تبليغاتX
اتاق تمام فلزی
مادر جان عادت دارد سوال های بدیهی می پرسد، در زمان های نامربوط.

خسته و له، کلافه از درد کمر، زنگ زده ام منزل.

"مادر جان این ارتوپد که می گفتی سر بوستان، دقیقا کجاست؟"

"دکتر ارتوپد؟"

"نه مادر جان، مهندس ارتوپد!"

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/28 9:39 + با

می دانی، بعضی چیزها توهم است.

فرضا هم آغوشی رویایی ای انجام داده اید، تنگ چپیده اید در بغل هم. فرضا او دقیقا اندازه اش قالب آغوش توست. فرضا یک دستت را انداخته ای دورش، او صورتش را قایم کرده در سینه ی تو، تو لپت را چسبانده ای به موهای او، که با هر نفسی که تو می کشی این ور آن ور می شوند و غلغلک می اندازندت. مثلا احساس می کنی تو محافظش هستی، که تا آخر دنیا باش هستی و او یگانه عشقت و عزیزترین داراییت است. مثلا او هم احساس می کند یک پناه دارد، که در آغوش تو و با تو، جایش امن است. این احساس زیبا، این احساس مقدس عشق و امنیت، دقیقا چرند است، توهم است. یک سوسک رهگذر می تواند صاف بشاشد توی تمام این لحظه، انگار که از بیخ امنیتی در کار نبوده. یا مثلا بابا یا ننه ی یکی تان که زرتی در را باز کند و شما ها را ک_ون لخت ببیند، یا اصلا یکیتان شاشش بگیرد، کار "لحظه" تان تمام است. از آن عمیق تر و بنیادی تر، تو خودت خوب می دانی که هم الان که او، عشق زندگیت، از در برود بیرون، اگر پا بدهد و ایزد قسمت کند و یکی بهتر بیاید تو، خوب آمده است دیگر ، قدمش سر چشم. او ولی، شاید نداند که توی عاشق نستوه و شوالیه ی دلیر، محافظت از یکی دیگر که هیچ، تنبان خودت را بتوانی نگاه داری ماه قاچ کرده باشی انگار. حقیقت این است که کل آن لحظه ی زیبا، عاشقانه، پر احساس، پروانه ای، و چه می دانم هر کوفت دیگری، حقیقتش بر پایه ی هیچ است، بنیادش بر پشم است، فلذا، ارزشش نیز.

بعضی چیزها پندار است، همان قدر هم می ارزد، حتی کمتر.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/24 22:54 + با
{مرد، مست، لیوان نیمه پر را روی میز می گذارد. چشمانش خمار است. موزیک ملایمی در حال پخش است}

مرد: بیا با هم بخوابیم.

{زن شروع به در آوردن لباس هایش می کند}

مرد: چه کار داری می کنی؟

زن: مگر نگفتی با هم بخوابیم؟

{دستش روی پ_ستا ن بند سرخش بی حرکت مانده}

مرد: آره، آهان! گرمته؟

زن: نه هیچی.

{لباس هایش را دوباره تنش می کند. متکایی زیر سرش می گذارد و می خوابد}

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/21 8:24 + با
دو نفری وارد منزل می شویم، تنها. مدتی منتظر این قرار خصوصی بوده ایم. قبل از هم آغوشی، من می چپم توی مستراح. در نیمه باز است و از لای در بیرون را می بینم، سوسکی با تفرعن رژه می رود سمت نشیمن.

"عزیزم، یک سوسک دارد می آید طرف تو ها!" این را من می گویم.

{صدای شکستن چیزی می آید}

{سکوت}

{صدای جیغ وحشت زده ای بلند می شود}

{سکوت}

{صدای کوبیدن چیزی نرم، مثل دم پایی}

{صدای فحش}

{صدای کوبیدن چیزی، خیلی سنگین تر و محکم تر از دم پایی. صدای خرد شدن کاشی های کف نشیمن}

{صدای فحش دادن هیستریک ادامه دارد}

{صدای نفس نفس زدن های وحشت زده، و هم زمان صدای دویدن}

{سکوت}

{صدایی شبیه به گلنگدن}

بوم! {صدای شلیک گلوله}

{سکوت}

من که کارم نیمه تمام مانده، با شوار پایین تا روی کفش هایم، نگران، یواشکی سرک می کشم سمت نشیمن.

رگه ی پهن خونی، از در اتاق به سمت بیرون جریان دارد. سوسکی، ظفرمندانه، چلاقان چلاقان از روی خون ها می گذرد. رد پای سرخش روی زمین لخت باقی می ماند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/19 11:19 + با
اگر زمانی خواستی اصلاح کردن با تیغ را با دست مخالف هم یاد بگیری فرزند، تو را به جدت بار اول را روی صورت یا پس گردن یا یک جای بی خطر دیگر امتحان کن.
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/17 13:16 + با

بعضی ها هستند که با بقیه اساس فرق دارند، آن قدر متفاوتند که از دور می فهمی در وجودشان قابلیت پرواز دارند. این ها نباید قاطی بقیه گله، روی زمین بمانند، باید بال و پرشان داد، باید فضا به شان داد، باید از بند رهایشان ساخت تا به پرواز در آیند، تا بلند بپرند.

که بعدا راحت بتوان با گلوله خلاصشان کرد.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/12 14:57 + با

می گفت: "دیگر نمی توانم. این غده ی سرطانی همه وجودم را گرفته. می خواهم از شرش راحت شوم، می خواهم دست ببرم به تیغ، جراحیش کنم و بیندازمش دور. می خواهم رها شوم، می خواهم خود واقعیم را زندگی کنم"

بدشانس بود بی چاره. کار به جراحی و تیغ هم که کشید، غده بود که او را جراحی کرد و انداختش دور. یعنی رها که نشد هیچ، نکبت ناشی از درک این که خود واقعیش هیچ گه خاصی که ارزش جدا زندگی کردن داشته باشد نبوده، به مجموعه دردهای به مرور تبدیل به عادت شده ی روح دائما تحقیر شده اش اضافه شد.

پی نوشت: البرز
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/10 10:46 + با

پیر مرد، بی حرکت، دو زانو نشسته، و با چشمان بسته، زیر لب ورد می خواند. سه ماه است که بی توقف زیر لب ورد می خواند، از همان لحظه که آمد، بی آن که چشم هایش را باز کند، بی آن که تکان بخورد. دارد ورد می خواند،آم از همان موقع که نفرین شروع شد، که پرنده ها مردند، که رفته ها برخاستند. سه ماه است که هیچ خوابی ابدی نیست، کسی به گورستان نمی رود، سه ماه است که هراس مغز استخوانمان را می جود. نه، مرده هایمان، مادرها، پدرها، دختر بچه هایمان، خوابشان ابدی نبود. بلند شده اند و با چشم خانه های خالی و پستان های گندیده و مغزهای کرم خورده، دنبال هم بازی می گردند. سه ماه است، از همان موقع که پیرمرد وسط میدان نشست، و باچشمان بسته ورد خواند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/05 13:1 + با