کم کم شروع می کنی به زل زدن به ک و ن مردم!
پ.ن: امروز خودم را در حالی دستگیر کردم که زل زده بودم به لنبر یک ننه مرده ای، دنبال برچسب made in می گشتم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم طرف کره ای است یا چی.
دیشب دوستانم آمده بودند خداحافظی.
20 کیلو بار می توانم ببرم، و تا الان 60 کیلو پسته و سوهان و گز و پولکی و نبات و زعفران و میوه خشک و بادام و کرم موبر و کوفت و زهرمار این و ان بارم کرده اند که یالا ببر برای خودت و خاله و این ها، خوشمزه است، لازمت می شود. پوست کنده به همه شان می گویم که نمی برم هیچ کدام را، من از زحمت شما حالی را که باید می بردم برده ام و الان حسابی خوشحالم، ولی این ها را نمی برم! بعد یک کمی هر کسی به یک نحوی سعی می کند گولم بزند یا بحث کند یا ارعابم کند که مال خودش جایی نمی گیرد و چیز خوبی است و دلم تنگ می شود و این ها، یا این که خاله و بچه هایش که دارم می روم پیششان گناه دارند و دلشان می خواهد و ادامه حیاتشان در مملکت غریب به همین چیزها بسته است. من توی رویشان می خندم و به آن هایی که زیاد اصرار می کنند می گویم که لطفا مزخرف نگویند.
بعد همه زرت و زرت احساساتی می شوند. می گویند دلمان برایت تنگ می شود. من می گویم چرا؟! ما که سالی یک دو بار هم را بیشتر نمی دیدیم، و خوب همان سالی یک بار را هم احتمالا من بیایم این ورها. بعد می گویند ولی تو دلت تنگ می شود، مطمئنیم! انگار خلاصه این وسط یک دلی باید یک تنگی بشود، وگرنه داستان رسمیت پیدا نمی کند.
بعد همه می پرسند کی دقیقا داری می روی؟ و من می گویم پنجشنبه، و بعد همه انگار خیالشان راحت شده باشد می گویند اوووه! می بینیمت تا آن موقع پس! و من هم می گویم جدا؟!
شب است. دم در خانه ی میزبانمان، در سکوت، بهمن کوچک هایمان را دود می کنیم که بعد در بزنیم و برویم بالا. سرهایمان پایین است، بی حوصله ایم، انگار سوسک لگد خورده. بابک پک آخر را می زند و ته سیگار روشن را پرت می کند سمت گربه ی سیاهی که دو سه متری آن طرف تر سرش به زباله ها گرم است: "هشش!". گربه تکان نمی خورد.
"یک زمانی توی این شهر گربه ها ما را تخمشان حساب می کردند. هه. ناسلامتی آدم این شهریم."
زهرخندی می زند: "آدم؟!" لاغر شده است. گودی دور چشم هایش به سیاهی می زنند.
می گویم: "نه واقعا. راست می گویی، ولی این جا هنوز حداقل من موجود هوشمند این شهرم و او گربه اش" ته سیگارم را زیر پا له می کنم. می دوم سمت گربه و بلند داد می کشم: "گمشو مادر قح_به! چخ! هنوز کارمان به آن جا نکشیده!"
گربه با ونگ بلندی می جهد به فرار.
"آفرین. شرفمان را به اش ثابت کردی؟" اثری از ریشخند در کلامش نیست.
زنگ در را می زنیم. بالا که می رویم، زیر چشمی گربه را می بینم که چندمتری بیشتر دور نشده، با همان ژست بی اعتنا بر می گردد سر آشغال ها.
