این را گذاشته بودم کمی که آرام تر شدم بنویسم.
به شدت به ام بر خورده است، به همه جایم. اوایل بغض داشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، وسط اتوبان چیزی نمانده بود سرم را بگذارم روی فرمان و گریه کنم، نصف هفته ی گذشته را نرفتم سر کار. الان آن بغض تبدیل شده به یک چیزی بین خشم فرو خورده و بی حسی. بماند.
دوستم که احوالات من را ازم می شنود (چون نمود بیرونی ندارد که ببیند) می گوید: تو آخر چرا؟ چرا برایت مهم است؟ تو که داری می روی، من جای تو بودم "در می آوردم و نشان این مملکت می دادم" و می رفتم (کلمات را می بخشید، مکالماتمان عین حالمان همین است). می گویم: می دانی، مثل "در آوردن" برای خانواده ات است. فرض کن خانواده ای داری که بدند و شرند و پلیدند و در زندگیت دخالت می کنند و روزگارت را سیاه کرده اند. بعد یک زمانی تو روابطت را باشان تغییر می دهی و از زندگیت می ریزیشان بیرون و جلوی دخالتشان را می گیری و پایشان را می بری و اعصابت راحت می شود و زندگیت را می کنی. این جا، بله، تو شر را کنده ای و دستشان را کوتاه کرده ای و داری راحت زندگیت را می کنی، ولی مساله این است که تو خانواده می خواستی، می خواستی خانواده داشته باشی. حکایت من هم همین است. می دانم که می روم و سخت به این زودی ها پشت سرم را نگاه کنم و مطمئنم که خوشحال تر و آرام تر هم خواهم بود.
نکته می دانی ولی چیست؟ این که شاید این خاک برایت مهم بوده باشد، این که خواسته باشی وطن داشته باشی.
قرارمان این نبود.
نه، قرارمان این نبود.
هیچ چیز تاوان هیچ چیز نیست. هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست. هیچ چیز مایه ی تعجب نیست.
این "پیروزی" بر ملت بزرگ ایران مبارک.
من وامانده هم بروم ببینم چه گلی پیدا می کنم به سرم بگیرم.
پی نوشت: خوب این انتخاب اکثریت است، نه؟ این منم که اگر خوشحال نیستم باید بار و بندیلم را جمع کنم.
تاوان دروغ، تحقیر است.
در حقیقت من با کسانی که می خواهند به دکتر احمدی نژاد رای بدهند هیچ مشکلی ندارم، طرف فلسفه اش این است و روال فعلی به نفعش است، قبول. ممکن است بخواهیم بنشینیم یک چایی هم بخوریم با هم، تا وقتی هر دو طرف آدمیم. از آن هایی من کفری می شوم که از وضعیت فعلی ناراضیند ولی رای نمی دهند چون مثلا "میرحسین برنامه ندارد" یا "ازش شناختی ندارم" یا "کروبی فلان است" یا "رای من که اثری ندارد" یا چه و چه. این جور حرف زدن، به نظر من مختص این انتخابات نیست. سرطان قشر متوسط و کمی تحصیل کرده تر و کمی روشن فکر تر ایران است: این که کلا خودمان را از آسمان افتاده و چراغ جدا افروخته می دانیم و مهم تر این که پای عمل و عرق ریختن که می رسد کمیتمان می لنگد، چیزی که دقیقا نقطه قوت اردوگاه رقیب است: کار ندارند برنامه چیست و کی قبلا چه کرده و کجا بوده و بچه را کی چه کار کرده، وقت عمل که شد می روند کارشان را می کنند.
سهروردی (یا یک آدم حسابی دیگری، یادم نیست، مهم هم نیست) برای شاگردانش بیست برهان برای اثبات وجود خدا آورد، بعد به شان گفت که یک اثبات خیلی مهم تری هست که باید در "فیلد" نشانتان بدهم. بعد شاگردها را برداشت برد سر زمینی که کشاورزی داشت بیل می زد. یکی از شاگردها را فرستاد سراغ کشاورز. شاگرد از کشاورز پرسید: "به وجود خدا اعتقاد داری؟" گفت: "بله" گفت: "چرا؟" کشاورز بیل را برداشت و افتاد دنبال شاگرد ننه مرده به زدن که: "مادر ق_به! وجود خدا دلیل می خواهد؟!"
بحثم از دیروز با این دوستانم این مدلی شده: "فلان فلان شده، کوری؟ دور و برت را نمی بینی؟ رای دادن دلیل می خواهد؟"
پی نوشت: من به میر حسین رای می دهم. هر که به رضایی یا کروبی رای بدهد فدایش هم می شوم. هر که هم طرفدار احمدی نژاد است سرش سلامت.
روباهه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
کلاغ که روی شاخه ی بلندی نشسته بود، قالببعضی بازی ها برد ندارد. ...ت را بردار و برو فرزند.
این "فلان" بابای علی را می دانی که کجاست؟
چه می دانم! توی تنبانش؟
نه الاغ! پس فردا مسجد محل. دیشب فوت شده انگار.
پی نوشت: کلی استان و داستانک را هر روز توی ذهنم برای خودم تعریف می کنم، حوصله اش نمی آید که بنویسمشان. مکافاتی شده این.
امروز نوشت: من فک می کنم انتخاباتو کسی می بره که قول بده فیس بوکو وا می کنه. رد خورم نداره.

