تا حالا شده دوغ را داغ داغ خورده باشید ؟ یعنی می خواهم بگویم تا حالا دوغ داغ خورده اید؟ خورده اید؟ نه، خورده اید؟! یعنی تا حالا شده صبح کله ی سحر با چشمانی که زورکی باز است، خیلی مودب بروید سر یخچال، یک لیوان پر و پیمان دوغ برای خودتان بریزید، قشنگ بگذارید توی مایکروفر تا حسابی داغ شود، و بعد همان طور داغ داغ یک قلپ مردانه بریزید بیخ حلقتان، آن هم اول صبح؟ نه، تا حالا شده است؟!
من فقط اگر دستم به آن مادر ق_حبه ای که این دوغ های پاکتی را شبیه شیر پاکتی طراحی کرد برسد ...
به دعوت علی کرمی، ما دانسته هایمان را در طبق اخلاص می گذاریم به شرح ذیل:
آیا می دانید موسیقی "زنبور عسل" اثر ویوالدی است و اثر هاچ نیست؟
آیا می دانید کمک خواستن از کوسه چکشی موقع نصب تابلو به دیوار کار عاقلانه ای نیست؟
آیا می دانید عسل ان زنبور نیست و کلا عسل از خانواده ی ان نیست؟
آیا می دانید مارهای زنگی در مبارزات ضد آپارتاید هیچ نقشی نداشتند؟
آیا بین پدر پسر شجاع و خانم والده ی دختر مهربون هیچ وقت هیچ گونه رابطه ای نبود؟
آیا می دانید صورت نوشتاری "جون"، "جان" می باشد ولی صورت نوشتاری "صابون" و "خون" به ترتیب "صابان" و "خان" نمی باشد؟
آیا می دانید اوشین مادر شهید نبود؟
آیا می دانید رنگ قهوه ای به خودی خود بوی گه نمی دهد؟
آیا می دانید اصطلاح مادر قهوه هیچ گونه ارتباطی به شیرینی و شکر ندارد؟
آیا می دانید یک فیل نر بالغ در هر وعده چند واحد وزنی در سیستم متریک می ریند؟
آنهایی که می دانند به آن هایی که نمی دانند بگویند در کل.
از پنجره ی محل کارم بیرون را نگاه می کنم. همسایه مان را می بینم که با پیراهن و شلوار رسمی توی حیاط منزلش ایستاده، پاچه هایش را بالا زده، پاهایش را از هم باز کرده، و جسد یک مار عظیم الجثه ی سبز رنگ افتاده کنار پایش. شلنگ آب را دستش گرفته و با حوصله سر تا پای بدن مار را اب پاشی می کند و خون های رویش را می شوید. از قرار با چیز محکمی توی کله ی مار کوبیده و کشته باشندش، چون ملاجش له شده و اندرون لزج جمجمه اش بیرون ریخته، یکی از چشم هایش ترکیده و آن یکی درسته از چشم خانه اش بیرون زده و با رشته ی سفید باریکی به داخل چشم خانه وصل است و با پاشش آب تکان تکان می خورد. دهان افعی، باز است و یک لنگ آدم ازش زده بیرون، که شلوار فاستونی تیره و کفش تخت چرمی رسمی به پایش است. شلوار کمی کنار رفته و جوراب تیره ای را که رنگش با کفش مناسب است را آشکار می کند. پا، هنوز با رعشه های ریزی تکان می خورد. همسایه مان، بعد از این که که خون های روی بدن مار را کامل می شوید، دست می کند توی کیف سامسونیتش که ایستانده لب باغچه، یک چاقوی سلاخی می کشد بیرون، و از دو طرف دهان گشاد ماره شروع می کند به جر دادن، و باعث می شود اندرون مار کم کم بیرون بریزد. من حالم خوش نیست، تب دارم، و می دوم توی دستشویی که راحت بالا بیاورم.
صدای جیر جیر جوجه کبوتری که انگار از لانه اش پایین افتاده بود، از پیاده روی آن طرف کوچه توجهم را جلب کرد. گربه ی گل باقالی قبراقی بالای سر جوجه ی نحیف فسقلی که کرک های تنکی داشت ایستاده بود و براق زل زده بود به جوجه. یک حالت بدبختی و بیچارگی آن طور که جوجه پخش زمین شده بود درش بود که جگر آدم را کباب می کرد، و بی برو برگرد منتظر بودم گربه هه در جا بخوردش.
دنیای حیوانات پر از عجایب است. گاهی چیزهایی ازشان سر می زند که همه ی پیش داوری های آدم را به هم می زند. من داستان های زیادی خوانده بودم از سگ هایی که گربه ای را به فرزندی گرفته بودند، یا از گربه هایی که جوجه پرنده ای را تحت حمایت گرفته بودند و بزرگشان کرده بودند. از این چیزها زیاد شنیده بودم و زیاد خوانده بودم، ولی خودم ندیده بودم.
این گربه هه اما، مادر ق_حبه، از آن هایش نبود. تا من به خودم بجنبم با یک گاز کله ی جوجه ی مادر مرده را کند و همان طور که خون از تنه ی بی سر جوجه فواره می زد روی کف پیاده رو و کرک های نرم تنش را سرخ می کرد و و رعشه ها و بال بال زدن هایش خون را به اطراف می پاشید و زمین را به گند می کشید، کله را جوید و خورد، و بعد رفت سراغ تنه ی بی سر.
نتیجه ی اخلاقی: گربه ها سانتی مانتال نیستند، پراگماتیستند.
پی نوشت: دو داستان تاکیدات و آش موجود را از یونس لطفی خواندم و پدرم در آمد بس که از طنز و از سبک قلمش لذت مداوم بردم. هنوز هم دارم می برم، منتها یک کمی منقطع.
پی نویس: علیرضا روشن داستان سرباز را نوشت. از آن هاست که من برایم روشن است هیچ گاه نخواهم توانست بنویسم.
1-مرد
مادر ق_حبه ی جا ک_شی که الان که زنم همراهم است بام جوری گرم گرفته انگار صدسال است می شناسدم و دزدکی زنم را دید می زند، فروشنده ی بچه مزلف مغازه، هر وقت قبلا تنهایی می آمدم خرید تخمش هم انگار حسابم نمی کرد. معلوم است چرا، زنم بر و رو دارد. می فرستمش سمت ماشین و خودم با لبخند، به هوای سوال برمی گردم طرف مردک. به اش که می رسم بی هوا با کله می کوبم تو ی صورتش. خون که فواره می زند بیرون، زانوهایش شل می شوند و پهن می شود روی زمین. با پاشنه می کوبم توی گردنش، و توی سرش، و توی صورتش. به خرخر می افتد. سیگاری روشن می کنم و می نشینم تا بیایند بگیرندم.
2-فروشنده
دردسر را که ببینم می شناسم. آن هم این جا در این نقطه ی ناجور شهر، که به خاطر کارم مجبورم بیایم و بروم. زنک ، لابد به حساب خودش خوشگل محله شان است، با آن موهای زرد و آرایش تابلو اش، که بیشتر حال آدم را بد می کند تا قشنگ باشد. امروز هم که با شوهرش آمده باز ول نمی کند، انگار می خواهد قورت بدهد آدم را، بر و بر همین طور زل زده و زیر و رو می کند، هر چه هم عمدا بیشتر با شوهره گرم می گیرم. خوب است که رفت، شوهره هم انگار هوایش عوض شد از آن حالت گرفته و عصبی. سخت باید باشد آدم زن این جوری داشته باشد. لبخند زده بالاخره، و انگار می آید سر صحبت را باز کند.
3-همسر
حیف از این جوان، یاد برادرم می افتم. چند بار خواسته ام سر صحبت را باز کنم، بگویم آن دختره ای که به خاطرش می آیی این طرف ها، به درد نمی خورد. امروز زل زده بودم توی چشم هایش و دیگر کم مانده بود بگویم نکن جوان، حیفی، جای برادرم، حیف از تو، این دختر جلدش خوب است، تویش خراب است. رویم نشد. توی ماشین که برویم به شوهرم می گویم، هر چند امروز نمی دانم چرا عصبیست. می گویم برود باش سر صحبت را باز کند. حیف است این جوان، یاد برادرم می افتم.به دعوت ژولی پولیان، قوانین زندگیم (یا یک همچو چیزی) را می نویسم. بعضیشان به ظاهر ابلهانه اند، و اغلب عمیقا ابلهانه اند، ولی خوب، زندگی هم ابلهانه است، و من هم هیچ کجا هیچ کس ازم نشنیده گفته باشم ابله نیستم.
0.Less is more
1.هیچ فرصتی را برای شا شیدن از دست نده.
1.1.هیچ چیزی آن قدرها اهمیت ندارد، ولی تنها راه صحیح این است که جوری رفتار کنی که انگار دارد.
2.سربالایی بگذار دنده دو. به تابلوها هم دقت کن.
2.1.گه اضافه خورن منجر به نتیجه ی اضافه نمی شود.
3.سونا برای لاغری نیست، ث ک ص برای لاغری نیست، ورزش برای لاغری هست. شیاف سرماخوردگی را خوب نمی کند، کاندم رودل را خوب نمی کند، گریه بغض را خوب می کند. کلا به هر سولاخی یک آچاری می خورد.
4.چیزها دقیقا آن طور نیستند که به نظر می آیند، در حالی که چیزها دقیقا آن طور هستند که هستند. یا چیزها دقیقا همان طورند که به نظر می آیند، نه آن طور که من فکر می کنم به نظر می آیند.
5.کلا تصویر بزرگتری در کار است.
5.1. Balance is the key
6.وابستگی با دل بستگی فرق دارد. فرقشان در این است که ربطی ندارند.
7.همه می رینند.
8.هرکه سر تا پایش گهیست خودش از گه نیست. هر که سر تا پایش گهی نیست خالی از گه نیست.
9.آدم ها اعمالشان نیستد، آدم ها شغلشان نیستند، آدم ها نقابشان نیستند.
10. اخلاق با منش فرق دارد. هر آدم خوش اخلاقی انسان خوبی نیست. هر آدم گند اخلاقی انسان بدی نیست.
11.راحت بگو گه خوردم، سخت بگو عاشقت هستم.
12. کلام مسوولیت دارد.
13.موقع معذرت خواهی، نگو "ولی". موقع معذرت خواهی پوستت کلفت باشد. موقع معذرت خواهی فقط گوش کن. در غیر این صورت معذرت نخواه.
14.تا وقتی راه دیگری هست کسی را نزن. اگر کسی را زدی نابوش کن.
15.درد کسی را نمی کشد.
16.خون ترس ندارد،مرگ ترس ندارد، سوسک ترس ندارد. زن را بپا.
17.اغلب بدترین اتفاق ممکن رخ می دهد، گاهی هم بدتر از آن. فرض را این طوری بگذار که اگر بعدا این طوری نشد خوش حال شوی.
18. اگر بال نداری از کارهایی که بال می خواهد پرهیز کن.
19.هرکس مسوول افکار، اعمال، گفتار و احساسات خودش است. کسی مسوول بدحالی تو نیست. کسی مسوول خوش حالی تو نیست. کلا کسی مسوول تو نیست جز خودت.
20.همه ی اعمال همه بر اساس نفع است، حتی اگر پنهان باشد.
21.خودت را گول نزن.
22.خودت را گول بزن! ولی اگر لازم است، فقط بدان که داری خودت را گول می زنی.
23.همه ی جواب ها جلوی چشمت است، فقط باید بخواهی ببینی.
24.هیچ چیز قطعی نیست.
25. همه چیز قطعیست.
26. همه چیز را جدی بگیر، در عین این که می دانی هیچ چیز آن قدرها هم جدی نیست.
27.غر نزن.
28.ننه من غریبم در نیاور.
29.آدم باش
با يك جسد
نصف يك ممه بيشتر ندارد

