من، زلدا، سه بار است که به حکم وجدان نا آرامم، که از وقتی وجودحقیقیتان را شناختم لحظه ای رهایم نکرده، تصمیم به قتل شما، به جرم پلیدی بی انتها و کثافت وجودی تان داشته ام.
هر بار اما، آنچه مرا از تصمیمی که در لحظه ی گرفتنش غیر قابل بازگشت می نمود باز داشته است، نه حس بی معنی ترحم بر فرزندان و همسرتان، و نه این شعار مفت وبی معنی که هر آشغالی هم در نهایت مستحق زندگی است، بلکه تنها این حقیقت بسیار "سر راست" و سخت روح خراش است که حضرت آقا به گاه سپوختن غوغا می کنید لاکردار!
حتی با وجود آن همه کاغذ و خرت و پرت های روی میز منشی...
می گفت:"از تصميم گيري هاي مهم متنفرم. دلم مي خواهد توي موقعيت هاي خطير يك راه براي انتخاب بيشتر نداشته باشم كه همان را انتخاب كنم"
بدشانس بود بيچاره. اولين موقعيت خطيري كه برايش در زندگي پيش آمد اين بود كه اره توي تهش فرو شد. يعني همان يك انتخاب هم برايش نبود. نه "پس" برايش ماند و نه راه پيش.
و خداوند، حتی ذره ای، آن نبود که پیش خود پندارانده بودیم.
بوی گند شور انداختگی جوراب های نیم دارش، به همراه لیچ انداختگی تهوع آور زیربغل پر پشمش با آن عرق گیر سوراخ، تاثیر حماقت بی پایان توی چشمهای دودوزن مفلوک پنهان درآن چشمخانه های گود افتاده اش را چند چندان می کرد.
شوقمان به فنا رفت،
در ذوقمان شا...یده شد.
و ما گ...ه خوردیم که آرزوی دیدار معبود داشتیم
و به گور اجدادمان خندیدیم که از صالحان بودیم
ما را همان جهنم بفرستید تا از قفا بسپوزند
اه!
و وقتي كه وقتش مي آيد، به اين نيست كه من باباي تو ام يا
باباي يكي ديگه، كه قوي ترم يا جوان ترم
يا مهربان ترم يا جا.كش ترم يا قح.به تر. يا اين كه بچه ام دوستم دارد يا زنم
دوستم دارد يا زنم سال هاست با يكي ديگر مي خوابد يا من بغضي دارم كه سي سال حملش
كرده ام يا چي. فقط اين است كه زمانش رسيده و زمانم به سر رسيده و زير اين گنبد
كبود راهم به آخر رسيده و كارهاي تمام نشده ي من به هيچ جا نرسيده و به تخمي هم
نيست كه نرسيده. و اين حقيقت كه آسمان بعد از من هم به همان كبودي مي ماند و دريا
به همان آبي اي مي ماند و زندگي ادامه دارد و نمايش هم چنان ادامه دارد، هيچ گهي
بابت من نمي خورد. و اين كه با بغض توي گلويم مي روم يا با دل خوش مي روم يا به
تخمم هم نيست كه مي روم، تغييري نمي دهد در اين كه بچه ام باز هم سيگار مي كشد بعد
كه رفتم يا مردك ممه ي زنم را مك مي زند بعد كه رفتم يا آگهي ارزان مي دهند توي
روزنامه براي ختمم بعد كه رفتم.
اين راهی كه دو تایی مي رويم، اين جاده ي طولاني بي انتها كه از پنجره ي اتومبيل وقتي كه كنارت نشسته ام مي بينم، وقتي تمام شد، ته تهش، آن جا که فقط به مدد اراده ی فوق بشری که در وجود جفتمان جاری شده می توانیم امید داشته باشیم برسیم، به اميد خدا، كاميون مي زند به مان. يك تير آهن مي آيد و صاف از وسط تو مي گذرد و رعشه مي كني و جان می کنی و مي ميري و خونت توي صورت من پاچيده مي شود و من جيغ مي كشم و افسرده مي شوم و به خاک ها لگد می زنم و هر وقت ياد صحنه ي مردنت مي افتم سخت حشر ي مي شوم و "راست".
قرائت هامان از زندگی متفاوت است لا مصب. اشتباه می فهمیم هم دیگر را. قرائت های
متفاوت، همان بود كه آدم را از بهشت راند، آن جا كه گابريل در ماله کشی گ...ه
کاری خداوند به د و ل آدم اشاره كرد و نوشت
"بكن(Bekan) "
و او شنید "بکن “(BOKON) و سخت سپوخت عوض كندن! و ما را در گیتی "پس"
انداخت.