تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

می گفت:"دلم می خواهد دنیایم رنگی باشد. کاش یک خدایی،هر خدایی که می خواهد باشد، صدایم را می شنید و از این رنگ های توی نقاشی به دنیای من هم می زد"

بدشانس بود بی چاره. خدایی که مامور رسیدگی به آرزویش شد غیر ازین که کور رنگی داشت، اسهال هم گرفته بود. یعنی دنیایش به جای رنگی، سر تا پا "تک رنگ" که از کار در آمد هیچ، "بوی" رنگ آمیزی جدید دنیایش تا آخر عمر سراغ هرکاری می رفت، می زد زیر دماغش.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/02/28 8:58 + با

دوازده بار یا بیشتر، تا حالا نیشم زده است.

هنوز، چشم در چشم هم دوخته ایم. افعی، که نصف پایم را بلعیده، همان طور که تا زانویم توی حلقش است، چشمان زرد کریهش را با حالتی از انتظار و تعجب به چشمانم دوخته است، انگار منتظر دفاعی یا واکنشی از سوی من باشد. واکنشی که می دانم نخواهد آمد، یا نمی خواهم بیاید،حتی تا آن موقع که همه ام را بلعیده باشد.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1387/02/18 8:20 + با

صاحب خانه، خانم دکتر زیبا و جذاب، که مرا به معرفی اطرافیان و برای این که هر دو همدیگر را بررسی ای بکنیم دعوت کرده است، همان طور که دارد به من خوراک زبان تعارف می کند، با همکار کنار دستیش در مورد علایم بالینی بدترین نوع خودآزاری خونین مقعدی که در اثر مورد تجاوز قرار گرفتن طولانی و مداوم با جسمی تیز به وجود می آید بحث می کند.

در جا توی سینه اش بالا می آورم.

به تیغ آقای ف در شنبه 1387/02/14 10:16 + با

می گفت "می خواهم بروم آن بالاها. مهم نیست چقدر سخت باشد.می خواهم دنیا را جوری ببینم که هیچ کس تا حالا به خودش زحمت نداده آن جوری دنیا را ببیند،  از بلند ترین جای ممکن. می خواهم صعود کنم."

بد شانس بود بیچاره. بعد از کلی بدبختی و مصیبت، به نوک دکل بلند شهر که رسید، پایش روی گه کلاغ لیز خورد و نوک دکل در تهش فرو شد و از دهانش بیرون زد. یعنی "صعود" که نکرد هیچ، کل فاصله ی طولانی "افولش" تا زمین را هم با چندش ناشی از مالیده شدن سطح ناصاف دکل به اندرون حلق و مقعدش سپری کرد.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1387/02/10 8:53 + با

نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء

ادامه ی ماجرا به این صورت اتفاق می افتد که من به تو تجاوز می کنم و پیراهن و پستان بندت و بقیه را به عنف پاره می کنم و خشک درونت گشنی می نمایم و تو ازت خون راه می افتد خوارت ...اییده می شود و اشکت سرازیر می شود و جیغ می کشی و با آباژور می کوبی توی گیجگاهم و من در جا می میرم و تو با ساطور جسدم را تکه تکه می کنی و گوشت ها را می بری خرابه ی بغل خانه می دهی به سگ ها.بر که می گردی خانه، می بینی که آلت خونینم را جا گذاشته ای و این که هنوز "راست" است.برش می داری و به اش زل می زنی و به فکر فرو می روی... ء
به تیغ آقای ف در جمعه 1387/02/06 3:16 + با