تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

امروز روز اختراع دستمال کاغذیست. می گویند یک شاهی بود که یک قصر خیلی خفنی داشت، ولی مردمش خیلی خیلی بی تربیت و لجن بودن و هر وقت فین می کردند ان دماغشان را می مالیدند به دیوار. بعد شاه یک وقت به خودش آمد دید هر وقت به دیواری چیزی تکیه می هد، لباس یا کف دستش پر ان دماغ می شود که خوب می دونید که واقعا برای یه شاه خوبیت نداشت. این بود که دستور داد هر کس ان دماغش رو بماله به دیوار، دماغشو از بیخ ببرن و فرو کنن تو مقعدش. این حکم، چون خیلی بررسی و کار کارشناسی دقیق و اینا روش نشده بود، نتیجش این شد که همه ی اون ملت (که ملت خیلی دماغویی بودن) کف دستشون و تو پیرهن بغل دستیا و لای ممه ی این و اون فین می کردن و در نتیجه بعد از یه مدت کل مملکت رو ان دماغ برداشت. شاه که دید با این دستورش خیلی ضایع کرده و افتضاح شده و این صحبت ها، دست به دامن یه نخبه هه شد و التماس که جون ننت بیا این مشکل فین ما رو حل کن.

ببینید، از شما چه پنهون من تا همین جا حوصله داشتم مزخرف ببافم، بقیه شو حوصله ندارم، ولی اینا مهم نیست. مهم اینه که امروز روز اختراع دستمال کاغذیه، کلا اینو می خواستم بگم.

راستش مهم تر ازون اینه که من دروغ گفتم. روز اختراع دستمال کاغذی رو من نمی دونم کیه اصن.

پ.ن: من چرا لحن نگارشم یهویی این طوری شد؟

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/11/27 15:22 + با

من تنهایم، بی رحمم، بغض دارم. من باور ندارم. من شمردن نمی دانم. راستش شمردنم هم نمی آید دیگر. هیچ وقت باور نکردم دو ستون عدد تراز بشوند جز با تقلب. عدد را هم دیگر باور ندارم. این حدیث زمانه ی سر آستین های نیم دار کبره بسته است. این حدیث سرزمین کوتوله هاست. ما هم خودمان جزئی از حدیثیم. نقل هم خواهیم شد بعدها، گیریم بدون نام، گیریم با تف، گیریم با لعنت. ولی من باور ندارم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/11/26 16:23 + با
دیشب بعد ازسه شب بی خوابی، چهارتا استامینوفن کدئین و پنج تا دیازپام خوردم. قبلش هم یک ساعت و نیم شنا کرده بودم، افاقه نکرد. بیدار بودم، چشم هایم می سوخت جوری که انگار شن تویشان پاشیده باشند،و زل زده بودم به سقف. تازه دارم حال اد نورتون در fight club را درک میکنم. اگر پس فردا دیدید یک برد پیتی – حالا منهای دک و پز، گیر ندهید!- بینتان پرسه می زند و خواهر و مادر این و آن را به گاه می فرستد، شک نکنید که منم
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/11/16 12:31 + با

مرد جوان باریک اندام، آبدارچی فقیر و بی کس و کار یک شرکت مخابراتی را، موقع دویدن به سمت معشوقش در آن سوی خیابان، اتوبوس که کوبید و له کرد، چک چند صد میلیونی جایزه ی مسابقه ی تلویزیونی که همان چند دقیقه پیش برده بود، هنوز از استخوان شکسته ی بیرون زده از پوست و گوشت پاره شده ی دستش آویزان بود، که معلوم نبود که در اثر باد حرکت اتومبیل ها یا رعشه های رو به مرگ بدن خرد شده اش، به آرامی تکان می خورد.

پ.ن: God is great

پ.پ.ن: ولی دنیا هم به این تخمی ها کار نمی کند.

 

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/11/13 13:30 + با
هنرمند، روحش نازک است فرزند. راحت تر می توان ر ید تویش.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/11/12 9:38 + با