با درد، روی تخت فیزیوتراپی دراز می کشم. پیر مرد نحیفی روی تخت کناری خوابیده و الکترود ها روی گردنش قرار گرفته اند. عضلات گردنش با جریات برق شل و سفت می شوند. چهره اش در هم است. معلوم است بدفرم درد دارد. فیزیوتراپ الکترود ها را روی کمرم تنظیم می کند.
"می گذارم روی 15.خوب است؟"
"یک کمی بیشتر"
"17؟"
جریان برق پدرم را در می اورد. "خوبه! ممنون!"
"بیشتر نکنم پسر شجاع؟!"
متلک را می اندازد و از کابین می رود بیرون سراغ سایر مریض ها.
کمی بعد تر، به شوک اولیه جریان برق عادت کرده ام، آن قدرها هم درد ندارد. فکر می کنم جریان برق بیشتر شود برای درمان بهتر است، ولی رویم نمی شود فیزیوتراپ متلک گو را خبر کنم. می چرخم سمت دستگاه. یواشکی درجه را می گذارم روی 18. گزگز جریان برق تغییری نمی کند. خیالم راحت می شود. پیرمرد خرخری می کند. حیوانکی، با این سن.
با احتیاط، می روم تا 20. هیچ فرقی نمی کند. یارو حق داشت انگار متلک بگوید، با این هیکل.
25؟ خبری نمی شود. 30؟ 35؟40؟ انگار نه انگار. ظاهرا همان شوک اولیه کلافه ام کرده بوده فقط.
50؟ 75؟ 100؟ 150؟ دهه! ده برابر! چرا هیچ احساسی ندارم؟ مشکوک است.
نگاهم از درجه ی دستگاه می دود روی بدنه ی دستگاه، و بعد آرام آرام سیم های الکترود را دنبال می کنم که از کنار تخت من رد می شوند و می روند سمت تخت پیرمرد.
دست هایش انگار در نیمه راه گردنش خشک شده باشند. عضلات گردنش از زور انقباض در حال انفجارند، خلط و آب دهان از گوشه لبش روان است. چشمان از حدقه در آمده اش به سقف خیره مانده اند. رد خونی که از سوراخ دماغش راه افتاده، از روی یقه اش روی متکا چکیده و لکه ی پهن سرخی به جا گذاشته است.
آرام و بی صدا کفش هایم را می پوشم و بدون خداحافظی راه می افتم سمت در خروجی. فکر کنم باید دنبال یک فیزیوتراپی دیگر بگردم.
من فکر می کنم هیچ گاه ازدواج نخواهم کرد، چون اصلا برایش ارزش قائل نیستم، عین خیالم نیست، زندگی مشترک دوست ندارم، و بعید می دانم هیچ وقت هیچ آدمی آن قدرها برایم مهم شود که خرده فداکاری های لازم زندگی مشترک را حاضر باشم انجام بدهم.
من فکر می کنم هیچ گاه فرزند دار نخواهم شد، چون بی نهایت برایش ارزش قائلم، مسوولیت سرنوشتش و تربیتش و آینده اش برایم خیلی خیلی مهم است و بعید می دانم در هیچ دوره از زندگیم آن قدرها آدم حسابی بشوم که از عهده اش بر آیم.
دنیای نکبتی ایست. راه های متضاد به نتایج یکسان می رسند. آدم نمی داند بالاخره خودش راه را انتخاب کرده یا راه او را انتخاب کرده یا بالاخره چی.
چشم ها پنجره های روحند.
چشمان خون رنگ آتشین شیطانیش، از نزدیک به چشمانم خیره اند، درون روحم را می کاوند.
غریبه ای که در آینه مرا می نگرد، ازین پس مرا زندگی خواهد کردبیدار که می شوم، از آرنج تا مچ، دستانم یکسره خونیست
.....
بترسین، بترسین، مام همه با هم هستیم!
(نوای با تو م در پس زمینه نواخته می شود)
زن دستش را می گذارد روی گونه ی مرد که دراز کشیده است، با احساسی عمیق ته چشمان شیدایش و لرزشکی در صدایش، با عاشقانه ترین لحنی که بلد است می گوید:
"الهی که من قربون چشمات برم"
"لازم نکرده. لخت شو"
(از عقاید یک پستا ن)

