تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

دست نرم کودکانه ی خون چکان

قطع شده از بازو

و چشمان نیمه بسته ی نوزاد

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1387/12/26 15:1 + با

تق تق، صدای سم های اسبی سپید به گوش می رسد، که شاهزاده ی خویروی سپیدپوشی سوار بر آن، از میان رویا هایش انگار به کنار دخترک عاشق تنها مانده می آید، تا آدرس مستراح عمومی را ازو بجوید، که برود مفصل ادرار کند. شاهزاده ی سفیدپوش آخر، فعلا خیر سرش فقط شاش دارد.

عشق و رویا و افسانه هم توی سرش بخورد.
به تیغ آقای ف در شنبه 1387/12/24 11:18 + با
امروز من موقع رانندگی دستم را گذاشته بودم کنار پنجره، آستین کوتاه تنم بود، و آفتاب پوستم را سوزاند.

یعنی چه؟ الان اسفند مگر نیست؟ الان هنوز باید برف باشد، هوا ابری شود و ما دلمان بگیرد و چت بزنیم و توی دلمان از همه متنفر شویم و راه بیفتیم پیاده توی سرما و لاشه ی مرده ی پرستو ها و گنجشک ها را لای برف ها کشف کنیم و دلمان بسوزد و خوارمان ــاییده شود. الان باید شب سوز داشته باشد و بزند کارتون خواب ها را خشک کند و ماشین ها روی یخ ها لیز بخورند و بزنند به هم و خون راننده ها بپاشد روی شیشه و روی آسفالت یخ زده و آمبولانس دیر بیاید و مردم جمع شوند جان کندن مسافرها را تماشا و ها کنند توی هوا و کله شان را نچ نچ تکان بدهند. الان باید کنار شومینه در شب های سرد برفی با محبوبت تنها باشی و او خودش را زرتی ان کند و هرچه خودت را جر بدهی یک بوس هم به ات ندهد و تو هم دپرس بشوی و دلت بخواهد با لگد از خانه پرتش کنی بیرون و تخمش را نداشته باشی و فردا باز از اول.

الان باید هنوز هوا سرد باشد، آن وقت من آستین کوتاه پوشیده ام و دست چپم سوخته. کار این خورشید مادر قــــحبـــــه است، می دانم.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/12/21 8:39 + با

دارم تنها بازی می کنم. مامان رفته بیرون. توپم می افتد پشت کمد، می ترسم دست دراز کنم برش دارم، تاریک است، می ترسم هیولا داشته باشد آن پشت، من را بخورد. آخر سر می بینم بدون توپ نمی شود تنهایی. چشم هایم را می بندم، شجاعتم را جمع می کنم، و آرام آرام با چشم های بسته دستم دراز می کنم پشت کمد که توپم را بردارم. دستم تیر می کشد، درد دارد. یواش سرک می کشم و نگاه می کنم، هیولای ترسناکی را می بینم که ناخن های بلندش توی مچ دستم فرو رفته و از آن ورش زده بیرون و از جای سوراخش خون فواره می زند. خودش دارد با ولع انگشت هایم را می جود. دوتا بند هرکدام را تا حالا خورده، و خونم همین طور دارد از انگشت های نصفه ام شره می زند. از گوشه ی لب های زشتش  خون چکه می کند و دور دهن و روی سینه اش را کثیف می کند.. من را که می بیند که بی صدا زل زده ام به اش، چشمکی می زند و می گوید:

"هی! سلام بچه جان. من هیولای خانه تان هستم. خوبی؟ خوش وقتم." آروغی می زند و خون دور لبش را می لیسد.

حرف که می زند، دندان هایش را می بینم که از هم فاصله دارند. فکر کنم باید برود ارتودنسی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1387/12/19 13:16 + با
جایی که ممکن است شلوارت را در اوری، شورت زیبا بپوش فرزند.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/12/07 18:2 + با

زمان و مکان و شرایط: منزل ما، یک مهمانی فامیلی بی نهایت رو در بایستی دار، از آن ها که مادر گرامی مثل تازه عروس ها استرس برش می دارد. صحبت آبرو و این ها در میان باشد گویا.

1.شام

مادر به مهمان ها: "بفرمایید از این گوشت های شکار". من در ادامه: "بعله بفرمایید، خیلی لذیذند. این ها را برای این که گوشتشان لذیذ بشود موقعی که با گلوله زدند می گذارند همین طور که خونشان می رود یک مدتی دست و پا بزنند و جان بکنند، بعد خرخره شان را می برند. خیلی گوشتشان لذیذ می شود، بفرمایید!" زن دایی خانمی می کند و بالا نمی آورد. آرنج مادر به شدت با دنده ی سوم من مماس می شود.

2.دسر

آقای دکتر، یک مهمان رودربایستی دار به آبجی کوچیکه: "به به عجب دسری، کیوی و ژله و ... آن هم خامه است روی ژله دیگر؟" من قبل از این که خواهر فرصت جواب پیدا کند: "نه ماست چکیده است مالیده ایم روی ژله! محلی است است، حسابی چرب است. کیوی هم گذاشته ایم که قشنگ ببرد توی معده!" مهمان عزیز ترجیح می دهد شله زرد را انتخاب کند. آبجی با لگد به ساق پای من می کوبد. بیچاره کل عصر را صرف دسر عزیزش کرده بوده.

3.ترشی

دایی محترم زود رنج کم جنبه به مادر: "این سیر ترشی ها اصلا بو ندارد. کهنه است؟" من پیش دستی می کنم، با لحن گوینده های راز بقای تلویزیون: "این ترشی ها هفت هزار ساله است، مال دوره ی فنیقی هاست، به برده هایشان از این ترشی ها می دادند که وقتی توی دریا غرق می شوند دلشان حداقل خوش باشد" دایی پشت چشم نازک می کند. غلط نکنم یک غائله ی فامیلی افتاده باشیم. مادر سرش را خم می کند و دستش را روی چشم هایش می گذارد. خواهر تلاش می کند با پاشنه روی پایم بکوبد.

4.سالاد

جناب آقای فلانی، یک آقای فامیل سببی خیلی خیلی محترم: "چه سبزیجات معطری، این جور چیزها فقط منزل شما پیدا می شود. حتما از کوه چیده اید. چی هست؟" من، خیلی جدی: "شبدر است اصلش، یونجه هم یک مقداری قاطیش هست. گفتیم خاصیت داشته باشد..." مادر از دور با عجله صدا می زند: "امین جان، بیا نوشابه!" فکر کنم زهر تویش ریخته باشد. باید بقیه ی شب را مواظب باشم.

نتیجه گیری اخلاقی: هیچ آدم سی و سه ساله ای عوض نمی شود، من سی و دو ساله که جای خود.

پیش در آمدی بر نتیجه گیری اخلاقی: هیچ امین سی و سه ساله ای آدم نمی شود، که خوب البته به من ربطی پیدا نمی کند.

پی نوشتی بر نتیجه گیری اخلاقی: هیچ مادری هیچ وقت بچه اش را آن طور که هست نمی شناسد، حتی اگر یک میلیون سال وقت داشته باشد. در سی و سه سال که عمرا بشناسد، چه برسد به سی و دو سال.
به تیغ آقای ف در شنبه 1387/12/03 10:31 + با