون و تخمش را نداشته باشی و فردا باز از اول.

الان باید هنوز هوا سرد باشد، آن وقت من آستین کوتاه پوشیده ام و دست چپم سوخته. کار این خورشید مادر قــــحبـــــه است، می دانم.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/12/21 8:39 + با

زمان و مکان و شرایط: منزل ما، یک مهمانی فامیلی بی نهایت رو در بایستی دار، از آن ها که مادر گرامی مثل تازه عروس ها استرس برش می دارد. صحبت آبرو و این ها در میان باشد گویا.

1.شام

مادر به مهمان ها: "بفرمایید از این گوشت های شکار". من در ادامه: "بعله بفرمایید، خیلی لذیذند. این ها را برای این که گوشتشان لذیذ بشود موقعی که با گلوله زدند می گذارند همین طور که خونشان می رود یک مدتی دست و پا بزنند و جان بکنند، بعد خرخره شان را می برند. خیلی گوشتشان لذیذ می شود، بفرمایید!" زن دایی خانمی می کند و بالا نمی آورد. آرنج مادر به شدت با دنده ی سوم من مماس می شود.

2.دسر

آقای دکتر، یک مهمان رودربایستی دار به آبجی کوچیکه: "به به عجب دسری، کیوی و ژله و ... آن هم خامه است روی ژله دیگر؟" من قبل از این که خواهر فرصت جواب پیدا کند: "نه ماست چکیده است مالیده ایم روی ژله! محلی است است، حسابی چرب است. کیوی هم گذاشته ایم که قشنگ ببرد توی معده!" مهمان عزیز ترجیح می دهد شله زرد را انتخاب کند. آبجی با لگد به ساق پای من می کوبد. بیچاره کل عصر را صرف دسر عزیزش کرده بوده.

3.ترشی

دایی محترم زود رنج کم جنبه به مادر: "این سیر ترشی ها اصلا بو ندارد. کهنه است؟" من پیش دستی می کنم، با لحن گوینده های راز بقای تلویزیون: "این ترشی ها هفت هزار ساله است، مال دوره ی فنیقی هاست، به برده هایشان از این ترشی ها می دادند که وقتی توی دریا غرق می شوند دلشان حداقل خوش باشد" دایی پشت چشم نازک می کند. غلط نکنم یک غائله ی فامیلی افتاده باشیم. مادر سرش را خم می کند و دستش را روی چشم هایش می گذارد. خواهر تلاش می کند با پاشنه روی پایم بکوبد.

4.سالاد

جناب آقای فلانی، یک آقای فامیل سببی خیلی خیلی محترم: "چه سبزیجات معطری، این جور چیزها فقط منزل شما پیدا می شود. حتما از کوه چیده اید. چی هست؟" من، خیلی جدی: "شبدر است اصلش، یونجه هم یک مقداری قاطیش هست. گفتیم خاصیت داشته باشد..." مادر از دور با عجله صدا می زند: "امین جان، بیا نوشابه!" فکر کنم زهر تویش ریخته باشد. باید بقیه ی شب را مواظب باشم.

نتیجه گیری اخلاقی: هیچ آدم سی و سه ساله ای عوض نمی شود، من سی و دو ساله که جای خود.

پیش در آمدی بر نتیجه گیری اخلاقی: هیچ امین سی و سه ساله ای آدم نمی شود، که خوب البته به من ربطی پیدا نمی کند.

پی نوشتی بر نتیجه گیری اخلاقی: هیچ مادری هیچ وقت بچه اش را آن طور که هست نمی شناسد، حتی اگر یک میلیون سال وقت داشته باشد. در سی و سه سال که عمرا بشناسد، چه برسد به سی و دو سال.
به تیغ آقای ف در شنبه 1387/12/03 10:31 + با
دیشب بعد ازسه شب بی خوابی، چهارتا استامینوفن کدئین و پنج تا دیازپام خوردم. قبلش هم یک ساعت و نیم شنا کرده بودم، افاقه نکرد. بیدار بودم، چشم هایم می سوخت جوری که انگار شن تویشان پاشیده باشند،و زل زده بودم به سقف. تازه دارم حال اد نورتون در fight club را درک میکنم. اگر پس فردا دیدید یک برد پیتی – حالا منهای دک و پز، گیر ندهید!- بینتان پرسه می زند و خواهر و مادر این و آن را به گاه می فرستد، شک نکنید که منم
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/11/16 12:31 + با

صبح بدی به نظر نمی آید باشد، شب قبلش ورزش مفصلی کرده ام و بیدار که می شوم سرحالم. پا را از خانه بیرون که می گذارم اما، قضیه تغییر می کند. ترافیک، هوای آلوده، و مردم، مردم. وسط آن عجله و ترافیک سگ کش بی پیر صبح گاهی، یک بابایی دارد یک خروجی تنگ و شلوغ اتوبان را دنده عقب می آید. فکر می کنم اگر یک ننه مرده ای بزند به او و جفتشان بترکند، این مادر _حبه حتی مقصر هم نیست. دو تا افسر وظیفه ناظرند به قضیه، و فقط همین. دوست دارم بگویم: "جناب، بی زحمت مادرش رو ..." نمی گویم.یک کمی جلوتر توی اتوبان، راهنمای راست را از مدت ها قبل طبق عادتم می زنم، یک پراید سفید اصرار دارد از راستم سبقت بگیرم و راهم را بند آورده. هر چه می گازم، او هم می گازد، و راهنمای من هم خودش را بی نتیجه جر می دهد. دست آخر هم که با ژانگولر بازی از چنگش فرار می کنمُ معلوم می شود که طرف می خواسته بپیچد جهت مخالف من، یعنی فقط کافی بوده گاز اضافی نمی داده، همین. می خواهم یک فحش آب نکشیده نثارش کنم که صورتش را می بینم: یک خانم محترم به سن مادرم. فــــ.ا ک! اعصابم دارد به هم می ریزد که توجهم به صدای موسیقی جلب می شود: تایگر لیلیز با آهنگ محزون ساز دهنی و آکوردئون، با تمام توان عربده می کشد که:

!Open your legs, just open your legs

خنده ام می گیرد، انگار قشنگ حکایت ما باشد. روحیه ام عوض می شود.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1387/10/09 8:43 + با

یک کار خود آزارانه ای تازگی اختراع کرده ام که خیلی به ام حال می دهد. قهوه ترک را که می گذارم بجوشد (وزیاد این کار را می کنم) علاوه بر دو قاشق نسکافه ی اضافه ی معمول، تازگی ها یکی دو قاشق پر فلفل قرمز هم می ریزم تویش بجوشد.  طعم غریبی پیدا می کند، به خصوص که تازه فهمیده ام که قل زدن است که کل تندی فلفل را می کشد بیرون. معمولا هم به قاعده ی یک پارچ (!) درست می کنم برای خودم. دیروز همین طور که قهوه جوش پر دستم بود، به پدرم یک فنجان تعارف کردم. استقبال کرد. فقط قضیه این جا بود که من اصلا یادم رفته بود این قضیه ی فلفل را. قلپ اول را هم پیرمرد مایه دار رفت بالا. فقط تنها تسلی وسط آن شرمندگی بعدش این بود که مطمئن بودم فحش خواهر و مادر به ام نمی دهد.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/09/24 8:9 + با
امروز یک نفر را به صورت ضمنی سر کار به قتل رساندم.

ازم پرسید که: "این ترشی فلفل که تو مشت مشت می خوری با غذایت، خیلی تند است؟"

من هم جواب دادم که: "اصلا!"

باور کرد و خورد و ترکید و سقط شد. فک کنم هنوز فحش های توی دلش از ناموس پایین تر نیامده باشد.

گاهی این خیلی بد است که حسگر های ما با بغل دستی هایمان کالیبره نباشد.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/08/25 12:31 + با

دیروز موقع رانندگی داشتم آهنگ گوش می دادم. یک مرتبه یک آهنگی آمد که بعد از مدت ها آن چنان بر روحم نشست و احساس یکی بودن باش کردم که برای چند لحظه چشم هایم را بستم. دلم می خواست خودم را رها کنم و بسپارم به آهنگ و باش بروم. جدی. نگاه کردم ببینم اسمش چیست، این بود: Come on die young ء

خودم خنده ام گرفت. پروانه ای شدن و این قرتی بازی ها به ما نیامده انگار

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1387/08/14 9:27 + با

احساس پیروزی می کنم. در حقیقت دیشب وقت پیروزمندانه ای برایم بود. بعد از نزدیک (یا بیشتر از؟) یک سال، فوتبال بازی کردم، دویدم، شوت زدم، سر زدم و ... . یک هفته ای است که از درد کتف راستم خواب ندارم. آسیب دیدگی قدیمی اش که از اصل توی فوتبال به وجود آمده بود و بعدا توی بوکس و رزمی و این ها حاد شده بود، دوباره ناسور شده و لا کردار به فیزیوتراپی و برق و کوفت و زهرمار هم جواب نمی دهد، به ضرب ناپروکسن سر می کنم فعلا. دیشب درست تا قبلش فکر نمی کردم بروم سالن، ولی آخرش بچه پررویی غلبه کرد. حالا احساس کوفتگی عضلانی خاص بعد از بازی در سالن که دارم بعد از یک سال و چند ماهی که به خاطر آسیب دیدگی کمرم فقط شنا کرده ام و فیزیوتراپی، لذتی دارد که سخت است وصفش کنم. ولی از همه مهم تر همان احساس پیروزیست بعد از این دورانی که خیلی سخت به ام گذشته، وقتی یادم می آید آن دکترهایی را که ورزش را برایم تا آخر عمر ممنوع کرده بودند، و هر بار که این را به ام می گفتند تقریبا می خوردم زمین.

کتف که تعمیر شود می گردم دنبال یک باشگاه خوب که یک کمی وزنه بزنم. حالا حالا ها کار دارد که این کمر را بشود رزمی برد، ولی فوتبال را فکر کنم بشود هفته ای یک بار با احتیاط بازی کنم. شنا هم هست توی برنامه مرتب، ولی هدف اصلی فعلا فصل اسکیست. تنیس و کوه بماند برای سال بعد.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1387/06/19 10:55 + با

امروز می خواستم یه پست بذارم،اتفاقا نوشتم هم،ولی دیروز همین طور الکی الکی خبر شدم که یه دوست صمیمیم هپاتیت C گرفته. بدجور به همم ریخت. خودم سه پیچ شدم تا بم بگه. ورزشکاره فلک زده،سر عمل کلیه خون بش زدن، اون موقع خونا آزمایش نمی شدن. یه جوری اصلا شکسته بود. می گفت غرورم شکسته. اینش به همم ریخت. انقده غصم گرفت که یادم رفت به این مملکت سگدونی فحش بدم.

پس نوشت: من ازین پستای شخصی دوست ندارم خودم بذارم. از نک و نالم خوشم نمی آد خودم بکنم. انگار الان جفت این کارارو کردم. ایراد در ساخت است، از کارخانه این طور بوده. فکر بد راجع بم نکنید.
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/08/28 8:12 + با

از درد کمر کلافه ام، ای چند روز که نمی نوشتم افتاده بودم خانه. دیروز یک شیرپاک خورده ای تشخیص داد شروع دیسک کمر است، تا فردا بروم پهلوی یک آدم معتبرتری. خدا به خیر کند.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1386/08/13 9:12 + با
راستش من خودم شخصا دل خسته ی هیچ شاعر انقلابی نیستم، عنادی هم ندارم باشان هرچند. قیصر امین پور را فکر کنم پدرم شخصا می شناخت نه به خاطر شعر و این صحبت هایش، ولی مهم این چیزها نیست اصلا. مهم اصل داستان است که هر که مرد عزیز شد. پهلوان مرده را عشق است. اگر هر جا چیز دیگری گفتم خبط بوده.
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/08/09 13:47 + با

این مکالمه بین بابا و مامانمان سر صبحانه رد و بدل شد:

- قیصر امین پور هم رفت (با بغض) راحت شد. سرطان داشت، کلیه هاش از کار افتاده بود، تازه تصادفم کرد. آرزوی مرگ می کرد.

- آخه! بمیرم الهی. چرا مرد؟!

- من نمی دونم واقعا! می خوای از خودش بپرس! (با خشم و بغض قاطی)

- وا! سوال کردم فقط

.....

پهلوان زنده را عشق است. بغض فرو خورده ی بابای ما هم نهایتش این که مامانمان را دو سه صباحی بفرستد سراغ چار تا کتاب قیصر به در آوردن ادای شعر خوانی. بعدش همان هیچی که قبلش.

بعله دیگر، این جوری است
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/08/09 10:46 + با

*ه خوردم! بر گشتم!
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/08/01 8:24 + با

آزرده ام. دل و دماغ نوشتن ندارم اصلا. فعلا نمی نویسم تا بعد، اصلا نمی دونم چقدر. شاید فردا، شاید امروز، شاید قرن ده هزارم هجری قمری
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/30 10:36 + با