در میان علف های سبز بلند، با آن بوی نشئه کننده شان ، من و تو، دو تا عاشق شیفته، دراز بکشیم کنار هم، حضور آرامش بخش آن یکی را نزدیکمان احساس کنیم، ساقه ی گندم بگذاریم لای دندان هایمان، و با لبخند رضایت و شوق روی لب هایمان به ابرها نگاه کنیم. هوا گرم است، خمار می شویم. نوک انگشتانمان محجوبانه هم دیگر را لمس می کند ....
بعد، من خوابم ببرد و تو همین طور به آسمان نگاه کنی و وقتی لبخند قشنگ روی لبت عمیق تر شد، مار بیاید تخم چشمت را بزند. از زهرش آماس کنی و خون از گوشه ی چشم هایت سرازیر شود و بی وقفه استفراغ کنی و ضجه بزنی و صورتت باد کند و ورم کند و پوستت از شدت ورم شکاف بردارد و چشم هایت بترکد و خونت بپاشد روی موهای سینه ی من که بغلت خوابم برده. من از خواب بیدار نشوم. مار هم برود لای شکاف گرم پستانهایت به خواب نوشین فرو برود ...
"ببینید، گندش را در آورده اید شما دیگر! اه!"
"دفعه ی شصتم است به استغاثه آمده ایم پهلویتان. می فهمید؟ بر و بچه های قدیس را یکی یکی دارند ناکار می کنند. یک سری را انداخته اند جلوی شیر، چند تا را زده اند نوک صلیب، بقیه را هم شقه کرده اند. از همه بدتر، این آخری ها می دهندشان دست این برده های سیاه غول بیابانی که تازه وارد کرده اند، ترتیب بدهند. هی هرچه آمده ایم پهلویتان برای کمک، پشمتان حساب نفرموده اید. سرتان معلوم نیست با کجایتان دارد بازی می کند !"
"هوی! حالیتان می شود اصلا؟ ما این دفعه جواب نگیریم عمرا برویم. می شود یک لحظه دستتان را از لنگ و پاچه ی آن ننه ی محترم ما در آورید و بفرمایید ما چه غلطی باید بکنیم؟ جواب بدهید می گویم! د جواب بدهید! به جان ننه مان می رویم آبرو حیثیتتان را این ور و آن ور می بریم ها!"
تا نفس تازه کنم، چند لحظه سکوت می شود. بعدش، ندایی، زورکی،انگار با دهانی پر، انگار از ته چاه، می آید که: "از جانب من وکیلید شمایان نیز به تلافی مادلشان بگاهید...!"
دهانم باز می ماند. از خجالت خیس عرق می شوم. بس که تازگی بد دهن شده این. راه حل داد ارواح عمه اش. سرم را می اندازم زیر، شرمنده و خیط و خیس عرق بر می گردم پهلوی حواریون.
دیروز: "دست نزن جبر ا ییل صد بار گفتم! می رود توی چشم و چارت ها! اسر ا فیل را ببین عبرت بگیر. آن دفعه ای انگولک کرد، هم چه رفت توی حلقش که تا قیامت طول می کشد بتواند بوقش را دوباره فوت کند."
امروز: "گل بگیرند! آخر این دو تا نفله کار خودشان را کردند؟ من دو دقیقه رفته بودم بشا شم، نگفته بودم مواظب باشید؟ حیف نون! نگفتم به تان دستشان برسد، می دزدند بر می دارند می برند زمین؟ خاک بر سر همه مان شد. معصومیت و عشق و تقدس و ایمان و این ها تا ابد شاشیده شد تویشان."
پریروز: خد ا و ند د و ل را تازه به صورت آزمایشی آفریده بود ... .
پیرزن، صدای به هم کوبیده شدن در خانه را شنید، چشم هایش را بست و آرزوی مرگ کرد. پسرک دانشجوی مستاجرش بود که شب ها بغلش می خفت. گفته بود دیگر پول کرایه خانه را دارد که بدهد. شب ها می رفت سراغ زن بیوه ی جوانتر همسایه.
زلزله که آمد، در حال دیدن فیلم پورنو، برهنه دراز کشیده بود. خانه ی کهنه اش که روی سرش خراب می شد، در لحظه های آخر،تنها فکری که از ذهنش می گذشت تصور غم ناک آبروریزی آن لحظه ای بود که جسدش را لخت بیرون می آوردند و زن خوشگل و مو رنگ کرده ی همسایه روبرویی متوجه می شد که او چه آلت فسقلی ای داشته است.

