"بزرگیتان را می رسانم"
"لازم نکرده مادر قح_به! همان سلام را که گفتم برسان"
کلاغ که روی شاخه نیم خیز شده بود آب دهانش را قورت داد، نگاه خریداری به ران های خوش ترکیب و چشمان بزک شده ی روباه انداخت و گفت: "چه تنی، چه دمی، عجب پایی!"
روباه عشوه ای آمد و گفت: "صد و پنجاه سکه ی جنگلی. شب هم نمی مانم"
کلاغ که صدایش می لرزید گفت: "اگر همه ی قالب پنیر را بدهم چه؟"
روباه با خنده ی لوندی گفت: "نه جیگر، فقط نقد""برنامه ات چطوری شد عزیزم؟"
دخترک یک رشته جلبک آویزان را که لای موهای خیسش گیر کرده بود از روی چشم هایش کنار زد و گفت: "بستگی دارد قبول کنند کارم فداکاری بوده یا نه. آن هم ممکن است پنجاه-شصت سالی طول بکشد."
فرشته سرش را از روی بافتنی بلند کرد وچشمان مورب سرخش را دوخت به حوضچه ی آبی که زیر پای دخترک جمع شده بود: "چرا این قدر زیاد؟"
دخترک یک مشت شن را از توی حلقش تف کرد، جلوی مانتوی خیسش را کمی کشید تا کمتر به تنش بچسبد و بعد گفت: "خوب، باید آن بچه هه بیاید شهادت بدهد که من برای نجات او غرق شده ام. الان هفت-هشت سالش بیشتر نیست. باید بمیرد که بیاید این دنیا و شهادت بدهد، ممکن است خیلی طول بکشد. تا آن موقع این جا معطلم."
فرشته لبخند گشادی زد که دندان های تیز و براقش را نمایان کرد، آب دهانش را که از گوشه لبش راه افتاده بود با زبان دراز سیاه رنگ دوشاخه اش لیسید، و با ناخن های بلند نامرتبش که خون زیرشان خشک شده بود، موهای ژولیده اش را خاراند: "می خواهی ترتیبش را برایت بدهم عزیزم؟"
معنی لغت به لغت این اصطلاح در ایتالیایی می شود "ک_و ن چهره" یا "ک_و ن صورت" (ازفرط زشتی)، ولی در عین حال در محاورات به معنی "بی شرم"، "وقیح" و بی چشم و رو" هم به کار برده می شود.
این ایتالیایی ها انگار کلا خر و بی ادبند.
دست به مهره بازیست فرزند
روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
کلاغ که رادیو را به گوشش چسبانده بود و با استیصال سعی می کرد ایستگاهی را پیدا کند که خبری راجع به اوضاع پخش کند، دست کرد پر کمرش و قالب پنیر را در آورد و پرتاب کرد سمت روباه و با غیظ گفت:
"بگیر کوفت کن مادر ق_حبه ی دله. الان توی این وضعیت آخر وقت این حرف هاست؟"
من آدم توی دستهایم مرده، جسد شسته ام، جسد ترکیده و متلاشی رفیقم را. می دانی، خیالم جمع بود که پوستم دیگر کلفت است. این داستان ها که شد، مطمئن شدم که پوستم کلفت است، ولی یک چیز دیگر را هم مطمئن شدم: پوست کلفتی ربطی به آدم بودن ندارد. فقط مسیر اشک هایت پشت و رو می شود، به جای بیرون می ریزد تو. الان تنها چیزی که به اش فکر می کنم، نه برای خودم تنها، که برای دانشجو ها، پسر ها، دخترها، آدم ها، فقط بقاست. این که دوام بیاوریم تا آن موقع که وقتش بشود که بخندیم.
خلاصه این که عزیز جانم، فدایت بشوم، اشکت را که ریختی، دندان هایت را روی هم فشار بده و برگرد به زندگی. باید دوام آورد، باید ماند. راهی جز این نیست.
پی نوشت: این را در حقیقت برای دوستی نوشته بودم. دقیقا نفهمیدم که چی شد که از این جا سر در آورد.
خوب، غصه مان را خوردیم، بغضمان را هم کردیم. گریه و ممه* من غریبم کافیست. نکبت و مکافات وقتی بزرگ می شود باید اشکش را ریخت، ولی نباید درش باقی ماند که خودش تبدیل به سم نشود. باید فرستادش کنج سینه، آن جا حفظش کرد و برگشت به زندگی عادی، وگرنه فرسوده می شوی و سابیده می شوی و بی اثر و وبال می شوی و خودت می شوی بخشی از مشکل. صحبت فراموش کردن نیست، نقل تسلیم نیست، داستان به هم فشردن دندان هاست و دنده پهنی، برای ماندن. این تنها راه بقاست.
*- در بعضی نسخ خطی این کلمه به نظر "ننه" می رسد هرچند در این مورد بسیاری اختلاف نظر ها حل نشده باقی مانده است.

