می گفت:"دلم می خواهد دنیایم رنگی باشد. کاش یک خدایی،هر خدایی که می خواهد باشد، صدایم را می شنید و از این رنگ های توی نقاشی به دنیای من هم می زد"
بدشانس بود بی چاره. خدایی که مامور رسیدگی به آرزویش شد غیر ازین که کور رنگی داشت، اسهال هم گرفته بود. یعنی دنیایش به جای رنگی، سر تا پا "تک رنگ" که از کار در آمد هیچ، "بوی" رنگ آمیزی جدید دنیایش تا آخر عمر سراغ هرکاری می رفت، می زد زیر دماغش.
دوازده بار یا بیشتر، تا حالا نیشم زده است.
هنوز، چشم در چشم هم دوخته ایم. افعی، که نصف پایم را بلعیده، همان طور که تا زانویم توی حلقش است، چشمان زرد کریهش را با حالتی از انتظار و تعجب به چشمانم دوخته است، انگار منتظر دفاعی یا واکنشی از سوی من باشد. واکنشی که می دانم نخواهد آمد، یا نمی خواهم بیاید،حتی تا آن موقع که همه ام را بلعیده باشد.
صاحب خانه، خانم دکتر زیبا و جذاب، که مرا به معرفی اطرافیان و برای این که هر دو همدیگر را بررسی ای بکنیم دعوت کرده است، همان طور که دارد به من خوراک زبان تعارف می کند، با همکار کنار دستیش در مورد علایم بالینی بدترین نوع خودآزاری خونین مقعدی که در اثر مورد تجاوز قرار گرفتن طولانی و مداوم با جسمی تیز به وجود می آید بحث می کند.
در جا توی سینه اش بالا می آورم.
می گفت "می خواهم بروم آن بالاها. مهم نیست چقدر سخت باشد.می خواهم دنیا را جوری ببینم که هیچ کس تا حالا به خودش زحمت نداده آن جوری دنیا را ببیند، از بلند ترین جای ممکن. می خواهم صعود کنم."
بد شانس بود بیچاره. بعد از کلی بدبختی و مصیبت، به نوک دکل بلند شهر که رسید، پایش روی گه کلاغ لیز خورد و نوک دکل در تهش فرو شد و از دهانش بیرون زد. یعنی "صعود" که نکرد هیچ، کل فاصله ی طولانی "افولش" تا زمین را هم با چندش ناشی از مالیده شدن سطح ناصاف دکل به اندرون حلق و مقعدش سپری کرد.
نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء

