"پدر و مادرت چه شده اند؟"
پسرک قبل از این که جواب دهد سنگ ریزه ای بر می دارد و بی هدف پرتاب می کند.
"مرده اند."
"خودت کشتی شان؟"
"نه بابا! تصادف کردند."
"ها..." غول گنده ی سبز رنگ، پاهایش را که از لبه ی سنگ آویزان است تکان تکان می دهد و ادامه می دهد:
"خوردیشان؟"
پسرک سنگ بزرگتری را برداشته و پرتاب کرده است، و دارد حرکت سنگ را در هوا می پاید. با حواس پرتی می گوید:
"چی را؟"
"پدر و مادرت را دیگر، بعد که مردند"
پسرک بر می گردد سمتش و می گوید:
"ببین! قبلا هم گفتم به ات! ما پدر و مادر هایمان را نمی کشیم! بعد که مردند هم آن ها را نمی خوریم! حالیت می شود؟!" صدایش کمی بالا رفته.
غول سرش را از خجالت می اندازد پایین. با خنگی مشهودی در چشمانش، گازی به استخوانی که دستش است و رشته ی گوشت نیم خورده ای ازش آویزان است می زند. با حالت آشتی جویانه، استخوان و گوشتش را دراز می کند سمت پسرک و می گوید:
"عصبانی نشو. خوب بیا، یک گاز بزن!" آب دهانش را قورت می دهد و مفش را با پشت دستش پاک می کند.
پسرک با نا امیدی سرش را تکان می دهد:
"ما گوشت خام نمی خوریم. ما گوشت خواهر کوچولوهایمان را نمی خوریم. ما اصلا گوشت هم جنس هایمان را نمی خوریم،"
غول همین طور که با نگاه ابلهی زل زده به پسرک، ساکن، دو بار پلک می زند. استخوان را بالا می آورد و گازی ازش می زند. استخوان ساعدیست که کف دست کوچکی که انگشتر شیشه ای قرمزی به یکی از انگشتانش است، به اش وصل است. با دهان نیمه پری که خونابه ای از کنارش روی چانه اش روان است می گوید:
"هه... خوب! چیز، این پختن که می گویی خیلی خنده دار است. هفته ی دیگر که خواستم بخورمت امتحانش می کنیم."
طناب ضخیمی که به یکی از انگشت هایش بسته را می کشد. سر دیگر طناب به پای پسرک بسته شده و گوشت ساقش را ساییده و از ردش خون ترشح کرده. طناب که کشیده می شود، پسرک با کمر زمین می خورد.
"برویم خانه؟" غول این را می پرسد و عاروقی می زند. انگشتش را توی دماغش می چرخاند.
"برویم"
"رسیدیم خانه، این بستنی که می گفتی خوشمزه است را یادم می دهی؟"
یک هفته پیش: صبحی سه تا بسته شکلات جویده شده کف اتاق پیدا کردیم. کار موش چاقالوی اتاقم است. شکلات ها را یادم رفته بوده توی کمد بگذارم.
چهار روز پیش: صبح که بیدار می شوم، تکه ی بزرگی از گلیم کف اتاق جویده شده است. فکر کنم حواسم نبوده، یک کمی شکلات مالیده شده بوده رویش.
دیروز: میزم لق می زند. پایه اش را نگاه می کنم. جویده شده است. یادم می آید بچه ها که بازی می کردند شکلات دستشان بود. احتمالا مالیده اند به پایه ی میز. برای این موش باید فکری بکنیم.
دیشب: تولدم بود. آخرین چیزی که یادم می آید این است که مست کرده بودیم و با دست کیک می خوردیم و می خندیدیم.
امروز: دیشب کف اتاق خوابم برده بوده. از صبح که بیدار شده ام هر دو دستم از مچ نیست. از لای خون که سیاه دلمه بسته، هر از گاهی شره ی سرخی می زند بیرون و می پاشد توی صورتم. دقت می کنم در آینه زیاد نگاه نکنم، چون کاسه ی سرم باز است. نصف سمت راست جمجمه ام جویده شده. مغزم مثل کیک گاز خورده ی مانده ای آن تو ضربان می کند، جای چند تا گاز رویش هست. یادم می آید که کیک تولدم شکلاتی بود. به نظرم وسط خواب با دست شکلاتیم سرم را خارانده باشم.این آقا مطلب من را برداشته و بدون ذکر منبع یا لینک، با عنوان خودش در وبلاگش استفاده کرده. یک نفر هم که به اش تذکر داده ظاهرا ککش نگزیده. خودم هم البته تذکر دادم، ولی فکر نمی کنم اثر کند. فکر می کنم تنها راه برخورد با این جور رفتارها، معکوس کردن اثریست که طرف انتظار دارد. یعنی وقتی کسی چیزی را که مال خودش نیست به نام خودش استفاده می کند، معنیش این است که می خواهد تحسین یا تمجید شود و نظر مثبت جلب کند. به نظرم صحیح ترین راه این است که از همان آدم هایی که جلب نظرشان برایش مهم بوده، یعنی خواننده های وبلاگ، بشنود که این کار بدی است، قابل پذیرش نیست، و آدم های زیادی هستند که تهوعشان می گیرد عوض لذت بردن. به نظرم باید رفت و برای این جور آدم ها کامنت گذاشت و به شان گفت.
پی نوشت: درست است، کولی باز راه می اندازم. سر حقم، و سر کار غلط همیشه راه انداخته ام، دست به یقه شده ام، کتک کاری هم کرده ام، حق دارم بکنم. قضیه هم سر پست من یکی نیست، سر این است که این جور رفتارهای مریض است که باعث می شود یک فضایی مثل وبلاگستان بعد از مدتی جای نفس کشیدنش کم بشود، که عده ای عطایش را ببخشند به لقایش، که مملکت ما این طوری شده که هرجا وارد می شوی بعد از مدتی به خودت می آیی که اعصابت ساییده است.
دومین پی نوشت: این یکی پستش هم دزدی از این پست خواب های یک دیوانه در جهان مسطح است. چند تای دیگر هم به نظرم آشنا آمد، ولی منبعشان را پیدا نکرده ام هنوز.
پی نویس سوم: جماعتی به بنده می تازند که چرا سخت گرفته ای، انگار طرف حرکتی که کرده ارث بابایش بوده و من نباید از گل نازکتر بگویم که نبادا تریج قبای آقا ترک بردارد، و یک عالمه آدم هم "متعجبند" که من "بزرگوار نیست" و "گذشت ندارم" و "کولی بازی در می آورم یا "واکنش شدید" بروز می دهم و "از من انتظار نداشته اند". انگار شایسته تر این می بود که بنده مثل بچه های خوب با گردن کج بروم در بزنم و مودبانه خواهش کنم که اگر برایشان زحمتی نیست مرحمت کنند مطلب بنده را که لطف کرده اند ازم دزدیده اند، یک لینکی چیزی پایش بگذارند.
برای من اما، این داستان ربطی به بزرگواری ندارد. خودم را هم لزومی نمی بینم گول بزنم. کار بد، بد است. کار بد وقیحانه، بدتر است. موجه کردن این ها اما، از همه شان بدتر است. در برابر کار نادرست واکنش نشان دادن کولی بازی نیست. به قول سرمه همین کارها را دیده ایم و از کنارش گذشته ایم که آخرش شده این وضع، این جناب و آن یکی. من نخواستم کسی طرف را بنوازد یا بنماید. خواستم به اش گفته شود که کارش پذیرفته نیست. برایم واضح است که قضیه این نیست که کسی "جان بر کف" من باشد و برود به یک آدمی که یک فضایی را آلوده می کند تذکر بدهد. قضیه این است که همه مان همیشه نشسته ایم و هیچ کاری نکرده ایم که الان همه محیط هایمان آلوده است. مردم توی صف می زنند، حق هم را بر می دارند، دروغ می گویند، تقلب می کنند، در هر مقیاسی، در هر رده ای. هولناک ترین قسمتش این است که آن کسانی که کاری نمی کنند، به کسی که بخواهد کاری بکند طعنه اش می زنند، رویش برچسب می چسبانند و هزار داستان دیگر. انگار من عجب آدم نابابی باشم که مودبانه از یک بابایی خواسته ام پایش را از حق من بکشد بیرون. همین است که این شده که آن آدم نه تنها مودبانه بابت خطایش عذرخواهی نمی کند، با وقاحت فحش و بد دهنی می کند. همین است که این مملکت عزیز ما جایی شده که یا زورت می رسد طرفت را گوشمالی دهی، یا باید بنشینی به خودخوری. این جور جایی یعنی جنگل. این بد است، خیلی بد.
پی نوشت چهارم: همه ی پست های عاریتی از وبلاگ مذکور حذف شدند. کار صحیح، شایسته ی تحسین است، حتی اگر به جبران اشتباه باشد.
پی نوشت پنجم: ظاهرا حرکت های مدنی این جوری به نتیجه می رسند، یا حداقل قرار است برسند.
روی مبل نشسته اند دو نفری، بعد از هم آغوشی پر جنب و جوش و داغشان، دست ها گل گردن هم، خسته، راضی.
زن صورتش را می مالد به سینه ی مرد، چشم هایش را بلند می کند و با لرزش مهربانانه ای در صدایش، می گوید:
"خوبی عزیزم؟ چیزی می خواهی برایت بیاورم؟"
مرد آن یکی دستش را که آزاد است دراز می کند سمت میز کناری و بطری نصفه ی آب را بر می دارد. می گوید:
"نه عزیز دلم، همین آب خوب است."
زن که موج عاطفه ی درونش، الان دیگر به حرکت افتاده، عاشقانه می گوید:
"آب میوه هم داریم ها، هم آب پرتقال داریم هم آب طالبی تازه برایت گرفته ام، خنک است. قهوه هم می توانم برایت بگذارم، یک دقیقه است عزیزم."
مرد لبخند خسته ای می زند، سر زن را می بوسد و پاسخ می دهد:
"نه عزیزم، همین آب خوب است."
زن انگار حرفش اصلا قطع نشده باشد ادامه می دهد:
"چایی هم هست. چایی می خواهی؟ آب جوش است. کیک شکلاتی هم گرفته ام با چایی خوشمزه می شود. دوست داری برایت بیاورم عشق من؟ از آن شکلاتی ها هم که دوست داشتی برایت گرفته ام. توت فرنگی با خامه هم الان می چسبد. می خواهی؟..."
مرد با تقلا و با رگه ای بی صبری در جبین، به زور خودش را لای مکث کوتاه بین دو جمله ی زن جا می کند:
"عزیزم! هیچ چی نمی خواهم، گفتم که. الان میلم به چیزی نمی رود. الان فقط تو توی بغلم باشی ..."
زن قبل ازین که حرف مرد را ببرد، مکث کوتاهی می کند:
"وا؟ تعارف می کنی عزیزم؟ بستنی هم داریم ها! فقط به من بگو چی می خواهی عشق من..."
مرد، سگرمه ها در هم، بطری آب را روی میز می گذارد و با همان دستش که حالا آزاد شده، دست می کند از زیر میز شات گانی در می آورد و یک دستی، به سبک فیلم های بازاری جنگی مسلحش می کند:
"کلیک، کلاک!"
بعد همان طور که انگشتش
روی ماشه است، دژم، خیره به زن، چیزی نمی گوید. رو
به زن می گوید:"
عزیزکم، من الان
چیزی که می خواهم این است که به سوال های خیلی زیادی جواب ندهم!"
زن دهانش را باز می کند، نگاهش می دود سمت اسلحه ی آماده به شلیک، اشک می دود توی چشم های درشتش، دهانش را بی کوچکترین صدا می بندد. کله اش را فرو می کند توی سینه ی ستبر مرد. مرد گره دستش را دور شانه ی زن تنگ تر می کند، انگشت روی ماشه ی شات گان ، ابروها گره خورده، زیج ، دلاورانه زل می زند به روبرو.
من و کیوان و خاله جان توی آشپزخانه داریم صبحانه می خوریم. بردیا – پسرخاله ی لات فیلسوف من - توی اتاق، خواب است، عادت دارد تا کسی نیاید بلندش کند از تخت نمی آید بیرون. خاله جان کشف می کند که کیوان همه ی پنج شش جور قرصش را چند هفته ایست که قر و قاطی و غلط و غولوط خورده است. کیوان ترجیح می دهد برود دنبال بردیا، که زیاد هم دم پر نباشد.
{صدای مهربان کیوان با لحن بچه گانه از توی اتاق}
"به به این اقا پسره کیه چشاشو باز کرده؟"
{لحنش بچه گانه تر می شود)
"یه بوس می دی بابا؟"
{یک لحظه مکث}
{شترق!}
{صدای عربده ی کیوان بلند می شود}
"آخه چرا تو گوش من می زنی؟!!"
{یک لحظه مکث}
{شترق!}
{سکوت طولانی}
من و خاله جان از خنده پس افتاده ایم.
روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
بوم!
شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.من در اتاقم با دو تا عنکبوت، یک دانه بردیا و یک عدد موش هم اتاق هستم. دوتای اول خیلی سکسیند، سومی پسرخاله ی لات فیلسوفم است و چهارمی را معمولا شب ها می بینم.
هفته ی اول: به من در مورد زندگی در استرالیا هشدار می دهند. این که عنکبوت های ردبک (که خوب قرمزند) و بلک ویدو (که خوب سیاه است) زهرشان کشنده است. این که حتی در سیدنی هم بهتر است اول توی کفش و توی رختخواب و توی کاسه مستراح را نگاه کنی که مار و جک و جانور دیگری تویش نباشد، و این که حتی وسط شهر هم توی بوته ها به احتمال زیاد مار هست، تلویزیون دارد برنامه ی "مرگبارترین حیوانات دنیا را پخش می کند. از 12 تای اول هر 12 تایشان اهل استرالیایند. حتی یک جور مورچه توی نیوزیلند هست که از بالای درخت می پرد و نیشش کشنده هست. ظاهرا این جا همه ی جک و جانورها اهل کشتنند.
هفته ی دوم: توی این هفته سه بار شب ها با یک موش چشم در چشم شده ایم. نگاه خوش اخلاق و گردالویی دارد. شب ها دائم به این فکر می کنم که ما توی خانه ی تکی زندگی می کنیم که دور و برش پر از دار و درخت و علف های بلند است.
سه روز پیش: بالای سرم روی دیوار اتاق یک عنکبوت می بینم به اندازه ی یک بند انگشتم که مثل قیر سیاه است. در کمال خونسردی از اهالی خانه می پرسم که آیا این خطرناک است یا نه. همه متفق القول به ریشم می خندند.
پریشب: از صدای خش خش کیسه پلاستیکی رخت چرک ها از خواب می پرم. موش خوش اخلاق توی کیسه است. یک هفته است کیوان – شوهرخاله- دارد برایش نقشه می چیند. راحت می توانم در کیسه را بگیرم و دستگیرش کنم. به نگاه شکمو و خوش خلقش فکر می کنم. پتو را می کشم روی کله ام و می خوابم.
دیشب: روی زمین پای لپ تاپ خوابم برده است. از خواب می پرم. پتو را تا روی سینه ام بالا کشیده ام. بالای پتو موش ایستاده است. نگاهم که به اش می افتد نزدیک است جیغ بکشم. می توانم قسم بخورم که موشه هم جیغ می کشد. هر دوتا بر می گردیم و در دوچهت مخالف فرار می کنیم.
امروز: کیوان می پرسد " موشه را باز هم می بینی؟ مرگ موش ها اثر کرد؟" می گویم "نه دیگر ندیده امش، فکر کنم ترتیبش داده شده باشد." کیوان خیالش راحت می شود. اگر بخواهیم با هم زندگی کنیم، باید با موشه صحبت کنم که کدام لباس هایم را حق ندارد بجود.کیوان – شوهرخاله- زانو زده روی زمین، دستکش های لاستیکی دستش کرده و دارد پشت یخچال را مرگ موش می ریزد. در همین حال برا من توضیح می دهد: "مرگ موش های اینجا با ایران فرق دارد. موش که می خورد تشنه اش می شود و می رود بیرون خانه و می میرد. مثل آن ها هم سمی نیست." و بعد می رود توی انباری که کیسه ی مرگ موش را بگذارد سرجایش. خاله جان سر می رسد و می بیند کف آشپزخانه پر از دانه های لاجوردی مرگ موش است. در می آید به جیغ جیغ که: "کیوان! این ها چیه این کف؟!"
کیوان کله اش را با دستکش مرگ موشی می خاراند: "فک کنم کیسه هه سوراخ بوده." قیافه ی مظلوم به خودش گرفته و آماده است برای دعوا شدن.
خاله فرکانس مکالمه اش را زیرتر می کند: "سوراخ بوده شد حرف؟! کل کف آشپزخانه پر از مرگ موش است! بردیا یکی از این هارا بخورد که بچه درجا می میرد!" رسما دارد جیغ می کشد.
بردیا خان پسرخاله ی لات فیلسوف بنده است، چهارسال و نیمش است. خاله جان می آید نفسی چاق کند برای راند دوم حملات که من می پرم وسط: "نه خاله جان، نمی میرد ها، تشنه اش می شود!" خاله یک لحظه خنده اش می گیرد. تا می آید قیافه ی عصبانیش را بازسازی کند من ادامه می دهم: "خاله جان اگر دیدی بردیاهه تشنه اش شده و می خواهد از خانه برود بیرون، نذار برود!"
"خاک بر سر خرت!" خاله جان این را می گوید و پقی می زند زیر خنده. کیوان عرق صورتش را پاک می کند.
- می دانی، بعضی ها آن قدر HOT اند، آن قدر جذابیت جنسی دارند، آن قدر رفتارشان و حرکاتشان لوند است و آن قدر خودشان را خواستنی درست می کنند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی. ولی در مقابل این ها، یک سری دیگر هستند که آن قدر ساده اند،آن قدر گلند، آن قدر نازند، آن قدر مهربان و خوش قلبند، آن قدر با صفا و مثبتند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی ...
- برو گم شو کثافت!
