تبليغاتX
اتاق تمام فلزی
می دونی، این که از بیخ، از معنا تهی بشی تجربه ی شخصی خفنیه، ولی به خودی خود به معنی رشد شخصی خیلی خفنی نیست. اون جایی رشد و تحول شخصی (یا شخصیتی؟) خیلی خفنی اتفاق می افته که نه تنها از معنا تهی بشی، بلکه از نیاز به معنا، معنا داشتن یا معنا بخشیدن، هم تهی بشی، یا از گیر معنا بودن در کل. اگه این جوری بشه خیلی خفنه، و تقریبا می تونم بگم که قطعا مطمئنم که خیلی هم عالیه، چون درسته که ممکنه که با تهی شدن از معنی و از نیاز به معنا دادن به هر چیزی، آدم مستر یا هیچ گه دیگه ای هم  نشه، ولی حداقل با اطمینان می تونم بگه که تقریبا حتم دارم که اون مدت رهایی از قید معنی، برا تمدد اعصاب و ریست شدن خیلی خوبه.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/06/27 8:57 + با

می گفت: "می روم نوک کوهی بلند، روزه داری می کنم، از طبیعت تغذیه می کنم. می خواهم متصل شوم به عالم بالا، به آن هستی برتر، اسمش هر چه می خواهد باشد. می خواهم از انرژی کائنات لبریز شوم. می خواهم اتصال را تجربه کنم."

بد شانس بود بی چاره. متصل هم که شد، اتصالش "اتصال کوتاه" از کار در آمد. یعنی از هیچ نوع انرژی که لبریز نشد هیچ، بخش اعظم مسیر طولانی و پیچ در پیچ حلق تا مقعدش را هم به خاطر سوختگی های هولناک ناشی از اصابت صاعقه به ماتحتش مجبور شدند بچینند.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/06/20 11:34 + با

احساس پیروزی می کنم. در حقیقت دیشب وقت پیروزمندانه ای برایم بود. بعد از نزدیک (یا بیشتر از؟) یک سال، فوتبال بازی کردم، دویدم، شوت زدم، سر زدم و ... . یک هفته ای است که از درد کتف راستم خواب ندارم. آسیب دیدگی قدیمی اش که از اصل توی فوتبال به وجود آمده بود و بعدا توی بوکس و رزمی و این ها حاد شده بود، دوباره ناسور شده و لا کردار به فیزیوتراپی و برق و کوفت و زهرمار هم جواب نمی دهد، به ضرب ناپروکسن سر می کنم فعلا. دیشب درست تا قبلش فکر نمی کردم بروم سالن، ولی آخرش بچه پررویی غلبه کرد. حالا احساس کوفتگی عضلانی خاص بعد از بازی در سالن که دارم بعد از یک سال و چند ماهی که به خاطر آسیب دیدگی کمرم فقط شنا کرده ام و فیزیوتراپی، لذتی دارد که سخت است وصفش کنم. ولی از همه مهم تر همان احساس پیروزیست بعد از این دورانی که خیلی سخت به ام گذشته، وقتی یادم می آید آن دکترهایی را که ورزش را برایم تا آخر عمر ممنوع کرده بودند، و هر بار که این را به ام می گفتند تقریبا می خوردم زمین.

کتف که تعمیر شود می گردم دنبال یک باشگاه خوب که یک کمی وزنه بزنم. حالا حالا ها کار دارد که این کمر را بشود رزمی برد، ولی فوتبال را فکر کنم بشود هفته ای یک بار با احتیاط بازی کنم. شنا هم هست توی برنامه مرتب، ولی هدف اصلی فعلا فصل اسکیست. تنیس و کوه بماند برای سال بعد.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1387/06/19 10:55 + با

وقتی سر و کارت با قلب یک زن واقعیست، برای این که مطمئن شوی که درست به هدف زده ای، باید از فاصله ی خیلی خیلی نزدیک شلیک کنی.

ترجیحا دو بار.
به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/06/10 9:43 + با

می خواهم بروم به آن ساحل بچه گی هامان، تن لختم را به آب های گرم آن جا بسپارم و بعد درمیان ماسه های ساحل دراز بکشم وحمام آفتاب بگیرم، و هر مادر ق_به ای که از آن جا رد شد تن لختم را هیزی کند. جلویم را نگیر.

می خواهم طاقباز روی شن های تفتیده دراز بکشم، نسیم دریا در جانم بنوازد و موج های دریا درون روحم جریان پیدا کنند، یکی بشوم با طبیعت، جذب بشوم و فرو بروم درون شن ها، شن توی مقعدم را پر کند و خوارم گ_ا ییده بشود. منعم نکن.

می خواهم جزئی از شن ها که هستم، به زمزمه ی مادر زمین و دریا گوش بدهم، به صدای موزون حرکت آن جانور های سیاه ریز اکبیری ، که اسمشان را نمی دانم و توی شن ها زندگی می کنند و من همیشه چندشم می شود ازشان، که بیایند زرت و زرت روی پوست تنم رژه بروند و روانم را بسابند. کم کم جلویم را بگیر.

نمی خواهم، ولی ناگزیر به صدای ناله ی موتور دیزل بیل مکانیکی آن پیمان کار ج_ا کش مجبورم گوش بدهم که آمده است خاکبرداری و بیلش نصف تنم را که توی شن ها فرو رفته بوده برداشته برده و من نصفه مانده ام این جا و آن ابله قرمساق هیچ تعجب نمی کند که شن های این دفعه که بار کامیون می کند چرا یک دفعه این همه سرخ شده. کاش توی ک_و ن گشاد بی بته آن موقع جلویم را گرفته بودی.
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/06/06 9:8 + با

عاشقید، می فهمم.

بی هم نمی توانید بمانید و دنیا به تان سخت گرفته و بی رحمانه می خواهند از هم جدایتان کنند. تا پای جان به هم وفا دارید و قهرمانانه تصمیم دارید از زور عشق عمرتان را تمام کنید، درک می کنم. بروید وسط کوه های بلند، جایی که پای کسی نمی رسد، کف آن دره ی سبزی که تهش ریواس در می آید، زهر هم با خودتان ببرید. هر کدام به آن یکی بگویید که چقدر دوستش دارید، اشک توی چشم هایتان حلقه بزند، بعد تصمیم بگیرید که قبل از خودکشی برای وداع آخر هم آ غو شی کنید. بعد آرام آرام لباس های هم را در آورید با مهر، و لخت دراز بکشید روی زمین کنار هم. بعد که دراز کشیدید، تیغ های بوته های ریواس برود توی بدن های لختتان، خونتان فواره بزند روی هم دیگر، خوارتان ...ییده بشود، جیغ بکشید و اشک بریزید و به ناموس هم دیگر فحش بدهید و با بدبختی خودتان را از خارها جدا کنید و تکه های ممه و د. و. لتان به خارها چسبیده بماند و خاک مالیده بشود روی زخم ها و پستا ن ها و آ لت آش و لاشتان و و لت و پار و خون چکان و اشک ریزان مثل بچه ی آدم برگردید بروید سوار ماشینتان بشوید و برگردید لای دست ننه بابایتان و زخم هایتان چرک کند و دیگر تا آخر عمرتان گ..ه اضافه نخورید.
به تیغ آقای ف در یکشنبه 1387/06/03 8:41 + با