تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
شنبه 1387/02/28
رنگ خدا

می گفت:"دلم می خواهد دنیایم رنگی باشد. کاش یک خدایی،هر خدایی که می خواهد باشد، صدایم را می شنید و از این رنگ های توی نقاشی به دنیای من هم می زد"

بدشانس بود بی چاره. خدایی که مامور رسیدگی به آرزویش شد غیر ازین که کور رنگی داشت، اسهال هم گرفته بود. یعنی دنیایش به جای رنگی، سر تا پا "تک رنگ" که از کار در آمد هیچ، "بوی" رنگ آمیزی جدید دنیایش تا آخر عمر سراغ هرکاری می رفت، می زد زیر دماغش.

+ 8:58 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1387/02/25
نفهم

غیر از یک پیراهن نه چندان بلند، هیچ چیز تنش نیست.

لوند و دعوت کننده،بلند می شود و می آید از پشت سر، تن خوش ترکیبش را به تنم می چسباند. دستش را به کشاله ام می اندازد، با زبانش صورتم و گوشم را نرم نرمک نوازش می کند. توی گوشم زمزمه می کند: "بخورمت گوگو؟" رعشه ای از تنم می گذرد.

با آرنج می کوبم توی دماغش. خون شتک می زند توی صورتم. روی زمین پهن می شود. "منو می خوای بخوری، بدبخت نفله؟" سر و صورتم را که با زبانش "تفی" کرده، پاک می کنم و با لگد توی آبگاهش می کوبم. مچاله می شود. رویش می نشینم و با مشت پشت سر هم توی کله اش می کوبم. "پتیاره! برا من پر رویی می کنی؟!"

هه! می گوید می خواهد مرا بخورد! از مادر نزاییده برای من لات بازی در بیاورد...!

+ 8:36 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1387/02/21
رنجش

شانه به شانه ی هم نشسته ایم. هر دو خشمگین، رنجیده، ساکت.

سخت به جلویمان زل زده ایم. افکار خطرناک می کنیم.

بعداز آن  همه مدت عشق آتشین، هردو ظاهرا، هم زمان از هم به تنگ آمده ایم.

من اما، دلم نرم می شود و روی رنجیدگی عمیق درونم را باز محبت رقیقی می پوشاند. دهانم را که می گشایم که بگویم که با تمام این تفاصیل هنوز دوستش دارم، مهلت نمی کنم. هفت تیر را روی شقیقه ام می گذارد و ماشه را می چکاند.

+ 3:10 بعد از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1387/02/18
انتها

دوازده بار یا بیشتر، تا حالا نیشم زده است.

هنوز، چشم در چشم هم دوخته ایم. افعی، که نصف پایم را بلعیده، همان طور که تا زانویم توی حلقش است، چشمان زرد کریهش را با حالتی از انتظار و تعجب به چشمانم دوخته است، انگار منتظر دفاعی یا واکنشی از سوی من باشد. واکنشی که می دانم نخواهد آمد، یا نمی خواهم بیاید،حتی تا آن موقع که همه ام را بلعیده باشد.

+ 8:20 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1387/02/14
نخستین دیدار

صاحب خانه، خانم دکتر زیبا و جذاب، که مرا به معرفی اطرافیان و برای این که هر دو همدیگر را بررسی ای بکنیم دعوت کرده است، همان طور که دارد به من خوراک زبان تعارف می کند، با همکار کنار دستیش در مورد علایم بالینی بدترین نوع خودآزاری خونین مقعدی که در اثر مورد تجاوز قرار گرفتن طولانی و مداوم با جسمی تیز به وجود می آید بحث می کند.

در جا توی سینه اش بالا می آورم.

+ 10:16 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1387/02/10
عروج

می گفت "می خواهم بروم آن بالاها. مهم نیست چقدر سخت باشد.می خواهم دنیا را جوری ببینم که هیچ کس تا حالا به خودش زحمت نداده آن جوری دنیا را ببیند،  از بلند ترین جای ممکن. می خواهم صعود کنم."

بد شانس بود بیچاره. بعد از کلی بدبختی و مصیبت، به نوک دکل بلند شهر که رسید، پایش روی گه کلاغ لیز خورد و نوک دکل در تهش فرو شد و از دهانش بیرون زد. یعنی "صعود" که نکرد هیچ، کل فاصله ی طولانی "افولش" تا زمین را هم با چندش ناشی از مالیده شدن سطح ناصاف دکل به اندرون حلق و مقعدش سپری کرد.

+ 8:53 قبل از ظهر امین فولادی.
جمعه 1387/02/06
هماغوشی گری

نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء

ادامه ی ماجرا به این صورت اتفاق می افتد که من به تو تجاوز می کنم و پیراهن و پستان بندت و بقیه را به عنف پاره می کنم و خشک درونت گشنی می نمایم و تو ازت خون راه می افتد خوارت ...اییده می شود و اشکت سرازیر می شود و جیغ می کشی و با آباژور می کوبی توی گیجگاهم و من در جا می میرم و تو با ساطور جسدم را تکه تکه می کنی و گوشت ها را می بری خرابه ی بغل خانه می دهی به سگ ها.بر که می گردی خانه، می بینی که آلت خونینم را جا گذاشته ای و این که هنوز "راست" است.برش می داری و به اش زل می زنی و به فکر فرو می روی... ء
+ 3:16 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1387/02/03
تناسخ

اعصابم را داغان كرده بود صداي جير جير جوجه هه وقتی زنده بود.تحملم راتمام کرده بود. صدای نکبتی اش هنوز هم توي مخم است. انگار نه انگار كه مغزش را زير پوتينم پكاندم و له كردم، هنوز توي مخم جير جير مي كند. انگار نه انگار كه مرده. بدتر از آن صدای ممتد قطع نشدنی دیوانه کننده اش اين كه، از آن موقع كه مرده، دهانم را كه باز مي كنم فقط جير جير جوجه هه خارج مي شود عوض حرف. مدام صدای جیر جیری که بی وقفه توی مغزم می شنوم از دهانم هم خارج می شود.  اعصاب همه را داغان كرده ام. كم كم بقيه همان جوري نگاهم مي كنند كه من قبل از لهاندن مغزش، جوجه هه را نگاه مي كردم.

نمي دانم كدامشان مغزم را زير پوتينش داغان خواهد كرد.

+ 12:27 بعد از ظهر امین فولادی.