داشتم فکر می کردم که این تخم سگ های هفت هشت ده ساله ای که الان دارند توی خیابان جفتک چارکش می اندازند و فوتبال بازی می کنند و عربده می زنند، می توانست یکی شان بچه ی من باشد، تخس و والدالزنا باشد، فحش یادش داده باشم که همه جا بگوید، این ور و آن ور ببرمش و به ام بگوید بابا و وقتی کتک کاری کرد آش و لاش بیاید پهلوی خودم. به این فکر می کردم که ازین فکر چه احساسی به ام دست می دهد.
هیچ احساسی به ام دست نداد.
ممول پاس می دهد به سیا، سیا می دهد به کله، کله می دهد به من. من می دهم به ممول، ممول می دهد به من. من می آیم بدهم به کله، یار حریف توپ را تکل می کند و می گیرد. می آید دریبلم کند، به اش می گویم: "یک توپ اصلا این حرف ها را دارد؟ چی را می خواهی ثابت کنی؟ بیا رد شو اصلا" می روم کنار، و یک لبخند ملیح به اش می زنم. یک لحظه تردید می کند، بعد گول می خورد. می آید رد شود، با لگد می زنم توی ت_خمش. می خوابد. من توپ را می دهم به کله، کله پیش دستی کرده و قبلا با کله کوبیده توی دماغ حریف، طرف خوابیده. کله با خیال راحت توپ را سانتر می کند برای سیا. سیا بلند می شود هد بزند، گلر حریف بلندتر می پرد هوا و یک اورا ماواشی می زند توی صورت سیا. استخوان فک پایین سیا از صورتش جدا می شود و همراه نصف دندان هایش با یک عالمه خون می ریزد روی چمن. همه جمع می شوند بالای سر سیا. روی زمین افتاده و رعشه می کند و از جای خالی فک پایینش که آن ور روی چمن هاست، خون شره می زند روی زمین. من می روم سراغ گلر حریف و با لگد می کوبم توی تخمش. می خوابد. داور می گوید: "چرا می زنیش مادر ق_حبه؟ خطا نبود که!" می گویم: "نبود مادر ق_حبه؟!" با لگد می کوبم توی ت_خم داور، می خوابد. مامورهای انتظامات می ریزند توی زمین. یکی از درشت هایشان می آید طرف من. یارو خیلی گنده است. یک لبخند ملیح به اش می زنم و می گویم: "سلام جناب! این سانتر را ..." مهلت نمی دهد حرفم تمام شود، با لگد می کوبد توی ت_خمم. می خوابم. خون حلق و دهان سیا می پاشد توی صورتم. فکر نکنم این بازی را ببریم، مادر قـ_حبه پوتین پایش بود.
هفت تیر را روی شقیقه اش نگه داشته. رو به من فریاد می زند: "جلو نیا، می زنم. به خدا قسم می زنم!"
روی زمین تف گنده ای می کنم، پکی به سیگارم می زنم و همین طور که جلو می روم می گویم: "بزن. تخ_مم هم نیست."
می زند.
پک عمیقی به سیگارم می زنم و خیره می شوم به چشم های جوانک. صورتش مثل مرده سفید شده و لب هایش می لرزد. هفت تیر را روی شقیقه اش نگاه داشته، و حرف که می زند کمی کف سفید از گوشه ی دهانش بیرون می زند. مثل روز روشن است که خودش را باخته، و تعجب می کنم چطور تا حالا خودش را خیس نکرده.
"خودم را می کشم! به خدا خودم را می کشم!"
با فریاد زدن می خواهد به خودش و به من بقبولاند که مصمم و خطرناک است، ولی بعید می دانم که خودش هم گول خودش را بخورد، من که هیچ. ته سیگار را زیر پایم له می کنم.
"جدا؟!"
می توانم احساس کنم که لبخند کج روی صورتم از لحن صدایم ریشخند آمیز تر است. این تیپ جوجه ها را زیاد دیده ام، هارت و پورت و سر و صدا زیاد دارند ولی جگر عمل کردن ندارد. مثل بچه ها می مانند یا شاید مثل سگ های ولگرد، اگر احساس کنند که یخشان پهلویت گرفته است و تهدیدهایشان را جدی گرفته ای، دل و جرات پیدا می کنند و گازت می گیرند.
دوباره می گوید: "ببین، جدی می گویم! مغزم را داغان می کنم! می فهمی؟"
"آره، مطمئنم که می کنی جان تو!"
چرخی می زنم و جوری قرار می گیرم که نیم رخم به طرفش باشد. سیگار جدیدی در می آورم و پشت گوشم می گذارم.
"خوب چرا معطلی بچه جان؟ من که همه ی روز را وقت ندارم. اگر می خواهی غلطی بکنی زودتر بکن که بتوانم خبرت را ببرم برای ننه بابایت، وقت هم باشد که کثافت کاریت را تر و تمیز کنند. فقط این را توی آن کله ی پوک به درد نخورت فرو کن: آدم ننر به درد نخوری مثل تو، همین الان هم که به درک واصل شود هیچ کس ککش هم نمی گزد. پدر و مادر ننه مرده ات هم شاید اولش یک کمی آبغوره بگیرند، ولی بعدش یادشان می رود، و به ات قول می دهم که نفس راحتی هم می کشند. نگاهش کن تو را به خدا! بچه جان، خودت بدون پول های باباجانت هیچ گهی نیستی، هیچ کاری بلد نیستی، به درد هیچ کاری نمی خوری، اگر لباس ها و پول هایت را ازت بگیرند و ولت کنند وسط شهر، یک پاپاسی پول گدایی هم نمی توانی در بیاوری، از گرسنگی می میری."
سخنرانی غراییست، و همین طور که می گویم و بمبارانش می کنم زیرچشمی حواسم به اش هست که ببینم حرف هایم چه اثری رویش دارند. می بینم که هرچه من جلوتر می روم، خرد تر و مچاله تر می شود. انگار تصورش از خودش می شکند و می ریزد، و من هم به همین دلیل فشار را بیشتر می کنم.
"آن وقت یک همچین نکبت به دردنخوری، می آیی قاطی هم می کنی و خودت را هم لوس می کنی و اسلحه بر می داری که اگر چنین و چنان نشود خودم را می کشم. فکر می کنی بکشی کسی به کفشش هم هست؟ هر غلطی می خواهی بکنی بجنب، یا اگر وجودش را نداری جان ننه ات بینداز کنار آن ماسماسک را و خودت را جمع و جور کن جوجه!"
می بینم که آن لحظه ی بحرانی پرخطر که در اینجور موقعیت هایی، تعیین کننده است فرا می رسد. یک لحظه چهره اش در هم کشیده می شود، انگشتش روی ماشه منقبض تر می شود، چشمانش را می بندد و یک لحظه مکث می کند. من ساکت می شوم، و مکث می کنم.
انقباض بدنش رها می شود. چشم هایش را باز می کند. آن لحظه گذشته است، فرصتش را برای این که کاری بکند از دست داده است. دیگر غلطی نخواهد کرد. از این جا به بعدش دیگر موش و گربه بازی بی خود است.
سیگار را از پشت گوشم توی دهانم می گذارم. سرم را خم می کنم سمت دستم، فندک می زنم و سیگار را روشن می کنم.
بوم!
نصف صورتم و گردنم، گرم، خیس و لزج می شود. نگاه خیره ام ثابت می ماند به سر آستین های سفیدم و مچ دستم که پر از لکه های سرخ تیره شده اند. یک لکه ی قرمز، کاغذ سفید سیگار را نمدار کرده است.
سیگار روشن از دهانم می افتد.بنا بر این من می شوم کاندیدای همه ی وامانده ها، وازده ها، قاذورات و قارورات اجتماع. همه ی قاتل ها، قـ ـ حبه ها، جا کــ ش ها، جـ نـ ده ها، د یو ثان، امر د ها، مفعولان، پـ فـ یوز ها، هم جنـ س با ز ها، آدم کش ها، کارتن خواب ها و خلاصه هر کسی که هیچ کس قبولش نمی کند، من می شوم نماینده اش.
فقط چیزی که هست این که من سیاست دوست ندارم، کار سیاسی ازم نخواهد کسی.
خودم هم به خودم رای نمی دهم.
حرف اصلیم را یادم نرود: همه چیز واضح و مشخص جلوی چشم هرکسی هست، مساله این است که طرف بخواهد ببیند یا نه. من فکر می کنم که این عادت فرهنگی ماست که وقتی کاری را "دلمان" بخواهد انجام دهیم یا برعکس، حالا هر چقدر منطق و استدلال و دلیل و مدرک برایمان بیاورند، جوری می پیچانیم و معوجش می کنیم قضیه را که در نهایت کار خودمان را بکنیم. یادم هست یک روز یک دوست خیلی صمیمیم که پیمانکار ساختمان است به ام زنگ زد و با لحن رسمی که معملا وقتی سر کار جلوی کس دیگری است، در آمد که: "مهندس! ما می خوایم تیر های فلان جا و فلان جای ساختمان را حذف کنیم، می شود به جایش آرماتور های فلان و فلان ستون را قوی کنیم؟" برایش توضیح دادم که به این کشکی ها نیست و این دست تغییرات جوریست که باید حتما مدل کامپیوتری بشود تا اثرش روی همه ی سازه دیده شود، نمی شود همین جوری گفت. در جواب، با آن لحن پیمانکاریش که وقتی بخواهد کارش را هر طور شده پیش ببرد به کار می برد، گفت: "مهندس! توی کامپیوتر و اینا نرو! همین طوری سردستی بگو ما چی کار کنیم!" من جواب دادم: "ببین، شما خودت مهندسی و داستان را خیلی هم خوب می دانی. اگر از من نظر پرسیدی و می خواهی کار درست انجام بدهی، همان است که به ات گفتم. اگر هم نمی خواهی و می خواهی کار خودت را بکنی که برو هر گ ـ ـهی دلت می خواهد بخور!"
نزد زیر خنده، و خیلی جدی خطاب به یک کسی که ظاهرا کنارش ایستاده بود توضیح داد:"مهندس می گوید هر گ ـ ـهی دلتان می خواهد بخورید." ظاهرا کارفرما تمام مدت کنار دستش ایستاده بود و همه ی مکالمه ی ما هم روی بلندگو بود. بعدا به ام گفت از اول مطمئن بوده که من همین جواب را می دهم.
حالا ربطش چیست؟ هیچ ربطی ندارد! کسی برای کسی تکلیف و تبلیغ نمی تواند بکند. اگر خود من را کسی بخواهد بداند، رای می دهم، و به میرحسین هم رای می دهم، و از همه مهمتر این که به کسی هم اجازه نمی دهم بام بحث کند سر تصمیمم. بقیه هم هرکس هر چیزی که مناسب می داند برود بخورد.
پی نویس: علیرضا جان کرمت خوسید؟
پس از پی نویس: احتمالا در پست بعد اصلا خودم کاندیدا خواهم شد. حالا می گویم.
از دوستم که رفته بود سفر استرالیا، خواسته بودم برایم یک پنجه ی کانگورو بیاورد. آنجا از قرار نمایش هایی هست که جلوی چشم تماشاچی ها یک نفر سوار بر اسب در یک محوطه ی پر از کانگورو با طناب و کمند و تشکیلات کانگورو شکار می کند، و بعد قسمت های مختلف بدن شکار مثل پنجه و این هایش را خشک می کنند و به کسی که بیشترین پول را بدهد می دهند. دوستم برایم سنگ تمام گذاشته بود و یک چنین چیزی آورده بود، توی یک جعبه ی چوبی قشنگ. جعبه را که باز کردم، یک پنجه ی خشکیده ی چروکیده، قطع شده از مچ تویش بود.آن قدری که انتظار داشتم مودار نبود، و ناخن هایش هم به مال حیوانات نمی خورد. راستش اصلا با تصوری که از پنجه ی کانگورو داشتم جور نبود. با احتیاط تمام، جوری که زیاد مثل یک الدنگ ناسپاس جلوه نکنم، علت را پرسیدم. خیلی طبیعی، انگار که یادش رفته باشد بگوید توضیح داد:
"آهان، آن را می گویی؟ راستش هر دفعه که از ان نمایش ها برگزار می شد سوارکار کانگورو را شکار می کرد و آن ها هم دست و پا و کله اش را قطع می کردند و خشک می کردند و می فروختند به مردم، منتهی این دفعه که من رفته بودم سوارکاره از اسبش افتاد و گردنش شکست، یک تعدادی از مردم هم که به هر حال آمده بودند از این سوغاتی ها بخرند ..."
بقیه ی حرفش را نمی شنوم. نگاهم خیره مانده به ناخن های کوتاه شده ی دست قطع شده که رگه ی چرک سیاهی زیرشان است. توی صورت دوستم استفراغ می کنم.رهگذر مکثی کرد
و صدایی داد
خیلی خیلی آرام
(در یک صبح خیس بهاری)
نکته: خطی که زیر آن کلمه کشیده شده از آن یکی رهگذر کناریست که نزدیک بود خفه شود و زیر لب فحش ناموس داد.الاغ ها همین طوریش هم چشم های باهوش غمگین دودو زنی دارند که انگار یک جور تنهایی عمیقی تویشان موج می زند. به این چشم ها یک حس بارز شرمندگی و عذاب وجدان هم که اضافه شود و چند قطره خیسی هم چاشنی مژه های بلند الاغه شده باشد، سخت دیگر بشود به چشم هایش خیره شد و جگر آدم کباب نشود. تازه، این همه ی آن چیزی نبود که من مقابل چشم هایم داشتم، اضافه کنید به اش آن بهت عظیمی را که بر چهره ی ساکن و صامت صاحب الاغ انگار حک شده بود، و نگاه خیره چشم هایش به روبرو را. خلاصه صحنه بد طور مسخ کننده بود.
الاغ، که معلوم بود به حد مرگ خسته شده، روی فقط سه پایش ایستاده بود، عرق از تمام جانش سرازیر بود و بدنش از زور خستگی احتمالا، سر تا پا می لرزید. سرش را هرچند لحظه یک بار بر می گرداند به سمت عقب، و با همان نگاه محنت زده ی شرمسار اشک آلود، صاحبش را نگاه می کرد که پشت سرش با زانوهای نیمه خم و سر و سینه ی صاف و کمی متمایل به جلو، نگاه خیره اش به جلو دوخته شده بود و چهره ی خاکستری اش انگار از سنگ بود. پای چهارم الاغ، همان پایی که روی زمین نبود و بالا نگاه داشتنش آن همه فرسوده اش کرده بود، بالا موازی سطح زمین بود، دقیقا به حالتی که انگار لگدی پرانده باشد، و از میان قفسه ی سینه ی تنه ی صاحبش گذشته بود و از کمرش بیرون زده بود. به نوک سمش تکه های گوشت سرخ خون آلودی که نمی دانم تکه هایی از قلب بود یا عضوی دیگر، آویزان بود و خون ازشان می چکید. استخوان های شکسته ی اطراف محل خروج پای الاغ از بدن، سفیدیشان قابل دیدن بود. هر از گاهی که الاغ با حالتی خجولانه، بااحتیاط و به آرامی سعی می کرد پایش را از درون بدن مرد که معلوم بود وزنش را پای الاغ نگه داشته، بیرون بکشد یا کمی پایین تر بیاوردش، بدن تا آن لحظه بی حرکت مرد به رعشه ای ناگهانی و ریز می افتاد که باعث می شد احساس شرمندگی چهره ی الاغ دوچندان شود و زبان بسته از بیرون کشیدن پای گیر کرده اش منصرف شود. نمی دانم وفاداریش به صاحبش بود یا در فلسفه ی حیوانیش به این نتیجه رسیده بود که باید برای یک لحظه عصبانیت و لگد پرانیش تقاص پس دهد.
من نایستادم تا اخر ماجرا را نگاه کنم. چند متری آن طرف تر به جستجوی جای خلوتی آمده بودم که با این صحنه مواجه شده بودم. ادرارم که تمام شد و زیپ شلوارم را که بالا کشیدم و به سمت گروهمان که برگشتم، الاغ هنوز پایش را بالا نگه داشته بود و عرق می ریخت و می لرزید و با سر سختی مرد را نگه داشته بود. فکری بودم که بالاخره هزارتوی فلسفی الاغانه اش به بهای جانش تمام می شود یا غریزه بقایش غلبه می کند، و این که دفعه ی بعدی که خواستم ادرار کنم این قدر زیاد از جاده دور نشوم.
نتیجه ی اخلاقی: آدم با کسی که این قدر دوستش دارد نباید دعوای خرکی بکند.
نتیجه بعدی اخلاقی: همه ی ما گاهی خریم.
پی نویس نتیجه ی اخلاقی: گاهی همه ی ما خریم.
