تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

بوم!

شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/11 3:18 + با

بیدار که می شوم، از آرنج تا مچ، دستانم یکسره خونیست

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/10 16:41 + با
دو نفری وارد منزل می شویم، تنها. مدتی منتظر این قرار خصوصی بوده ایم. قبل از هم آغوشی، من می چپم توی مستراح. در نیمه باز است و از لای در بیرون را می بینم، سوسکی با تفرعن رژه می رود سمت نشیمن.

"عزیزم، یک سوسک دارد می آید طرف تو ها!" این را من می گویم.

{صدای شکستن چیزی می آید}

{سکوت}

{صدای جیغ وحشت زده ای بلند می شود}

{سکوت}

{صدای کوبیدن چیزی نرم، مثل دم پایی}

{صدای فحش}

{صدای کوبیدن چیزی، خیلی سنگین تر و محکم تر از دم پایی. صدای خرد شدن کاشی های کف نشیمن}

{صدای فحش دادن هیستریک ادامه دارد}

{صدای نفس نفس زدن های وحشت زده، و هم زمان صدای دویدن}

{سکوت}

{صدایی شبیه به گلنگدن}

بوم! {صدای شلیک گلوله}

{سکوت}

من که کارم نیمه تمام مانده، با شوار پایین تا روی کفش هایم، نگران، یواشکی سرک می کشم سمت نشیمن.

رگه ی پهن خونی، از در اتاق به سمت بیرون جریان دارد. سوسکی، ظفرمندانه، چلاقان چلاقان از روی خون ها می گذرد. رد پای سرخش روی زمین لخت باقی می ماند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/19 11:19 + با
اگر زمانی خواستی اصلاح کردن با تیغ را با دست مخالف هم یاد بگیری فرزند، تو را به جدت بار اول را روی صورت یا پس گردن یا یک جای بی خطر دیگر امتحان کن.
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/17 13:16 + با

روباهه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

کلاغ که روی شاخه ی بلندی نشسته بود، قالب گنده ی پنیری خوشبویی که در منقار داشت را بالا انداخت و یک ضرب بلعید، و بعد هفت تیرش را از پر کمرش بیرون کشید و مغز روباه را روی آسفالت داغ تفتیده ی آفتاب خورده پاشاند. بعد روی جسد روباه که هنوز ریز ریز رعشه می کرد فرود آمد، سیگاری کنج لبش گذاشت و روشن کرد، و بعد همان طور که با کارد سلاخیش شکم روباه را درید و اندرونش را روی زمین ریخت و همان طور که پوستش پوست روباه را می کند که ببرد بفروشد، در حالی که به سیگار پک می زد از گوشه ی لب گفت: "مادرقح_به، صد و پنجاه سال پیش هم جدت همین کلک را می خواست بزند."
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/09 11:32 + با

ممول پاس می دهد به سیا، سیا می دهد به کله، کله می دهد به من. من می دهم به ممول، ممول می دهد به من. من می آیم بدهم به کله، یار حریف توپ را تکل می کند و می گیرد. می آید دریبلم کند، به اش می گویم: "یک توپ اصلا این حرف ها را دارد؟ چی را می خواهی ثابت کنی؟ بیا رد شو اصلا" می روم کنار، و یک لبخند ملیح به اش می زنم. یک لحظه تردید می کند، بعد گول می خورد. می آید رد شود، با لگد می زنم توی ت_خمش. می خوابد. من توپ را می دهم به کله، کله پیش دستی کرده و قبلا با کله کوبیده توی دماغ حریف، طرف خوابیده. کله با خیال راحت توپ را سانتر می کند برای سیا. سیا بلند می شود هد بزند، گلر حریف بلندتر می پرد هوا و یک اورا ماواشی می زند توی صورت سیا. استخوان فک پایین سیا از صورتش جدا می شود و همراه نصف دندان هایش با یک عالمه خون می ریزد روی چمن. همه جمع می شوند بالای سر سیا. روی زمین افتاده و رعشه می کند و از جای خالی فک پایینش که آن ور روی چمن هاست، خون شره می زند روی زمین. من می روم سراغ گلر حریف و با لگد می کوبم توی تخمش. می خوابد. داور می گوید: "چرا می زنیش مادر ق_حبه؟ خطا نبود که!" می گویم: "نبود مادر ق_حبه؟!" با لگد می کوبم توی ت_خم داور، می خوابد. مامورهای انتظامات می ریزند توی زمین. یکی از درشت هایشان می آید طرف من. یارو خیلی گنده است. یک لبخند ملیح به اش می زنم و می گویم: "سلام جناب! این سانتر را ..." مهلت نمی دهد حرفم تمام شود، با لگد می کوبد توی ت_خمم. می خوابم. خون حلق و دهان سیا می پاشد توی صورتم. فکر نکنم این بازی را ببریم، مادر قـ_حبه پوتین پایش بود.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/02/27 9:58 + با

هفت تیر را روی شقیقه اش نگه داشته. رو به من فریاد می زند: "جلو نیا، می زنم. به خدا قسم می زنم!"

روی زمین تف گنده ای می کنم، پکی به سیگارم می زنم و همین طور که جلو می روم می گویم: "بزن. تخ_مم هم نیست."

می زند.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/02/26 9:1 + با

پک عمیقی به سیگارم  می زنم و خیره می شوم به چشم های جوانک. صورتش مثل مرده سفید شده و لب هایش می لرزد. هفت تیر را روی شقیقه اش نگاه داشته، و حرف که می زند کمی کف سفید از گوشه ی دهانش بیرون می زند. مثل روز روشن است که خودش را باخته، و تعجب می کنم چطور تا حالا خودش را خیس نکرده.

"خودم را می کشم! به خدا خودم را می کشم!"

با فریاد زدن می خواهد به خودش و به من بقبولاند که مصمم و خطرناک است، ولی بعید می دانم که خودش هم گول خودش را بخورد، من که هیچ. ته سیگار را زیر پایم له می کنم.

"جدا؟!"

می توانم احساس کنم که لبخند کج روی صورتم از لحن صدایم ریشخند آمیز تر است. این تیپ جوجه ها را زیاد دیده ام، هارت و پورت و سر و صدا زیاد دارند ولی جگر عمل کردن ندارد. مثل بچه ها می مانند یا شاید مثل سگ های ولگرد، اگر احساس کنند که یخشان پهلویت گرفته است و تهدیدهایشان را جدی گرفته ای، دل و جرات پیدا می کنند و گازت می گیرند.

دوباره می گوید: "ببین، جدی می گویم! مغزم را داغان می کنم! می فهمی؟"

"آره، مطمئنم که می کنی جان تو!"

چرخی می زنم و جوری قرار می گیرم که نیم رخم به طرفش باشد. سیگار جدیدی در می آورم و پشت گوشم می گذارم.

"خوب چرا معطلی بچه جان؟ من که همه ی روز را وقت ندارم. اگر می خواهی غلطی بکنی زودتر بکن که بتوانم خبرت را ببرم برای ننه بابایت، وقت هم باشد که کثافت کاریت را تر و تمیز کنند. فقط این را توی آن کله ی پوک به درد نخورت فرو کن: آدم ننر به درد نخوری مثل تو، همین الان هم که به درک واصل شود هیچ کس ککش هم نمی گزد. پدر و مادر ننه مرده ات هم شاید اولش یک کمی آبغوره بگیرند، ولی بعدش یادشان می رود، و به ات قول می دهم که نفس راحتی هم می کشند. نگاهش کن تو را به خدا! بچه جان، خودت بدون پول های باباجانت هیچ گهی نیستی، هیچ کاری بلد نیستی، به درد هیچ کاری نمی خوری، اگر لباس ها و پول هایت را ازت بگیرند و ولت کنند وسط شهر، یک پاپاسی پول گدایی هم نمی توانی در بیاوری، از گرسنگی می میری."

سخنرانی غراییست، و همین طور که می گویم و بمبارانش می کنم زیرچشمی حواسم به اش هست که ببینم حرف هایم چه اثری رویش دارند. می بینم که هرچه من جلوتر می روم، خرد تر و مچاله تر می شود. انگار تصورش از خودش می شکند و می ریزد، و من هم به همین دلیل فشار را بیشتر می کنم.

"آن وقت یک همچین نکبت به دردنخوری، می آیی قاطی هم می کنی و خودت را هم لوس می کنی و اسلحه بر می داری که اگر چنین و چنان نشود خودم را می کشم. فکر می کنی بکشی کسی به کفشش هم هست؟ هر غلطی می خواهی بکنی بجنب، یا اگر وجودش را نداری جان ننه ات بینداز کنار آن ماسماسک را و خودت را جمع و جور کن جوجه!"

می بینم که آن لحظه ی بحرانی پرخطر که در اینجور موقعیت هایی، تعیین کننده است فرا می رسد. یک لحظه چهره اش در هم کشیده می شود، انگشتش روی ماشه منقبض تر می شود، چشمانش را می بندد و یک لحظه مکث می کند. من ساکت می شوم، و مکث می کنم.

انقباض بدنش رها می شود. چشم هایش را باز می کند. آن لحظه گذشته است، فرصتش را برای این که کاری بکند از دست داده است. دیگر غلطی نخواهد کرد. از این جا به بعدش دیگر موش و گربه بازی بی خود است.

سیگار را از پشت گوشم توی دهانم می گذارم. سرم را خم می کنم سمت دستم، فندک می زنم و سیگار را روشن می کنم.

بوم!

نصف صورتم و گردنم، گرم، خیس و لزج می شود. نگاه خیره ام ثابت می ماند به سر آستین های سفیدم و مچ دستم که پر از لکه های سرخ تیره شده اند. یک لکه ی قرمز، کاغذ سفید سیگار را نمدار کرده است.

سیگار روشن از دهانم می افتد.
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/02/19 10:32 + با

از دوستم که رفته بود سفر استرالیا، خواسته بودم برایم یک پنجه ی کانگورو بیاورد. آنجا از قرار نمایش هایی هست که جلوی چشم تماشاچی ها یک نفر سوار بر اسب در یک محوطه ی پر از کانگورو با طناب و کمند و تشکیلات کانگورو شکار می کند، و بعد قسمت های مختلف بدن شکار مثل پنجه و این هایش را خشک می کنند و به کسی که بیشترین پول را بدهد می دهند. دوستم برایم سنگ تمام گذاشته بود و یک چنین چیزی آورده بود، توی یک جعبه ی چوبی قشنگ. جعبه را که باز کردم، یک پنجه ی خشکیده ی چروکیده، قطع شده از مچ تویش بود.آن قدری که انتظار داشتم مودار نبود، و ناخن هایش هم به مال حیوانات نمی خورد. راستش اصلا با تصوری که از پنجه ی کانگورو داشتم جور نبود. با احتیاط تمام، جوری که زیاد مثل یک الدنگ ناسپاس جلوه نکنم، علت را پرسیدم. خیلی طبیعی، انگار که یادش رفته باشد بگوید توضیح داد:

"آهان، آن را می گویی؟ راستش هر دفعه که از ان نمایش ها برگزار می شد سوارکار کانگورو را شکار می کرد و آن ها هم دست و پا و کله اش را قطع می کردند و خشک می کردند و می فروختند به مردم، منتهی این دفعه که من رفته بودم سوارکاره از اسبش افتاد و گردنش شکست، یک تعدادی از مردم هم که به هر حال آمده بودند از این سوغاتی ها بخرند ..."

بقیه ی حرفش را نمی شنوم. نگاهم خیره مانده به ناخن های کوتاه شده ی دست قطع شده که رگه ی چرک سیاهی زیرشان است. توی صورت دوستم استفراغ می کنم.
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/02/12 9:7 + با

الاغ ها همین طوریش هم چشم های باهوش غمگین دودو زنی دارند که انگار یک جور تنهایی عمیقی تویشان موج می زند.  به این چشم ها یک حس بارز شرمندگی و عذاب وجدان هم که اضافه شود و چند قطره خیسی هم چاشنی مژه های بلند الاغه شده باشد، سخت دیگر بشود به چشم هایش خیره شد و جگر آدم کباب نشود. تازه، این همه ی آن چیزی نبود که من مقابل چشم هایم داشتم، اضافه کنید به اش آن بهت عظیمی را که بر چهره ی ساکن و صامت صاحب الاغ انگار حک شده بود، و نگاه خیره چشم هایش به روبرو را. خلاصه صحنه بد طور مسخ کننده بود.

الاغ، که معلوم بود به حد مرگ خسته شده، روی فقط سه پایش ایستاده بود، عرق از تمام جانش سرازیر بود و بدنش از زور خستگی احتمالا، سر تا پا می لرزید. سرش را هرچند لحظه یک بار بر می گرداند به سمت عقب، و با همان نگاه محنت زده ی شرمسار اشک آلود، صاحبش را نگاه می کرد که پشت سرش با زانوهای نیمه خم و سر و سینه ی صاف و کمی متمایل به جلو، نگاه خیره اش به جلو دوخته شده بود و چهره ی خاکستری اش انگار از سنگ بود. پای چهارم الاغ، همان پایی که روی زمین نبود و بالا نگاه داشتنش آن همه فرسوده اش کرده بود، بالا موازی سطح زمین بود، دقیقا به حالتی که انگار لگدی پرانده باشد، و از میان قفسه ی سینه ی تنه ی صاحبش گذشته بود و از کمرش بیرون زده بود. به نوک سمش تکه های گوشت سرخ خون آلودی که نمی دانم تکه هایی از قلب بود یا عضوی دیگر، آویزان بود و خون ازشان می چکید. استخوان های شکسته ی اطراف محل خروج پای الاغ از بدن، سفیدیشان قابل دیدن بود.  هر از گاهی که الاغ با حالتی خجولانه، بااحتیاط و به آرامی سعی می کرد پایش را از درون بدن مرد که معلوم بود وزنش را پای الاغ نگه داشته، بیرون بکشد یا کمی پایین تر بیاوردش، بدن تا آن لحظه بی حرکت مرد به رعشه ای ناگهانی و ریز می افتاد که باعث می شد احساس شرمندگی چهره ی الاغ دوچندان شود و زبان بسته از بیرون کشیدن پای گیر کرده اش منصرف شود. نمی دانم وفاداریش به صاحبش بود یا در فلسفه ی حیوانیش به این نتیجه رسیده بود که باید برای یک لحظه عصبانیت و لگد پرانیش تقاص پس دهد.

من نایستادم تا اخر ماجرا را نگاه کنم. چند متری آن طرف تر به جستجوی جای خلوتی آمده بودم که با این صحنه مواجه شده بودم. ادرارم که تمام شد و زیپ شلوارم را که بالا کشیدم و به سمت گروهمان که برگشتم، الاغ هنوز پایش را بالا نگه داشته بود و عرق می ریخت و می لرزید و با سر سختی مرد را نگه داشته بود. فکری بودم که بالاخره هزارتوی فلسفی الاغانه اش به بهای جانش تمام می شود یا غریزه بقایش غلبه می کند، و این که دفعه ی بعدی که خواستم ادرار کنم این قدر زیاد از جاده دور نشوم.

نتیجه ی اخلاقی: آدم با کسی که این قدر دوستش دارد نباید دعوای خرکی بکند.

نتیجه بعدی اخلاقی: همه ی ما گاهی خریم.

پی نویس نتیجه ی اخلاقی: گاهی همه ی ما خریم.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/02/02 10:26 + با

صدای جیر جیر جوجه کبوتری که انگار از لانه اش پایین افتاده بود، از پیاده روی آن طرف کوچه توجهم را جلب کرد. گربه ی گل باقالی قبراقی بالای سر جوجه ی نحیف فسقلی که کرک های تنکی داشت ایستاده بود و براق زل زده بود به جوجه. یک حالت بدبختی و بیچارگی آن طور که جوجه پخش زمین شده بود درش بود که جگر آدم را کباب می کرد، و بی برو برگرد منتظر بودم گربه هه در جا بخوردش.

دنیای حیوانات پر از عجایب است. گاهی چیزهایی ازشان سر می زند که همه ی پیش داوری های آدم را به هم می زند. من داستان های زیادی خوانده بودم از سگ هایی که گربه ای را به فرزندی گرفته بودند، یا از گربه هایی که جوجه پرنده ای را تحت حمایت گرفته بودند و بزرگشان کرده بودند. از این چیزها زیاد شنیده بودم و زیاد خوانده بودم، ولی خودم ندیده بودم.

این گربه هه اما، مادر ق_حبه، از آن هایش نبود. تا من به خودم بجنبم با یک گاز کله ی جوجه ی مادر مرده را کند و همان طور که خون از تنه ی بی سر جوجه فواره می زد روی کف پیاده رو و کرک های نرم تنش را سرخ می کرد و و رعشه ها و بال بال زدن هایش خون را به اطراف می پاشید و زمین را به گند می کشید، کله را جوید و خورد، و بعد رفت سراغ تنه ی بی سر.

نتیجه ی اخلاقی: گربه ها سانتی مانتال نیستند، پراگماتیستند.

پی نوشت: دو داستان تاکیدات و آش موجود را از یونس لطفی خواندم و پدرم در آمد بس که از طنز و از سبک قلمش لذت مداوم بردم. هنوز هم دارم می برم، منتها یک کمی منقطع.

پی نویس: علیرضا روشن داستان سرباز را نوشت. از آن هاست که من برایم روشن است هیچ گاه نخواهم توانست بنویسم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/01/22 11:13 + با

دست نرم کودکانه ی خون چکان

قطع شده از بازو

و چشمان نیمه بسته ی نوزاد

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1387/12/26 15:1 + با

دارم تنها بازی می کنم. مامان رفته بیرون. توپم می افتد پشت کمد، می ترسم دست دراز کنم برش دارم، تاریک است، می ترسم هیولا داشته باشد آن پشت، من را بخورد. آخر سر می بینم بدون توپ نمی شود تنهایی. چشم هایم را می بندم، شجاعتم را جمع می کنم، و آرام آرام با چشم های بسته دستم دراز می کنم پشت کمد که توپم را بردارم. دستم تیر می کشد، درد دارد. یواش سرک می کشم و نگاه می کنم، هیولای ترسناکی را می بینم که ناخن های بلندش توی مچ دستم فرو رفته و از آن ورش زده بیرون و از جای سوراخش خون فواره می زند. خودش دارد با ولع انگشت هایم را می جود. دوتا بند هرکدام را تا حالا خورده، و خونم همین طور دارد از انگشت های نصفه ام شره می زند. از گوشه ی لب های زشتش  خون چکه می کند و دور دهن و روی سینه اش را کثیف می کند.. من را که می بیند که بی صدا زل زده ام به اش، چشمکی می زند و می گوید:

"هی! سلام بچه جان. من هیولای خانه تان هستم. خوبی؟ خوش وقتم." آروغی می زند و خون دور لبش را می لیسد.

حرف که می زند، دندان هایش را می بینم که از هم فاصله دارند. فکر کنم باید برود ارتودنسی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1387/12/19 13:16 + با

مرد جوان باریک اندام، آبدارچی فقیر و بی کس و کار یک شرکت مخابراتی را، موقع دویدن به سمت معشوقش در آن سوی خیابان، اتوبوس که کوبید و له کرد، چک چند صد میلیونی جایزه ی مسابقه ی تلویزیونی که همان چند دقیقه پیش برده بود، هنوز از استخوان شکسته ی بیرون زده از پوست و گوشت پاره شده ی دستش آویزان بود، که معلوم نبود که در اثر باد حرکت اتومبیل ها یا رعشه های رو به مرگ بدن خرد شده اش، به آرامی تکان می خورد.

پ.ن: God is great

پ.پ.ن: ولی دنیا هم به این تخمی ها کار نمی کند.

 

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/11/13 13:30 + با

جهان در تاب گیسوی تاب خوران دخترک تاب و باز تاب می خورد

و سرخی عشق معصومانه چشم پسرک ناظر پنهان شده در پشت درخت را می نوازد

آن گاه که گیسوی تاب خوران دخترک تاب باز

زرتی لای تاب تاب خوران گیر می کند

و دخترک با گیسوی تاب خوران، با حرکت شتابان تاب کف حیاط مالیده می شود

و سرخی رد خونین پستان های بی تاب نارسش روی سنگ ها می ماند

پسرک عاشق جیغ می کشد

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/10/11 11:49 + با

هوای این روزها، جان می دهد که هدفون بگذاری توی گوشت با آهنگ خفنی که دوستش داری، یقه ی کاپشن را بدهی بالا، زیر باران راه بیفتی پیاده، ازکنار اتوبان. بعد یک مسافرکش بچه _ونی بیاید بزند زیرت و بمالاندت به گارد ریل و خونت شتک بزند روی آسفالت و مغزت متلاشی بشود و بپاشد بیرون و هیچ کس تخمش نباشد که جسد لت و پار شده ات را جمع کند از روی زمین ببرد بدهد تحویل ننه ات.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/09/30 14:9 + با

می پرم جلویشان و قبل ازین که از غافل گیری در آیند چاقویم را توی خرخره ی اولی فرو می کنم. خونش فواره می زند توی صورتم. با دست دیگرم دو گلوله از فاصله ی خیلی نزدیک شلیک می کنم توی صورت آن یکی. مخلوط خون و مغزش می پاشد به دیوار. دزدانه در امتداد دیوار به راه می افتم. چند قدم بیشتر نرفته ام که بدنم به شدت تکان می خورد. نگاه متعجبم دوخته می شود به حفره ی کریهی که سمت چپ سینه ام به وجود امده و لکه ی تیره ی بدرنگی که مدام بزرگتر می شود. روی زانوهایم می افتم. یکیشان ریشخند کنان جلو می آید، لوله ی اسلحه را با فشار توی دهانم فرو می کند و جمجمه ام را متلاشی می کند.

...............................................

"زود مردی"

پدرم با لیوانی نوشیدنی در دست بالای سرم ایستاده و نیشخندی به لب دارد.

"زرنگ شده اند انگار، ها؟ یا تو دست کم گرفته بودی؟"

کنارم روی زمین می نشیند.

"این دست را دو نفری بازی کنیم؟"

 پ.ن: به احترام آرش

پ.پ.ن:  این پست لزوما باید ادامه ی داستان قبلی باشد آیا؟ آیا امکانش هست که نویسنده از روی بازیگوشی و کرم، در فضایی شبیه به فضای قبلی جفتک چهار کشی انداخته باشد که لزوما به آن داستان ربطی ندارد؟ عنوان به هم مرتبط پست های به هم پیوسته ی قبلی، آیا سرنخی در اختیار ما نمی گذارد؟ یا همه ی این صحبت ها پشم است، و این پست نیز در کمال عدم صحت و سلامت عقل سر انجام خودش را در دل یا یک جای دیگر داستان زور تپان خواهد کرد آیا؟ و ایا معادل فارسی دیگری برای این کلمه ی نکبتی "آیا" وجود ندارد؟!

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/08/05 9:30 + با
طعم ریحون
عطر یاس و
بوی خون

 
به تیغ آقای ف در جمعه 1387/07/12 13:21 + با

می خواهم بروم به آن ساحل بچه گی هامان، تن لختم را به آب های گرم آن جا بسپارم و بعد درمیان ماسه های ساحل دراز بکشم وحمام آفتاب بگیرم، و هر مادر ق_به ای که از آن جا رد شد تن لختم را هیزی کند. جلویم را نگیر.

می خواهم طاقباز روی شن های تفتیده دراز بکشم، نسیم دریا در جانم بنوازد و موج های دریا درون روحم جریان پیدا کنند، یکی بشوم با طبیعت، جذب بشوم و فرو بروم درون شن ها، شن توی مقعدم را پر کند و خوارم گ_ا ییده بشود. منعم نکن.

می خواهم جزئی از شن ها که هستم، به زمزمه ی مادر زمین و دریا گوش بدهم، به صدای موزون حرکت آن جانور های سیاه ریز اکبیری ، که اسمشان را نمی دانم و توی شن ها زندگی می کنند و من همیشه چندشم می شود ازشان، که بیایند زرت و زرت روی پوست تنم رژه بروند و روانم را بسابند. کم کم جلویم را بگیر.

نمی خواهم، ولی ناگزیر به صدای ناله ی موتور دیزل بیل مکانیکی آن پیمان کار ج_ا کش مجبورم گوش بدهم که آمده است خاکبرداری و بیلش نصف تنم را که توی شن ها فرو رفته بوده برداشته برده و من نصفه مانده ام این جا و آن ابله قرمساق هیچ تعجب نمی کند که شن های این دفعه که بار کامیون می کند چرا یک دفعه این همه سرخ شده. کاش توی ک_و ن گشاد بی بته آن موقع جلویم را گرفته بودی.
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/06/06 9:8 + با

آقای ف، اولین روزی که به رشد عقلی رسید، با سرخوشی و بازیگوشی خاصی، صندلیش را رو به منظره ی زیبای بیرون پنجره ی سالون منزلشان تنظیم کرد، گیلاسی برای خودش ریخت، و بعد از هفت ساعت تفکر و تعمق عمیق و نگارش افکارش، مغز خودش را با تفنگ دولول کهنه ی یادگار پدر بزرگش متلاشی کرد. در یادداشتی هفت صفحه ای که از خودش و تفکرات فلسفیش به جای گذاشت، نوشت: "بازگشت همه به سوی او نیست، بازگشت کسی به سوی کسی نیست، کسی در کار نیست. هست آنچه که هست، و با هر آن چه هست می توان زیست تا هست، یا انتخاب کرد که نباشد. درست و غلطی در کار نیست و هیچ چیز توجیه هیچ چیز نیست. ... . من افسرده نیستم، در کمال سلامت عقل و در شادترین لحظات زندگیم هستم، که بعدی ندارد، و این بد نیست. این یادداشت را می نویسم که ثابت کنم ... ."

اسد آقا کارگر منزل، که برای پاک کردن خون های پاشیده به دیوار، یک هفته بعد، از مایع سفید کننده ی نمره 128 استفاده می کرد، بار پنجمی که دیوار را می سابید، به روح آقای ف که چنین مکافاتی درست کرده بود، و خواهر و مادرش و جد و آبادش و مرامش و افکارش، همه روی هم، بلند بلند، حرف های ناموسی می زد.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/05/12 9:16 + با

در میان علف های سبز بلند، با آن بوی نشئه کننده شان ، من و تو، دو تا عاشق شیفته، دراز بکشیم کنار هم، حضور آرامش بخش آن یکی را نزدیکمان احساس کنیم، ساقه ی گندم بگذاریم لای دندان هایمان، و با لبخند رضایت و شوق روی لب هایمان به ابرها نگاه کنیم. هوا گرم است، خمار می شویم. نوک انگشتانمان محجوبانه هم دیگر را لمس می کند ....

بعد، من خوابم ببرد و تو همین طور به آسمان نگاه کنی و وقتی لبخند قشنگ روی لبت عمیق تر شد، مار بیاید تخم چشمت را بزند. از زهرش آماس کنی و خون از گوشه ی چشم هایت سرازیر شود و بی وقفه استفراغ کنی و ضجه بزنی و صورتت باد کند و ورم کند و پوستت از شدت ورم شکاف بردارد و چشم هایت بترکد و خونت بپاشد روی موهای سینه ی من که بغلت خوابم برده. من از خواب بیدار نشوم. مار هم برود لای شکاف گرم پستانهایت به خواب نوشین فرو برود ...

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/04/30 8:21 + با

صاحب خانه، خانم دکتر زیبا و جذاب، که مرا به معرفی اطرافیان و برای این که هر دو همدیگر را بررسی ای بکنیم دعوت کرده است، همان طور که دارد به من خوراک زبان تعارف می کند، با همکار کنار دستیش در مورد علایم بالینی بدترین نوع خودآزاری خونین مقعدی که در اثر مورد تجاوز قرار گرفتن طولانی و مداوم با جسمی تیز به وجود می آید بحث می کند.

در جا توی سینه اش بالا می آورم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/02/14 10:16 + با

نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء

ادامه ی ماجرا به این صورت اتفاق می افتد که من به تو تجاوز می کنم و پیراهن و پستان بندت و بقیه را به عنف پاره می کنم و خشک درونت گشنی می نمایم و تو ازت خون راه می افتد خوارت ...اییده می شود و اشکت سرازیر می شود و جیغ می کشی و با آباژور می کوبی توی گیجگاهم و من در جا می میرم و تو با ساطور جسدم را تکه تکه می کنی و گوشت ها را می بری خرابه ی بغل خانه می دهی به سگ ها.بر که می گردی خانه، می بینی که آلت خونینم را جا گذاشته ای و این که هنوز "راست" است.برش می داری و به اش زل می زنی و به فکر فرو می روی... ء
به تیغ آقای ف در جمعه 1387/02/06 3:16 + با

سيمور جان، خوش حالم كه حال روحيت بهتر است و ديگر به خويش كشي فكر نمي كني.بهتر. مرد گنده كه انقدر بچه نمي شود.

شنيده ام جديدا تفنگ خريده اي.مبارك

فقط اگر زحمتي نيست مغز را كه خواستي بپاشاني به ديوار ما را هم خبر كن تماشا، حظي ببريم.

فدات
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/12/06 8:14 + با

"وول نخور بت مي گم!"

"توي اون يكي چشمت هم مي ره ها!"

"نمي ذاري كه!"

يك كمي مستم. زياد كنترل ندارم. . تمام دست و بالم خوني شده. اگر همين طوري هي تكان بخورد، به جاي بريدن حلقش، چاقو اشتباهي آن يكي چشمش را هم در مي آورد.

از كار كثيف متنفرم.
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/11/16 8:18 + با

مغز لهیده به نابهنگام ترین ضربه ی نا منتظر پادنگم،هنوز پاسخ می جوید

ای های!

قلب بلعیده شده توسط شپشوترین سگ زرد ترسوی محله ی مجاورم،ناباورانه هنوز می تپد

تپ تپ!

قلوه گاه دریده شده به نامردی ترین ضربه ی زنگ زده ترین داس تاریخ کشاورزی سنتیم،هنوز مبهوت در پی نگه داری محتویات اندرونم در جای خود است

قلپ!

رگ های تهی از خون گشوده به دو تک ضربه ی آلوده ترین تیغ کند چند ده بار استفاده شده ام،به تمنای چکاندن چند قطره ی سرخ ناچیز دیگر در هم می پیچند و به رعشه می افتند

چک چک!

بدن سابقا راست قامت هم اکنون داغان تهی گشته از بخش عمده ی حجم خونابه ام،مچاله، در خود می لولد

در انتظار فرشته ی مرگ، آن دبنگ الواط دودره بازم

که راحتم کند

به بی محل ترین مرخصی دودره بازانه ی ناشی از ک و ن گشادی محض سرشت جبرا معصومش رفته ولی انگار

مادر سگ!

های رهگذران!

یکی تان خلاصم کند
 
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/09/24 13:17 + با

مغزم را پادنگ لهانده

قلبم را سگ بلعیده

قلوه گاهم به ضربه ی داس دریده شده

رگ های گشوده ام از خون تهیند

مچاله ام

مچاله....

نمی میرم اما

آن مرتیکه ی دبنگ باز بی وقت به مرخصی رفته انگار

های ملک الموت! تو را می گویم!

نجاتم دهید

یکی این وسط مرا بکشد لطفا
 
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/09/24 13:17 + با

عکس بالای صفحه: یک ماشین مسابقه در حال کله معلق زدن و پاشیدن به در و دیوار پیست

متن خبر :آندرس اندرسن راننده ی سوئدی در مسابقات فرمول یک دچار سانحه شد و به دلیل این سانحه موفق نشد مسابقه را تا انتها به پایان برساند.لیکن، وی به کمک این سانحه موفق شد زندگیش را تا انتها به پایان برساند.
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/09/21 11:51 + با

بابا، سر صبحانه: این گردوها زیادی درشتند. با گردو شکن نمی شود مغزشان کرد. باید با تبر بشکنی شان ...،

.........................

دلم کورن فلکس می خواهد. دیگر دارد از فکر طعم ناخن و خون لای نان و پنیر عقم می گیرد....ء

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/09/13 8:54 + با

عروسک خوشگل من می خواد بخوابه.....

عروسک خوشگل من می خواد بخوابه.....

عروسک خوشگل من باید بخوابه

عروسک خوشگل من باید بخوابه

وروجک کوچولویم لطفا بخوابه

وروجک کوچولویم باید بخوابه

وروجک تخم سگم باید بخوابه

تخم سگ پدرسگم باید بخوابه

تخم سگ پدرسگم باید بخوابه

تخم سگ پدرسگم می گم بتمرگ

تخم سگ پدرسگم می گم بتمرگ

تخم سگ! می گم بتمرگ

می زنمت....

بتمرگ! بتمرگ! عر نزن!

د بتمرگ می گم!

(قرچ! صدای له شدن یک چیز نرم)

نتیجه: تا وقتی بچه ملاجش هنوز نرم است لالایی برایش نخوانید
 
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/08/29 9:18 + با

دیگر نه. دیگر نمی کنم. هر لقمه اش انگار به ام زل می زند. نگاهش سرزنش بار نیست، حتی غمگین هم نیست که دارم می خورمش، فقط همین طور سرد به ام زل می زند و سوراخم می کند. هر لقمه ی مغزش انگار به من فکر می کند، توی دستم که هست تا به دهانم برسد، و توی معده ام و اندرونم. چندش عظیمی است که لقمه تان درونتان به تان فکر کند. عرق که می کنم افکار او از تنم می تراود. زود تر باید قیش کنم تا تسخیرم نکرده، تا بیشتر ازین او نشده ام، یا شاید  دیر است ...  ء

من قبلا نمی توانستم این طوری فکر کنم. من اصلا فکر بلد نبودم بکنم، و این را هم نمی دانستم که نمی توانم فکر کنم. خیلی بد است این جوری... ء

 دیگر آدم نمی خورم، دیگر نه، دیگر نمی کنم... ء
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/08/26 9:30 + با

گاهی اوقات، مرده به زمین می افتم

چه زجریست دوباره برخاستن در زندگی بعدی، که بی تامل همان جا از پی می آید بی آن که مهلتی برای اسودن دهد

گاهی به پنجه هایم زل می زنم که پیش چشمان خیره ام ذره ذره خاک می شوند و با باد می روند

چندشی است روییدن دوباره شان، از پی، بی درنگ

نفرین رهایم نخواهد کرد

خورشید سلامم را نمی پذیرد

آب خیسم نمی کند

نفرین شده ام

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1386/08/13 9:13 + با

پشت سرم را می نگرم

مبادا سایه ام قصد جانم کند
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/08/09 13:49 + با

جسد لهیده ی دوستم را دیروز زیر سنگ ها پیدا کردم. بهمن سنگ گرفته بودش. گندیده بود، نه زیاد، فقط کمی. گوشتش را کالباس کردم. چیز تحفه ای از کار در نیامد، دل را آشوب می کرد. شاید به خاطر این که چشم خانه ها را خالی نکرده بودم، مزه را خراب می کنند، هر لقمه ی کالباس را فکر می کنی که بهت زل زده. فکر کنم دفعه ی بعد قورمه درست کنم. بهتر است. از گوشت سفید تنت، که می دانم چربی زیر پوست نرمت خوشمزه اش خواهد کرد. فردا لای برف ها را می گردم. پیدایت می کنم، اگر خرس تا آن موقع نزده باشدم ...

به تیغ آقای ف در شنبه 1386/08/05 10:6 + با
دستم را روی سینه ات می لغزانم و به دهانم می گذارم. مرده ای، مزه ات هم فرق کرده. از سردی تماس با جسدت لرزه ای به تنم می افتد وقتی که به آغوشت می کشم. سرت را روی شانه ام می گذارم، ترشحات بینی و دهانت را که روی شانه ام راه می افتد و پشتم را خیس می کند حس می کنم. شاید مغزت باشد که پکیده و از بینی ات راه افتاده، شاید فکرهایت هنوز توی این مخلوط خونابه و خلط قهوه ای رنگ باشند. شاید بتوانم بدانم به چی فکر می کرده ای. صورتم را در افکارت غسل می دهم. خون لخته ی غلیظ بیرون زده از شکاف جمجمه ات را، عصاره ی فکرهایت را، از لای موهایت را می مکم. کنارت روی سنگ غسال خانه ی تاریک مرطوب خوابم می برد. تا صبح... ء
به تیغ آقای ف در یکشنبه 1386/07/29 10:41 + با

بوم!

صدای فلز روی فلز

بوم!

صدای فلز روی فلز

بوم!

هر کدام از ضربه های پرس نمی دانم چند صد تنی را توی تمام تنم حس می کنم.

نه این که دردم بیاید، درد مدت ها قبل ترکم کرده است. فقط لرزش ضربه ها را توی استخوان هایم احساس می کنم. هر ضربه، دو سانت ناقابل بالاتر از قبلی می کوبد و دو سانت بیشتر از بدن مرا تبدیل به سوپ گوشت و خون له شده می کند. دیوارهای دور و برم از پاشش خونم طرح های قشنگی پیدا کرده اند، سر گرمم می کنند. تا حالا پنج تا حیوان و کلی چهره تویشان پیدا کرده ام. سفت بسته اندم، جوری که جم نمی توانم بخورم.

بوم!

دو سانت دیگر. کم کم خونم دارد توی صورت خودم هم می پاشد. ضربه ی قبلی لگنم را خرد کرد. این یکی اولین دنده ام را می لهاند. درد دیگر ترکم کرده. فکر کنم این رنگ جدید مال اندرونم بود که به دیوار پاشید.

چندش داغانم کرده.

بوم!

چقدر دیگر وقت دارم؟ کاش زودتر به قلبم برسد... ء
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/23 9:21 + با

شوخی شوخی جوالدوز را توی تخم چشمش فرو کردم

جدی جدی کره چشمش ترکید

شوخی شوخی دستش را پیچاندم

جدی جدی استخوان آرنجش بیرون زد

شوخی شوخی تیغ را روی خرخره اش کشیدم

جدی جدی خون و خلطش توی صورتم پاشید

شوخی شوخی دور لبم را لیسیدم

شوخی شوخی از مزه اش خوشم آمد

شوخی شوخی باز هم می خواهم

ساعت 3 نیمه شب است

جدی جدی به در نیمه باز اتاق آن یکی ها نگاه می کنم
 
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/16 1:37 + با

هول نکن، نمی کشمت

هنوز نه... 

تبرم در راه است  
 
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/16 1:33 + با

تبر را از دم دستم دور کنید

نمی خواهم قاتل باشم

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/09 11:20 + با
بعضی کارها هستند که می دانی نباید بکنی، می دانی وحشت ناکند، ولی یک جوروسوسه ای درون خودشان دارند که نمی توانی در مقابل کشش انجام دادنشان مقاومت کنی. مثل وقتی که یک زخم ناجوری توی بدنت، سله ی ضخیمی بسته و تو می دانی که کندن خون خشکیده ی روی زخم چه گندی درست می کند، ولی نمی توانی در مقابل وسوسه ی انگولک کردن زخم و ذره ذره کندن از کناره های خون خشکیده مقاومت کنی، تا این که همه ی زخم را می کنی و دوباره خون می زند بیرون.
آن شب که من بر می گشتم خانه، یک چنین حالتی پیش آمد. پتکی که برای بابا خریده بودم روی دوشم بود، وزنش اذیتم می کرد. از پاگرد که پیچیدم، آن خانم را دیدم که روی پله ها ولو شده بود و موهایش بلند مشکیش روی صورتش را پوشانده بود. جوری که سرش روی لبه ی پله قرار گرفته بود وسوسه ی غیر قابل مقاومتی درون خودش داشت، انگار که با قصدی آن جا قرار گرفته باشد. صورتش را وقت نکردم که ببینم.
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/07/07 9:28 + با
من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود.
نمی توانم بلند شوم، هیولا روی سینه ام نشسته. ناخن های تیغ مانند و زهر چکانش قلب و ریه ام را سوراخ می کنند و ته حلقم را قلقلک می دهند. توی حلق و دهان خودم بالا می آورم. زبان متعفن و لزجش به دهان باز مانده از دهشتم وارد می شود و خون و استفراغ را با لذتی چندش آور می بلعد. کرم های ریز سفیدی که روی پوستش موج می زنند حالا زیر پوستم و توی کره چشمم می لولند و گوشتم را می جوند. حفره ی شکمم را می درد و آهسته آهسته، با طمانینه ای از سر حیوانیت، دنده هایم را یک به یک بیرون می کشد و اندرونم را می بلعد. گریزی نیست.
زجرم ولی، هنوز به نهایت نرسیده.
لب های ترک خورده و خیس از خونابه اش را نزدیک صورتم می آورد تا بوسه ای از لبانم بگیرد. دندان های سیاهش را می بینم که ذرات گوشت تن خودم لایشان گیر کرده. می خواهد روحم را از دهانم بمکد و پوسته ام را خالی رها کند.
از اعماق درونم، نعره ای خاموش سر می دهم، که مثل موجی از جا می کندم، آن چنان که رگ و پیم از هم می گسلد و گوشت و پوستم از هم جدا می شود، و از چنگال هیولا که به پاره های تن مانده در دستش خیره مانده، رها می شوم.
بیدار می شوم.
......................
چشمانم را که می گشایم، هیولا هنوز همین جاست.
من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود...
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/07/04 8:52 + با
امروز، هنوز نشسته ام و به سیبک گلویت زل زده ام که زیبا ترین است. حتی زیبا تر از چشم های میشی مست کننده ات، که امروز هم که نگاهم به شان افتاد، باز مسخم کردند.
سیبک گلویت که امروز هم مثل دیروز و روزهای قبلش زیباییش نفسم را بند آورده، چه اغوا کننده تکان تکان می خورد در کف دستم. پدرم در آمد تا با آن چاقوی کند میوه خوری از گلویت بریدمش. می گذارمش توی طاقچه، کنار آن شیشه ی سس مایونزی که تویش چشم هایت را گذاشته ام. آن چشم ها، که با چنگال با کلی مکافات درشان آوردم. تمام جانم خونی شد. قلب و سینه ات را نه به سگ های باغبان دادم نه به گربه ی همسایه. خودم خوردمشان. فردا باز هم به سیبکت زل می زنم عزیزکم.
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/07/02 10:14 + با