آقای ف چیزی را نمی خواهد اثبات کند. به ریش هر نوع اثبات و اثبات چی هم می خندد کلا، ولی این به این معنی نیست که فکر نمی کند. در حقیقت بیش از حد فکر می کند، فلسفه می بافد، تحلیل و سبک سنگین و تردید می کند و آسمان را به زمین ربط می دهد. شاید به همین ذلیل است که آقای ف، گاهی اوقات (که این گاهی اوقات، گاهی اوقات می شود خیلی اوقات)، نیمه ی اسدش را بیشتر از نیمه ی ف اش دوست دارد. اسد همیشه حاضر است تا هر وقت اقای ف قپی بی جا زیاد آمد و گ...ه اضافی خورد، فحش را بکشد به جانش. چه کار کند بی چاره، طبع طنز که ندارد، فقط با فحش می تواند منظورش را حالی آقای ف ی عقل کل حق به جانب کند، و می کند. در حقیقت فحش، به مرور، تبدیل شده به مهم ترین اسلحه ی دوتاییشان برای خلاصی از مهلکه های ذهنی و فکری، که معمولا ف برای خودش دست و پا می کند. فحش را که می خورد، انگار که خون به مغزش رسیده باشد، نیمه ی واقع بین و عمل گرایش بیدار می شود و خودش به زبان خوش راه حل ساده ای را که معمولا همان دور و بر هاست انتخاب می کند.
آخ ممد!
جان سختی، نه؟ می دانم که هستی، که اگر نبودی سخت نگرانت می شدم. نه این که الان نباشم، می فهمی چه می گویم برادر کوچک ترم.
می دانم دندان هایت را روی هم فشار می دهی، چشم هایت گود می افتد، و مردانه زخمت را تحمل می کنی، جنگجوی جوان.
وقتی جنگجویی عزیزی را از دست می دهد، کلامی ندارم که سبب دل داریش شود. مرگ چیزیست که یاد می گیریم بپذیریمش، جزئی از روش و طریقت جنگجویان است. می دانم برایش دل تنگی خواهی کرد، اما ضجه نخواهی زد. زندگی را باید ادامه داد.
برگرد پیشمان، بنویس، بنواز. به انتظارت، و به احترام مردانگیت، ایستاده ایم.
پ.ن: ما رفیقاتیم، دل رحمی نمی کنیم، دلمون هم نمی سوزه برات، این قدر رو حالیمونه، ولی رفیقاتیم.
اسد بد جور توی کوک نوشته های فلسفی-روشن فکرانه ی باقی مانده از آقای ف رفته است. همین طور که زمین را می سابد، به شان فکر می کند. بار پنجم که مایع سفید کننده ی نمره 128 را روی موزاییک ها می پاشد، فحش ناجوری می دهد، و بلند بلند، انگار که کسی، شاید آقای ف، قرار است بشنود و حساب کارش را بکند، می گوید: "درست و غلط خیلی هم هست بچه قرتی! مردن و زنده موندن، می خواهی فرقشو بکنم توی حلقت؟ فرقش به اینه که چقد مردی. این زر زرا مال ترسواس. همه جور حرف مفتو می شه بافت، ولی عمله که نمره داره. به جون خودم نمرده بودی ام خودم کلتو می ترکوندم. ان ترسو!"
آقای ف، اولین روزی که به رشد عقلی رسید، با سرخوشی و بازیگوشی خاصی، صندلیش را رو به منظره ی زیبای بیرون پنجره ی سالون منزلشان تنظیم کرد، گیلاسی برای خودش ریخت، و بعد از هفت ساعت تفکر و تعمق عمیق و نگارش افکارش، مغز خودش را با تفنگ دولول کهنه ی یادگار پدر بزرگش متلاشی کرد. در یادداشتی هفت صفحه ای که از خودش و تفکرات فلسفیش به جای گذاشت، نوشت: "بازگشت همه به سوی او نیست، بازگشت کسی به سوی کسی نیست، کسی در کار نیست. هست آنچه که هست، و با هر آن چه هست می توان زیست تا هست، یا انتخاب کرد که نباشد. درست و غلطی در کار نیست و هیچ چیز توجیه هیچ چیز نیست. ... . من افسرده نیستم، در کمال سلامت عقل و در شادترین لحظات زندگیم هستم، که بعدی ندارد، و این بد نیست. این یادداشت را می نویسم که ثابت کنم ... ."
اسد آقا کارگر منزل، که برای پاک کردن خون های پاشیده به دیوار، یک هفته بعد، از مایع سفید کننده ی نمره 128 استفاده می کرد، بار پنجمی که دیوار را می سابید، به روح آقای ف که چنین مکافاتی درست کرده بود، و خواهر و مادرش و جد و آبادش و مرامش و افکارش، همه روی هم، بلند بلند، حرف های ناموسی می زد.
قلقلک ملایم نفس های آرام تو که مثل پرنده ی معصومی در آغوشم خوابت برده است روی صورتم، و فکر پستان های زن همسایه، نمی گذارد خوابم ببرد.

