"ببینید، گندش را در آورده اید شما دیگر! اه!"
"دفعه ی شصتم است به استغاثه آمده ایم پهلویتان. می فهمید؟ بر و بچه های قدیس را یکی یکی دارند ناکار می کنند. یک سری را انداخته اند جلوی شیر، چند تا را زده اند نوک صلیب، بقیه را هم شقه کرده اند. از همه بدتر، این آخری ها می دهندشان دست این برده های سیاه غول بیابانی که تازه وارد کرده اند، ترتیب بدهند. هی هرچه آمده ایم پهلویتان برای کمک، پشمتان حساب نفرموده اید. سرتان معلوم نیست با کجایتان دارد بازی می کند !"
"هوی! حالیتان می شود اصلا؟ ما این دفعه جواب نگیریم عمرا برویم. می شود یک لحظه دستتان را از لنگ و پاچه ی آن ننه ی محترم ما در آورید و بفرمایید ما چه غلطی باید بکنیم؟ جواب بدهید می گویم! د جواب بدهید! به جان ننه مان می رویم آبرو حیثیتتان را این ور و آن ور می بریم ها!"
تا نفس تازه کنم، چند لحظه سکوت می شود. بعدش، ندایی، زورکی،انگار با دهانی پر، انگار از ته چاه، می آید که: "از جانب من وکیلید شمایان نیز به تلافی مادلشان بگاهید...!"
دهانم باز می ماند. از خجالت خیس عرق می شوم. بس که تازگی بد دهن شده این. راه حل داد ارواح عمه اش. سرم را می اندازم زیر، شرمنده و خیط و خیس عرق بر می گردم پهلوی حواریون.
دیروز: "دست نزن جبر ا ییل صد بار گفتم! می رود توی چشم و چارت ها! اسر ا فیل را ببین عبرت بگیر. آن دفعه ای انگولک کرد، هم چه رفت توی حلقش که تا قیامت طول می کشد بتواند بوقش را دوباره فوت کند."
امروز: "گل بگیرند! آخر این دو تا نفله کار خودشان را کردند؟ من دو دقیقه رفته بودم بشا شم، نگفته بودم مواظب باشید؟ حیف نون! نگفتم به تان دستشان برسد، می دزدند بر می دارند می برند زمین؟ خاک بر سر همه مان شد. معصومیت و عشق و تقدس و ایمان و این ها تا ابد شاشیده شد تویشان."
پریروز: خد ا و ند د و ل را تازه به صورت آزمایشی آفریده بود ... .
"باور کردنی نیست که زنده مانده ای. فقط به خاطر بدن قوی ایست که داری. خیلی ورزشکاری، نه؟" قیافه ی آرام دکتر، که از وقتی به هوش امده ام هر روز با مهربانی و اهمیت خاصی ویزیتم کرده، اولین چیزیست که بعد از تصویر کامیونی که به سمتمان می آمد به یاد می آورم. هنوز کلی سیم و شلنگ به ام متصل است، ولی به وضوح احساس می کنم قوی ترم. "مادرم چطور است دکتر؟" "عالی، آمده بود پانسمانش را عوض کند. همان چار تا دانه زخم و زیل روی دستش هم دیگر تقریبا خوب شده، آقای پیر مرد!" می دانم شوخی می کند تا روحیه ی من را بالا نگه دارد. همه شان همین طور بوده اند، پرستار ها، دکتر ها، همه. همیشه لبخند به لب داشته اند و بام شوخی کرده اند و روحیه داده اند به ام. همین که این قدر همه شان انسانند و این همه خودشان را مسوول بیمار ها می دانند، چشم هایم را دائم از اشک قدر شناسی خیس می کند. از این افکار لب خندی به لبم می آید. از پنجره ی کنار تختم به منظره ی فوق العاده ی باغ بیمارستان خیره می شوم و هوای تازه را با نفسی عمیق فرو می دهم. افکار مثبت در ذهنم می چرخد و فکر می کنم چه عاشقانه همه ی انسان ها را و زندگی دوباره ای را که به ام هدیه شده دوست می دارم. به بالشم تکیه می دهم و کیفور و پر از لذت چشمانم را می بندم.
سه روز بعد یکی از پاهایم را قطع می کنند.
کبوتر یکدست سفید خوشگل بامزه ای، بق بقو کنان، روی ملحفه ی سفید روی بند رخت حیاط خانه مان نشسته است. پایین تر، روی ملحفه یکدست سفید آویزان روی بند رخت که نسیم ملایمی آرام تکانش می دهد، لکه ی تیره ای که انگار از بالا چکیده باشد، رد دراز نازکی انداخته. بالاتر، شبیه همان رد دراز نازک، روی سینه ی کبوتر سفید زیبا هم دیده می شود. از نوکش، هنوز قطره ی ریز سرخی می چکد. آن سوتر، کف حیاط، من خوابیده ام، دمرو، که جمجمه ام از سقوط چند لحظه پیشم باز شده است. جفت کبوتر، که به سفیدی خودش نیست ولی به همان اندازه معصوم و زیباست، هنوز، لب باز شدگی جمجمه ام نشسته، و با حرکات موزونی به درونش نوک می زند.
پیرزن، صدای به هم کوبیده شدن در خانه را شنید، چشم هایش را بست و آرزوی مرگ کرد. پسرک دانشجوی مستاجرش بود که شب ها بغلش می خفت. گفته بود دیگر پول کرایه خانه را دارد که بدهد. شب ها می رفت سراغ زن بیوه ی جوانتر همسایه.
دوست نداشتم این طوری بکشمت.
بدنت هنوز تنگ به بدنم چسبیده، هیچ لباسی بین تن هامان فاصله نمی اندازد. من زیرم، تو رو. اشک شوق این که بالاخره ازم شنیدی من هم دوستت دارم، هنوز روی گونه هایت ولو است و با مفت قاطی شده. حس نرم زبانت هنوز توی دهانم، گیریم می خواهد برگردد توی دهان خودت. مجبورم با دندان نگهش دارم توی دهانم. تنمان توی همدیگر است. چشم هایت را حیف، نمی توانم ببینم. نیمه ی بالایی صورتت را گلوله ای که هم الان توی شقیقه ات خالی کردم برده، صورت خودم با لایه ی غلیظی از خون و ذره های مغز پکیده ات پوشانده شده. می گذارم تنم شل شود زیر تنت، و همین طور که دستم با اسلحه ی تویش از تخت آویزان می ماند، خوابم ببرد.
بعدا به همسرت تلفن خواهم کرد.
دوست نداشتم این طوری بکشمت.
زلزله که آمد، در حال دیدن فیلم پورنو، برهنه دراز کشیده بود. خانه ی کهنه اش که روی سرش خراب می شد، در لحظه های آخر،تنها فکری که از ذهنش می گذشت تصور غم ناک آبروریزی آن لحظه ای بود که جسدش را لخت بیرون می آوردند و زن خوشگل و مو رنگ کرده ی همسایه روبرویی متوجه می شد که او چه آلت فسقلی ای داشته است.
تلفن صحبت می کنم، هویج پوست می کند. می پرسم: "تلفن آن ممد آقا که روکش مبل هایمان را عوض کرد می دهی زود؟ خیلی عجله دارم" سر صبر، پوست کندن هویج توی دستش را تمام می کند، سر تا پا براندازش می کند، و بعد که راضی می شود پهلوی بقیه ی هویج ها می اندازدش. می پرسد: "برای کی می خواهی؟" "برای امیر. می دهی شماره را؟" "دیگر به آن ارزانی نمی گیرد ها! آن مال سه سال پیش بود" "باشه. عیب نداره. شماره را بده" دوباره می گوید که: "البته ما پارچه اش را از خودش برداشتیم که آن جوری حساب کرد" "امیر خودش پارچه خریده. شماره را می دهی؟!" "باید ببیند به نفعش شده یا نه. فکر نمی کنم" "ببین! شماره را بده لطفا!" "بگویم، معلوم نیست با ما خوب تا کرد با آن ها هم بکند ها!" "شماره را بده!" " آدم ها عوض می شوند. همه دزد شده اند" "شماره را می دهی یا نه؟!" "وا! چرا داد می زنی؟ من که شماره ندارم از یارو. دفترم را انداختم دور پیرارسال!"
با لبه ی قابلمه توی گیج گاهش می کوبم. یک چشمش می پاشد بیرون. دو سه رعشه بیشتر نمی کند. هویج نیمه پوست کنده ای هنوز توی دستش است. شماره را به ام نداده است.
چشم در چشم هم، از دو سوی کوچه، زن و مرد به سمت هم قدم بر می دارند تا از کنار هم بگذرند، مثل هر روز صبح. زن اما، این بار تصمیمش را گرفته.
"هر دو می دانیم که دیگری آنیست که مدت ها دنبالش گشته ایم. چشمانمان مدت هاست که هر روز به هم گره خورده، و هر دو انگار فقط منتظر اشاره ای، حرکتی، یا ابراز توجهی از دیگری بوده ایم تا این عشق سرکوب شده مان سر باز کند و هر دومان را به اوج برساند. چرا این قدر تامل کرده ایم؟ چرا این زمان با ارزش برای عاشق بودن را از دست داده ایم؟" زن، که این افکار از ذهنش می گذرند، آن حرکت را، آن اشاره موعود را، این بار انجام می دهد. به جای گذشتن از کنار مرد، می ایستد، و با عاشق ترین نگاه در چشمانش، برای مرد آغوش عشق می گشاید ...
مرد، نگاهش را سفت و سخت به جلویش می دوزد، و انگار که هیچ ندیده، از کنار دستان گشاده ی زن می گذرد.
مرد آخر، شب قبلش هم آغوشی مفصلی انجام داده و در آن لحظه اصلا دلش نمی خواهد!
مرد، نگاهش را سفت و سخت به جلویش دوخته، صحنه های هماغوشی مفصلی را که شب قبلش انجام داده توی ذهنش مرور می کند، و انگار که هیچ ندیده، از کنار دستان گشاده ی زن می گذرد.
مرد، نگاهش را، سفت و سخت به جلویش دوخته است. صحنه های هماغوشی مفصلی که شب قبلش انجام داده، بازی گوشانه، توی ذهنش رژه می روند. انگار که هیچ ندیده باشد، از کنار دستان گشاده ی زن می گذرد.
و تو با آهنگ رفاقتی که من برایت می نواختم، دلت نرم می شد و چشمانت پر از اشک می شد و دلت محبت می خواست و سرت را می گذاشتی روی شانه ی رفیق فابریک من که از من خوش تیپ تر بود و جا کش تر بود و او دست می انداخت دور کمرت و ممه هایت را می فشرد و دست می کرد توی شلوارت و برت می داشت می بردت توی اتاق و سر و صدایتان کل باغ را بر می داشت و همسایه ها را بیدار می کردید و دم به دقیقه می آمدید از من ک اند م قرض می کردید.
و من هم چنان می نواختم...
دخترک محجبه ی چا د ر ی ساده و با وقار که نگاه محجوبش را موقع گذشتن از پیاده رو به زیر انداخته، عجب پستا ن هایی دارد ....
درازکشیده روی چوب های داغ، ساعدش را گذاشته روی چشم هایش، هوای داغ را عمیق به درون می کشد و آشکارا لذت می برد. مرا نمی بیند.
من اما، زل زده ام به سفیدی گردنش، و سیم فلزی باریکی را دور انگشت هایم می پیچانم و با نفرت زور می دهم. عرق می رود توی چشم هایم.
کثافت. وقتش شده تقاص بدهد.
خیلی وقت دنبالش بوده ام،مثل سایه، تا این جا، توی این سونای خشک سوزان، این وقت شب که کسی اطراف نیست، تنها گیرش آورده ام. سیم فلزی را محکم تر می پیچانم. انگشت هایم را چاک چاک کرده. نگاهم می رود به سنگ های داغ تفتیده ی گوشه ی سونا که هنوز جلز و ولز می کنند از آخرین پاشش محلول اوکالیپتوس رویشان. چند وجب بیشتر فاصله ندارند تا پوست آفتاب ندیده ی سر و صورتش.
باید تقاص بدهد، ولی آرام آرام. نمی خواهم سریع خلاص شود. باید زجر بکشد. کثافت.
با آن نگاه شیطنت بار نیمه خندان درون چشم هایم که مخصوص آن ذهن های مستاصل به بن بست رسیده ایست که تصمیم هولناک دیوانه واری را مدت ها درونشان مز مزه کرده اند و حالا به عمق هجو موجود در آن پی برده اند، سیم را محکم تر می کشم، به سنگ های داغ خیره تر نگاه می کنم، بالای سرش می ایستم....
صدای سرفه های همراه با استفراغش و فحش های آب نکشیده ی ناموسی ای که فریاد می کشد، و بعد تر مشت هایش روی دری که دستگیره های دو لنگه اش را با سیم به هم بسته ام، بدرقه ام می کنند. توی دلم زیر زیرکی می خندم. می دانم زود درش خواهند آورد، ولی فکر این که چند روزی تک تک سلول هایش بوی شاش می دهند، و این که نخواهد فهمید کی با چنان دقت مرگ باری روی سنگ های داغ ادرار کرده است کیفورم می کند.
این پست حق حیات نیافت...
دیروز
عاشق شده ایم با همان نگاه اول. زیر چشمی به هم نگاه می کنیم و بوس می فرستیم. او محکم توی دستمال گل دارش فین می کند. من دندان قروچه می کنم، او در می رود. عشق می کنیم.
امروز
داغ داغیم. هم آغوشی می کنیم. من ممه اش را گاز می گیرم. او چک می خواباند زیر گوشم. شیهه می کشم، می خندد. دندان هایم رانشانش میدهم. او عاروق می زند. جفتک می اندازیم، صفا می کنیم.
فردا
مست عشقیم. وقتی خواب است یواشکی لای انگشت های پایش را می لیسم. با لگد می زند دماغم را خرد می کند. گازش می گیرم، جیغ می زند. بوس می کنیم. خر غلت می زنیم با هم، مستیم.
زل زده ام به شماره ات توی دفتر تلفن. دلتنگم. همخوابی و نوازش و بغل نیاز دارم. زل زده ام و دستم نمی رود که بعد از این همه مدت و آن همه ماجرا و خاطره هایی که می آیند و می روند، شماره ات را بگیرم. بالاخره، بعد از کلی مکث و کشمکش، حس نیاز به گرمای تن و مهربانی نوازش، غلبه می کند. گوشی را که بر می داری، گریه نمی کنی، ولی خوب تر از آن می شناسمت که نفهمم اتفاق جدیی افتاده. "چی شده؟" انگار این همه مدت فقط منتظر من بوده ای تا قفل سینه ات را بگشایی، انگار که فقط مرامی خواسته ای تا سرت را روی سینه ام بگذاری و احساس امنیت کنی. بغضت می ترکد، انگار مدت ها سرکوبش کرده باشی. زار زنان، با لحنی که انگار هنوز فقط منم که امنم برای راز دل گفتن، می گویی: "بابا، دیروز سکته کرد. رفته بود برای من و ..."
به خودم زحمت نمی دهم تا تهش گوش کنم. وسط حرفش قطع میکنم. زل می زنم به شماره ی بعدی توی دفتر تلفن. دلم بوسه و نوازش و گرمای تن می خواهد ...
بچه، دستم را سفت چسبیده، انگار که می خواهد از سرمای گورستان و منظره ناجور قبری که دارند پدربزرگش را تویش چال می کنند به من پناه ببرد. پدر و مادرش زار می زنند، بچه را سپرده اند دست من. معلوم است غصه دارد. با امیدواری معصومانه ای توی صدای کودکانه اش می پرسد: "عمو جون، الان چی می شه؟ بابا بزرگ می رن بهشت؟"
یقه ی پالتو را بالا می کشم و تویش ها می کنم. بد رقم سرد است. مکثی می کنم قبل از جواب:
"نمی روند. بعد که مردند، فاسد می شوند و گوشت تنشان بو می گیرد و لزج می شود و کرم می گذارند و کرم ها چشم هایشان را می خورند و موش ها گوشت تنشان را می خورند و دل و روده شان خشک می شود و مورچه ها توی کاسه ی چشمشان رژه می روند و مغزشان را نصفه می جوند و آخرش می شوند یک اسکلت زشت کریه نکبت زده ی بد بوی نیم خورده، ولی بهشت نمی روند."
بچه صدایش در نمی آید. زل می زند رو به بالا، همین طور خیره می ماند به صورتم. دستم را محکم تر می فشارد. می لرزد.
می گفت:"دلم می خواهد دنیایم رنگی باشد. کاش یک خدایی،هر خدایی که می خواهد باشد، صدایم را می شنید و از این رنگ های توی نقاشی به دنیای من هم می زد"
بدشانس بود بی چاره. خدایی که مامور رسیدگی به آرزویش شد غیر ازین که کور رنگی داشت، اسهال هم گرفته بود. یعنی دنیایش به جای رنگی، سر تا پا "تک رنگ" که از کار در آمد هیچ، "بوی" رنگ آمیزی جدید دنیایش تا آخر عمر سراغ هرکاری می رفت، می زد زیر دماغش.
غیر از یک پیراهن نه چندان بلند، هیچ چیز تنش نیست.
لوند و دعوت کننده،بلند می شود و می آید از پشت سر، تن خوش ترکیبش را به تنم می چسباند. دستش را به کشاله ام می اندازد، با زبانش صورتم و گوشم را نرم نرمک نوازش می کند. توی گوشم زمزمه می کند: "بخورمت گوگو؟" رعشه ای از تنم می گذرد.
با آرنج می کوبم توی دماغش. خون شتک می زند توی صورتم. روی زمین پهن می شود. "منو می خوای بخوری، بدبخت نفله؟" سر و صورتم را که با زبانش "تفی" کرده، پاک می کنم و با لگد توی آبگاهش می کوبم. مچاله می شود. رویش می نشینم و با مشت پشت سر هم توی کله اش می کوبم. "پتیاره! برا من پر رویی می کنی؟!"
هه! می گوید می خواهد مرا بخورد! از مادر نزاییده برای من لات بازی در بیاورد...!
شانه به شانه ی هم نشسته ایم. هر دو خشمگین، رنجیده، ساکت.
سخت به جلویمان زل زده ایم. افکار خطرناک می کنیم.
بعداز آن همه مدت عشق آتشین، هردو ظاهرا، هم زمان از هم به تنگ آمده ایم.
من اما، دلم نرم می شود و روی رنجیدگی عمیق درونم را باز محبت رقیقی می پوشاند. دهانم را که می گشایم که بگویم که با تمام این تفاصیل هنوز دوستش دارم، مهلت نمی کنم. هفت تیر را روی شقیقه ام می گذارد و ماشه را می چکاند.
دوازده بار یا بیشتر، تا حالا نیشم زده است.
هنوز، چشم در چشم هم دوخته ایم. افعی، که نصف پایم را بلعیده، همان طور که تا زانویم توی حلقش است، چشمان زرد کریهش را با حالتی از انتظار و تعجب به چشمانم دوخته است، انگار منتظر دفاعی یا واکنشی از سوی من باشد. واکنشی که می دانم نخواهد آمد، یا نمی خواهم بیاید،حتی تا آن موقع که همه ام را بلعیده باشد.
صاحب خانه، خانم دکتر زیبا و جذاب، که مرا به معرفی اطرافیان و برای این که هر دو همدیگر را بررسی ای بکنیم دعوت کرده است، همان طور که دارد به من خوراک زبان تعارف می کند، با همکار کنار دستیش در مورد علایم بالینی بدترین نوع خودآزاری خونین مقعدی که در اثر مورد تجاوز قرار گرفتن طولانی و مداوم با جسمی تیز به وجود می آید بحث می کند.
در جا توی سینه اش بالا می آورم.
می گفت "می خواهم بروم آن بالاها. مهم نیست چقدر سخت باشد.می خواهم دنیا را جوری ببینم که هیچ کس تا حالا به خودش زحمت نداده آن جوری دنیا را ببیند، از بلند ترین جای ممکن. می خواهم صعود کنم."
بد شانس بود بیچاره. بعد از کلی بدبختی و مصیبت، به نوک دکل بلند شهر که رسید، پایش روی گه کلاغ لیز خورد و نوک دکل در تهش فرو شد و از دهانش بیرون زد. یعنی "صعود" که نکرد هیچ، کل فاصله ی طولانی "افولش" تا زمین را هم با چندش ناشی از مالیده شدن سطح ناصاف دکل به اندرون حلق و مقعدش سپری کرد.
نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این
فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء
اعصابم را داغان كرده بود صداي جير جير جوجه هه وقتی زنده بود.تحملم راتمام کرده بود. صدای نکبتی اش هنوز هم توي مخم است. انگار نه انگار كه مغزش را زير پوتينم پكاندم و له كردم، هنوز توي مخم جير جير مي كند. انگار نه انگار كه مرده. بدتر از آن صدای ممتد قطع نشدنی دیوانه کننده اش اين كه، از آن موقع كه مرده، دهانم را كه باز مي كنم فقط جير جير جوجه هه خارج مي شود عوض حرف. مدام صدای جیر جیری که بی وقفه توی مغزم می شنوم از دهانم هم خارج می شود. اعصاب همه را داغان كرده ام. كم كم بقيه همان جوري نگاهم مي كنند كه من قبل از لهاندن مغزش، جوجه هه را نگاه مي كردم.
نمي دانم كدامشان مغزم را زير پوتينش داغان خواهد كرد.
من، زلدا، سه بار است که به حکم وجدان نا آرامم، که از وقتی وجودحقیقیتان را شناختم لحظه ای رهایم نکرده، تصمیم به قتل شما، به جرم پلیدی بی انتها و کثافت وجودی تان داشته ام.
هر بار اما، آنچه مرا از تصمیمی که در لحظه ی گرفتنش غیر قابل بازگشت می نمود باز داشته است، نه حس بی معنی ترحم بر فرزندان و همسرتان، و نه این شعار مفت وبی معنی که هر آشغالی هم در نهایت مستحق زندگی است، بلکه تنها این حقیقت بسیار "سر راست" و سخت روح خراش است که حضرت آقا به گاه سپوختن غوغا می کنید لاکردار!
حتی با وجود آن همه کاغذ و خرت و پرت های روی میز منشی...
می گفت:"از تصميم گيري هاي مهم متنفرم. دلم مي خواهد توي موقعيت هاي خطير يك راه براي انتخاب بيشتر نداشته باشم كه همان را انتخاب كنم"
بدشانس بود بيچاره. اولين موقعيت خطيري كه برايش در زندگي پيش آمد اين بود كه اره توي تهش فرو شد. يعني همان يك انتخاب هم برايش نبود. نه "پس" برايش ماند و نه راه پيش.
و خداوند، حتی ذره ای، آن نبود که پیش خود پندارانده بودیم.
بوی گند شور انداختگی جوراب های نیم دارش، به همراه لیچ انداختگی تهوع آور زیربغل پر پشمش با آن عرق گیر سوراخ، تاثیر حماقت بی پایان توی چشمهای دودوزن مفلوک پنهان درآن چشمخانه های گود افتاده اش را چند چندان می کرد.
شوقمان به فنا رفت،
در ذوقمان شا...یده شد.
و ما گ...ه خوردیم که آرزوی دیدار معبود داشتیم
و به گور اجدادمان خندیدیم که از صالحان بودیم
ما را همان جهنم بفرستید تا از قفا بسپوزند
اه!
و وقتي كه وقتش مي آيد، به اين نيست كه من باباي تو ام يا
باباي يكي ديگه، كه قوي ترم يا جوان ترم
يا مهربان ترم يا جا.كش ترم يا قح.به تر. يا اين كه بچه ام دوستم دارد يا زنم
دوستم دارد يا زنم سال هاست با يكي ديگر مي خوابد يا من بغضي دارم كه سي سال حملش
كرده ام يا چي. فقط اين است كه زمانش رسيده و زمانم به سر رسيده و زير اين گنبد
كبود راهم به آخر رسيده و كارهاي تمام نشده ي من به هيچ جا نرسيده و به تخمي هم
نيست كه نرسيده. و اين حقيقت كه آسمان بعد از من هم به همان كبودي مي ماند و دريا
به همان آبي اي مي ماند و زندگي ادامه دارد و نمايش هم چنان ادامه دارد، هيچ گهي
بابت من نمي خورد. و اين كه با بغض توي گلويم مي روم يا با دل خوش مي روم يا به
تخمم هم نيست كه مي روم، تغييري نمي دهد در اين كه بچه ام باز هم سيگار مي كشد بعد
كه رفتم يا مردك ممه ي زنم را مك مي زند بعد كه رفتم يا آگهي ارزان مي دهند توي
روزنامه براي ختمم بعد كه رفتم.
اين راهی كه دو تایی مي رويم، اين جاده ي طولاني بي انتها كه از پنجره ي اتومبيل وقتي كه كنارت نشسته ام مي بينم، وقتي تمام شد، ته تهش، آن جا که فقط به مدد اراده ی فوق بشری که در وجود جفتمان جاری شده می توانیم امید داشته باشیم برسیم، به اميد خدا، كاميون مي زند به مان. يك تير آهن مي آيد و صاف از وسط تو مي گذرد و رعشه مي كني و جان می کنی و مي ميري و خونت توي صورت من پاچيده مي شود و من جيغ مي كشم و افسرده مي شوم و به خاک ها لگد می زنم و هر وقت ياد صحنه ي مردنت مي افتم سخت حشر ي مي شوم و "راست".
قرائت هامان از زندگی متفاوت است لا مصب. اشتباه می فهمیم هم دیگر را. قرائت های
متفاوت، همان بود كه آدم را از بهشت راند، آن جا كه گابريل در ماله کشی گ...ه
کاری خداوند به د و ل آدم اشاره كرد و نوشت
"بكن(Bekan) "
و او شنید "بکن “(BOKON) و سخت سپوخت عوض كندن! و ما را در گیتی "پس"
انداخت.
مرد، سي و چند ساله، پشت
چراغ قرمز عابران پياده، سيگارش را گيراند، پك عميقي زد و بلافاصله سرفه ي خشك و
كشداري سر داد.
يك باره، انگار از هيچ
كجا، دخترك موطلايي خوشگلي، درست عين فرشته اي كه براي نجات فرستاده شده باشد، از
ماشيني كه كنار خيابان پارك بود پياده شد، به سمت مرد دويد و با لحن شيرين بچه
گانه اي گفت : "عمو جون، عمو جون! سيگار برات بده ها، تو رو خدا ديگه
نكش!"
مرد مكثي كرد. رعشه اي
از تنش گذشت، از زير چشم نگاهي به دختر بچه ي مو طلايي فرشته صورت انداخت و سيگار
نزديك به اتمامش را دور انداخت، و يكي ديگر اتش زد.
مرد آخر، فرشته ها را
كلا تخمش هم نبود.
شاهزاده خانوم داف، به انتظار نجات بخشي كه از طلسم تنهايي
اژدها رهاييش بخشد، موهايش به رنگ دندان هايش مي شود، تنها به اين خاطر كه در اين
دوره و زمانه، شاهزاده ها و سلحشوراني كه به قصدش مي آيند، همگي "راست" هستند.
مي
گفت:"زندگي فقط يك رويا است، فرقي نمي كند اين رويا را "بيدار"
بگذرانيم يا در خواب.دلم مي خواهد بخوابم و بقيه ي عمرم را بيدار نشوم. مي خواهم روياهاي شيرين ببينم."
خوشبختي مثل نقطه هاي كوچيك مي مونه،كه وقتي اين نقطه ها به
هم بپيوندند مي شن يه خط، و وقتي اين خطها كنار هم قرار بگيرن مي شن يه صفحه، و
وقتي اين صفحه ها هم ديگه رو پيدا كنن مي شن يه حجم، و نكته ي مهم اينه كه خود اون
حجم هيچ گه خاصي نيست و ارزش پشمم نداره.
سرگشتگي، امان همه مان را بريده.همه گي به دنبال رستگاري،
گه گيج مي زنيم. از چنگ ديوهاي درونمان، گريزان، سخت بر در بهشت مي كوبيم به
خيالمان، غافل از آن كه آن طرف در اژدهايي نشسته تا كا نمان بنهد.
سلحشوره اینو نمی دونست که اون جادوگر مهربون رو مردم
"مرلین خالی بند" صدا می زنند و در تمام اون سرزمین به گـه کاری و خراب
کاری معروفه و هیچ احمقی هم هیچ هدیه ای ازش قبول نمی کنه چون معلوم نيست كه چه
گندي از توش در بياد.شمشیر سحر آمیز با همون ضربه ی اول شکست و زره سحرآمیز هم به
تف نیارزید،چون اژدها با همون گاز اول نصف سلحشور ننه مرده رو قورت داد و دو لشو
تف کرد. دیو زشت پلید بد کردار هم به جای این که شاهزاده خانومو بخوره،گرفت و مشتی،
شبانه روز ترتیبشو داد.شاهزاده خانوم هم اصولا دیوه رو به سلحشور مرحوم ترجیح می داد
چون دیوه تو رختخواب اعجوبه ای بود برا خودش.می گن با اژدها سه نفری گاهی تری سام
می زنن و شاهزاده خانومم هیچ اعتراضی نداره.
تا مدت ها هیچ کس به خودش زحمت چال کردن سلحشور تیکه و پاره
رو نداد و دو ل کوچولوی چروکیده و غمگینش همین طور آش و لاش وسط حیاط برج افتاده
بود.
این طور که تو افسانه ها اومده، هیچ کس برای به فــــا ک
رفتن سلحشور تره هم خرد نکرد، به جز دختر چادری همسایشون که بعضی وقتا یواشکی با
گوشه ی چادرش چن تا قطره اشکو از گوشه ی چشمش پاک می کنه.
----
نه، واقعا انتظار داشتید این داستان چه جوری تموم بشه؟!
ادامه ندارد.
شاهزاده خانم خوشگل موبلند موطلایی،بالای برجی زندانی شده بود که یک اژدهای هولناک مخوف محافظتش می کرد.اگر تا دو روز دیگه شاهزاده خانوم نجات پیدا نمی کرد،دیو پلید و زشت سرزمین می اومد و اونو لقمه ی چپ می کرد. دلاور پاکدل قصه ی ما خیلی دلش می خواست شاهزاده خانومو نجات بده، ولی اژدهاهه اصلا شوخی حالیش نبود و دلاور ما هم از شما چه پنهون واقعا تخم اين حرف ها رو نداشت.همین طور که غصه دار و ان کف موهای بلوند و ساق پاي سفيد و شيب ملايم كمر به باسن شاهزاده خانوم نشسته بود، مرلین،جادوگر مهربون سرزمین بر او ظاهر شد و چون نیت "واقعا" پاکی داشت و اصلا تو فکر لنگ و پاچه و ترتیب دادن شاهزاده خانوم نبود،شمشیر سحر آمیزی بهش داد که تو نبرد با هر پلیدی ای پیروزش کنه و زره جادویی ای که آتش هیچ اژدهایی بهش کارگر نباشه. دلاور سرزمین ما با عزم جزم و اراده ای "راست" راه افتاد که شاهزاده خانوم موطلایی رو نجات بده و هرچی اژدهاست رو از وسط جر بده و كــ...ون هرچي دیوه بذاره ....ء
ادامه دارد
سيمور
جان، خوش حالم كه حال روحيت بهتر است و ديگر به خويش كشي فكر نمي كني.بهتر. مرد گنده كه انقدر بچه نمي شود.
شنيده
ام جديدا تفنگ خريده اي.مبارك
فقط
اگر زحمتي نيست مغز را كه خواستي بپاشاني به ديوار ما را هم خبر كن تماشا، حظي
ببريم.
من به دعوت نيلي براي شركت در اين بازي، بدين
وسيله انتقام مخوف خودم را از كتاب هايي كه هر كدام يك زماني ترتيبم را داده اند
مي گيرم! يك نكته ي مهم در مورد انتخاب هايم كه دوست دارم بگويم اين است كه من هم
مثل همه تعداد خيلي زيادي رمان بد خوانده ام، ولي اين هايي كه اين جا انتخاب كرده
ام، آن هايي بوده اند كه به خاطر شهرت رمان يا نويسنده اش اصلا انتظار نداشته ام
اين جوري از كار در بيايند.
1.جاودانگي- ميلان كوندرا: اصلا قرار نبود معرفي بنده و آقاي كوندرا به هم- كه تا سنين
خيلي بالاي من به تعويق افتاده بود و به اصرار ساير دوستان كتاب خوان اتفاق افتاد،
كه "تو با اين كتاب خوانيت حيف است كوندرا نخوانده باشي!"- چنين عاقبتي
پيدا بكنه. آقا جان، دوري و دوستي. كوندرا به دين خود، ما هم به سي خود...!
2.ژان كريستف - رومن رولان: تلاش فوق انساني برد ازم تمام كردنش. آخر
كتاب حدود 3000 تا اسم آهنگ ساز و نوازنده و آهنگ نويس و آهنگ خوان و آهنگ دوست و كوفت
و زهر مار و ورم و درد و مرض ياد گرفته بودم، ولي به رواني كه ازم نابود كرد نمي
ارزيد.
3.در قند و هندوانه – ريچارد براتيگان: براتيگان واقعا به شعور من توهين مي كند.
سرتاسر كتاب پر است از شوخي هاي بي معني و يخ و لوده بازي هاي سطح پايين، و ارزش
ادبي و داستان گويي هم تعطيل. كتاب كوچكي است ولي لجم را درآورد تا تمام شد.
4. هرتزوگ –
سال بلو : ببين،من
عاشق اين نويسنده ام، روي "سلطان باران"ش غيرت دارم. بهترين است. همين
شد كه اين كتابشم با عشق و اميد از قفسه برداشتم، يه چند صفحه خوندم، بعد يه جوري
كه هيشكي نفهمه يواشكي گذاشتم سر جاش! ازون روز به بعدم به روي خودم نمي آرم كه
همچين كتابي توي قفسه اس!