تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

این را گذاشته بودم کمی که آرام تر شدم بنویسم.

به شدت به ام بر خورده است، به همه جایم. اوایل بغض داشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، وسط اتوبان چیزی نمانده بود سرم را بگذارم روی فرمان و گریه کنم، نصف هفته ی گذشته را نرفتم سر کار. الان آن بغض تبدیل شده به یک چیزی بین خشم فرو خورده و بی حسی. بماند.

دوستم که احوالات من را ازم می شنود (چون نمود بیرونی ندارد که ببیند) می گوید: تو آخر چرا؟ چرا برایت مهم است؟ تو که داری می روی، من جای تو بودم "در می آوردم و نشان این مملکت می دادم" و می رفتم (کلمات را می بخشید، مکالماتمان عین حالمان همین است). می گویم: می دانی، مثل "در آوردن" برای خانواده ات است. فرض کن خانواده ای داری که بدند و شرند و پلیدند و در زندگیت دخالت می کنند و روزگارت را سیاه کرده اند. بعد یک زمانی تو روابطت را باشان تغییر می دهی و از زندگیت می ریزیشان بیرون و جلوی دخالتشان را می گیری و پایشان را می بری و اعصابت راحت می شود و زندگیت را می کنی. این جا، بله، تو شر را کنده ای و دستشان را کوتاه کرده ای و داری راحت زندگیت را می کنی، ولی مساله این است که تو خانواده می خواستی، می خواستی خانواده داشته باشی. حکایت من هم همین است. می دانم که می روم و سخت به این زودی ها پشت سرم را نگاه کنم و مطمئنم که خوشحال تر و آرام تر هم خواهم بود.

نکته می دانی ولی چیست؟ این که شاید این خاک برایت مهم بوده باشد، این که خواسته باشی وطن داشته باشی.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/30 10:4 + با

قرارمان این نبود.

نه، قرارمان این نبود.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/03/27 9:54 + با
سید، نمردیم و به گاه هم رفتیم.
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/03/25 12:10 + با
تاوان دروغ تحقیر نیست.

هیچ چیز تاوان هیچ چیز نیست. هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست. هیچ چیز مایه ی تعجب نیست.

این "پیروزی" بر ملت بزرگ ایران مبارک.

من وامانده هم بروم ببینم چه گلی پیدا می کنم به سرم بگیرم.

پی نوشت: خوب این انتخاب اکثریت است، نه؟ این منم که اگر خوشحال نیستم باید بار و بندیلم را جمع کنم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/23 8:41 + با

تاوان دروغ، تحقیر است.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/03/20 8:6 + با

در حقیقت من با کسانی که می خواهند به دکتر احمدی نژاد رای بدهند هیچ مشکلی ندارم، طرف فلسفه اش این است و روال فعلی به نفعش است، قبول. ممکن است بخواهیم بنشینیم یک چایی هم بخوریم با هم، تا وقتی هر دو طرف آدمیم. از آن هایی من کفری می شوم که از وضعیت فعلی ناراضیند ولی رای نمی دهند چون مثلا "میرحسین برنامه ندارد" یا "ازش شناختی ندارم" یا "کروبی فلان است" یا "رای من که اثری ندارد" یا چه و چه. این جور حرف زدن، به نظر من مختص این انتخابات نیست. سرطان قشر متوسط و کمی تحصیل کرده تر و کمی روشن فکر تر ایران است: این که کلا خودمان را از آسمان افتاده و چراغ جدا افروخته می دانیم و مهم تر این که پای عمل و عرق ریختن که می رسد کمیتمان می لنگد، چیزی که دقیقا نقطه قوت اردوگاه رقیب است: کار ندارند برنامه چیست و کی قبلا چه کرده و کجا بوده و بچه را کی چه کار کرده، وقت عمل که شد می روند کارشان را می کنند.

سهروردی (یا یک آدم حسابی دیگری، یادم نیست، مهم هم نیست) برای شاگردانش بیست برهان برای اثبات وجود خدا آورد، بعد به شان گفت که یک اثبات خیلی مهم تری هست که باید در "فیلد" نشانتان بدهم. بعد شاگردها را برداشت برد سر زمینی که کشاورزی داشت بیل می زد. یکی از شاگردها را فرستاد سراغ کشاورز. شاگرد از کشاورز پرسید: "به وجود خدا اعتقاد داری؟" گفت: "بله" گفت: "چرا؟" کشاورز بیل را برداشت و افتاد دنبال شاگرد ننه مرده به زدن که: "مادر ق_به! وجود خدا دلیل می خواهد؟!"

بحثم از دیروز با این دوستانم این مدلی شده: "فلان فلان شده، کوری؟ دور و برت را نمی بینی؟ رای دادن دلیل می خواهد؟"

پی نوشت: من به میر حسین رای می دهم. هر که به رضایی یا کروبی رای بدهد فدایش هم می شوم. هر که هم طرفدار احمدی نژاد است سرش سلامت.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/16 9:6 + با
کلاغ بدون کلمه ای حرف پنیر را قورت داد و بعد با هفت تیرش مغز روباه را به اطراف پاشاند. بعدتر وقتی داشت پوست روباه را برای فروختن می کند زیر لب گفت: "صد و پنجاه سال است همه تان همین کلک را می خواهید بزنید."
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/03/12 10:37 + با

روباهه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

کلاغ که روی شاخه ی بلندی نشسته بود، قالب گنده ی پنیری خوشبویی که در منقار داشت را بالا انداخت و یک ضرب بلعید، و بعد هفت تیرش را از پر کمرش بیرون کشید و مغز روباه را روی آسفالت داغ تفتیده ی آفتاب خورده پاشاند. بعد روی جسد روباه که هنوز ریز ریز رعشه می کرد فرود آمد، سیگاری کنج لبش گذاشت و روشن کرد، و بعد همان طور که با کارد سلاخیش شکم روباه را درید و اندرونش را روی زمین ریخت و همان طور که پوستش پوست روباه را می کند که ببرد بفروشد، در حالی که به سیگار پک می زد از گوشه ی لب گفت: "مادرقح_به، صد و پنجاه سال پیش هم جدت همین کلک را می خواست بزند."
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/09 11:32 + با

بعضی بازی ها برد ندارد. ...ت را بردار و برو فرزند.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/03/06 8:11 + با

این "فلان" بابای علی را می دانی که کجاست؟

چه می دانم! توی تنبانش؟

نه الاغ! پس فردا مسجد محل. دیشب فوت شده انگار.

پی نوشت: کلی استان و داستانک را هر روز توی ذهنم برای خودم تعریف می کنم، حوصله اش نمی آید که بنویسمشان. مکافاتی شده این.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/03/05 12:32 + با
یک ربعی هست که سرگردانم و پیدا نمی کنم. نزدیک کلانتری پارک می کنم، پیاده می شوم و از پلیسی که آن کنار ایستاده می پرسم: "جناب، ببخشید دادسرای ملاصدرا کجاست؟" یک نگاه کارآگاهی مشکوک به سر تا پایم می اندازد و می گوید: "چه کار کرده ای؟" می گویم: "کاری نکرده ام، می خواهم بروم دادسرا برای..." می پرد وسط حرفم: "بهت گفتم جرمت چیست؟ چه کار کرده ای ناکس؟" می گویم: "جرمی نکرده ام به خدا، من خودم شاکیم، عریضه دارم ببرم دادسرا ..." قایم می خواباند بیخ گوشم: "مادر ق_حبه ی بچه قرتی! شلوار جین که پایت هست، موهایت را هم که سیخ سیخ  ژل زده ای، 206 هم که سوار می شوی، آمده ای کلانتری آدرس دادسرا می خواهی بعد می گویی کاری نکرده ای؟ گ_ه خورده ای که کاری نکرده ای، قطعا یک کاری کرده ای نم خواهی بگویی..." با اردنگی و لگد من را که التماس می کنم خرکش می کند می برد داخل کلانتری می اندازد بازداشت قاطی دزدها و قوادها.

امروز نوشت: من فک می کنم انتخاباتو کسی می بره که قول بده فیس بوکو وا می کنه. رد خورم نداره.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/03/02 9:33 + با