هوای این روزها، جان می دهد که هدفون بگذاری توی گوشت با آهنگ خفنی که دوستش داری، یقه ی کاپشن را بدهی بالا، زیر باران راه بیفتی پیاده، ازکنار اتوبان. بعد یک مسافرکش بچه _ونی بیاید بزند زیرت و بمالاندت به گارد ریل و خونت شتک بزند روی آسفالت و مغزت متلاشی بشود و بپاشد بیرون و هیچ کس تخمش نباشد که جسد لت و پار شده ات را جمع کند از روی زمین ببرد بدهد تحویل ننه ات.
روزی ازین روزها، زیر این هفت آسمان، وقتی تا گردن فرو رفته ای، وقتی به آخر خط رسیده ای، وقتی دیگر امیدی نیست، از لابلای همه ی لجن هایی که رویت را پوشانده اند، خدایت، خدای خودت، سر انجام تو خر خط رسیده ایآآآخررا خواهد یافت.
و در جا ک_انت خواهد نهشت.
پ.ن: نه پس چی؟ فکر کردی می کشدت بیرون؟!
یک کار خود آزارانه ای تازگی اختراع کرده ام که خیلی به ام حال می دهد. قهوه ترک را که می گذارم بجوشد (وزیاد این کار را می کنم) علاوه بر دو قاشق نسکافه ی اضافه ی معمول، تازگی ها یکی دو قاشق پر فلفل قرمز هم می ریزم تویش بجوشد. طعم غریبی پیدا می کند، به خصوص که تازه فهمیده ام که قل زدن است که کل تندی فلفل را می کشد بیرون. معمولا هم به قاعده ی یک پارچ (!) درست می کنم برای خودم. دیروز همین طور که قهوه جوش پر دستم بود، به پدرم یک فنجان تعارف کردم. استقبال کرد. فقط قضیه این جا بود که من اصلا یادم رفته بود این قضیه ی فلفل را. قلپ اول را هم پیرمرد مایه دار رفت بالا. فقط تنها تسلی وسط آن شرمندگی بعدش این بود که مطمئن بودم فحش خواهر و مادر به ام نمی دهد.
کاش دوتا کلاغ عاشق شویم. می آیی؟ بیا با هم روی سیم بنشینیم و غار قار کنیم و فضله بیاندازیم روی سر رهگذران، بعد سرما بزند خشکمان کند و مادرمان __ییده بشود و بمیریم و بوی گند بگیریم و جسدمان را عمو شیرو رفتگر محله جارو کند بیاندازد سطل آشغال.

