تبليغاتX
اتاق تمام فلزی
امروز یک نفر را به صورت ضمنی سر کار به قتل رساندم.

ازم پرسید که: "این ترشی فلفل که تو مشت مشت می خوری با غذایت، خیلی تند است؟"

من هم جواب دادم که: "اصلا!"

باور کرد و خورد و ترکید و سقط شد. فک کنم هنوز فحش های توی دلش از ناموس پایین تر نیامده باشد.

گاهی این خیلی بد است که حسگر های ما با بغل دستی هایمان کالیبره نباشد.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/08/25 12:31 + با

اشک می ریزد.

 گل رز سرخ درشتی را که برایش گرفته ام به سینه می فشارد، می بوید، دانه دانه گلبرگ هایش را پر پر می کند، و با بغضی توی گلویش می گوید: "تو که نباشی، آیا دیگر هیچ رز سرخی در عالم گل خواهد داد؟"

می گویم: "نه! به جان تو همین یک دانه آخرین رز عالم بود که تو ریدی تویش! جمع کن خودت را! ان دماغت را هم پاک کن!"

با چشمان سرخ، در سکوت توی دستمالی که به اش می دهم فین می کند.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/08/19 7:27 + با

دیروز موقع رانندگی داشتم آهنگ گوش می دادم. یک مرتبه یک آهنگی آمد که بعد از مدت ها آن چنان بر روحم نشست و احساس یکی بودن باش کردم که برای چند لحظه چشم هایم را بستم. دلم می خواست خودم را رها کنم و بسپارم به آهنگ و باش بروم. جدی. نگاه کردم ببینم اسمش چیست، این بود: Come on die young ء

خودم خنده ام گرفت. پروانه ای شدن و این قرتی بازی ها به ما نیامده انگار

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1387/08/14 9:27 + با

در پای صخره ی بلندی بنشسته ام

و باران الهی بر سر و تنم می بارد

و جان خسته ام را می شوید و جلا می دهد

به بالا می نگرم به شکر

فرشته ای می بینم که خداوند رئوف به نگاهبانیم گماشته

لبخندی بر لب دارد

چشم دارد

پا دارد

دست دارد ...

اه! د و  ل هم که دارد!

فرشته نیست انگار

عجب مرتیکه ی نره غولیست

شاش می کند مادر ق..ح_ه!

همه جانم بو گرفت ...

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/08/12 8:41 + با
تصور پستان های جسدی که همان روز آورده بودند، خواب را از چشمان مرده شور سالخورده ربوده بود ...
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1387/08/07 8:23 + با

می پرم جلویشان و قبل ازین که از غافل گیری در آیند چاقویم را توی خرخره ی اولی فرو می کنم. خونش فواره می زند توی صورتم. با دست دیگرم دو گلوله از فاصله ی خیلی نزدیک شلیک می کنم توی صورت آن یکی. مخلوط خون و مغزش می پاشد به دیوار. دزدانه در امتداد دیوار به راه می افتم. چند قدم بیشتر نرفته ام که بدنم به شدت تکان می خورد. نگاه متعجبم دوخته می شود به حفره ی کریهی که سمت چپ سینه ام به وجود امده و لکه ی تیره ی بدرنگی که مدام بزرگتر می شود. روی زانوهایم می افتم. یکیشان ریشخند کنان جلو می آید، لوله ی اسلحه را با فشار توی دهانم فرو می کند و جمجمه ام را متلاشی می کند.

...............................................

"زود مردی"

پدرم با لیوانی نوشیدنی در دست بالای سرم ایستاده و نیشخندی به لب دارد.

"زرنگ شده اند انگار، ها؟ یا تو دست کم گرفته بودی؟"

کنارم روی زمین می نشیند.

"این دست را دو نفری بازی کنیم؟"

 پ.ن: به احترام آرش

پ.پ.ن:  این پست لزوما باید ادامه ی داستان قبلی باشد آیا؟ آیا امکانش هست که نویسنده از روی بازیگوشی و کرم، در فضایی شبیه به فضای قبلی جفتک چهار کشی انداخته باشد که لزوما به آن داستان ربطی ندارد؟ عنوان به هم مرتبط پست های به هم پیوسته ی قبلی، آیا سرنخی در اختیار ما نمی گذارد؟ یا همه ی این صحبت ها پشم است، و این پست نیز در کمال عدم صحت و سلامت عقل سر انجام خودش را در دل یا یک جای دیگر داستان زور تپان خواهد کرد آیا؟ و ایا معادل فارسی دیگری برای این کلمه ی نکبتی "آیا" وجود ندارد؟!

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/08/05 9:30 + با