مرد، سي و چند ساله، پشت
چراغ قرمز عابران پياده، سيگارش را گيراند، پك عميقي زد و بلافاصله سرفه ي خشك و
كشداري سر داد.
يك باره، انگار از هيچ
كجا، دخترك موطلايي خوشگلي، درست عين فرشته اي كه براي نجات فرستاده شده باشد، از
ماشيني كه كنار خيابان پارك بود پياده شد، به سمت مرد دويد و با لحن شيرين بچه
گانه اي گفت : "عمو جون، عمو جون! سيگار برات بده ها، تو رو خدا ديگه
نكش!"
مرد مكثي كرد. رعشه اي
از تنش گذشت، از زير چشم نگاهي به دختر بچه ي مو طلايي فرشته صورت انداخت و سيگار
نزديك به اتمامش را دور انداخت، و يكي ديگر اتش زد.
مرد آخر، فرشته ها را
كلا تخمش هم نبود.
شاهزاده خانوم داف، به انتظار نجات بخشي كه از طلسم تنهايي
اژدها رهاييش بخشد، موهايش به رنگ دندان هايش مي شود، تنها به اين خاطر كه در اين
دوره و زمانه، شاهزاده ها و سلحشوراني كه به قصدش مي آيند، همگي "راست" هستند.
مي
گفت:"زندگي فقط يك رويا است، فرقي نمي كند اين رويا را "بيدار"
بگذرانيم يا در خواب.دلم مي خواهد بخوابم و بقيه ي عمرم را بيدار نشوم. مي خواهم روياهاي شيرين ببينم."
خوشبختي مثل نقطه هاي كوچيك مي مونه،كه وقتي اين نقطه ها به
هم بپيوندند مي شن يه خط، و وقتي اين خطها كنار هم قرار بگيرن مي شن يه صفحه، و
وقتي اين صفحه ها هم ديگه رو پيدا كنن مي شن يه حجم، و نكته ي مهم اينه كه خود اون
حجم هيچ گه خاصي نيست و ارزش پشمم نداره.
سرگشتگي، امان همه مان را بريده.همه گي به دنبال رستگاري،
گه گيج مي زنيم. از چنگ ديوهاي درونمان، گريزان، سخت بر در بهشت مي كوبيم به
خيالمان، غافل از آن كه آن طرف در اژدهايي نشسته تا كا نمان بنهد.
سلحشوره اینو نمی دونست که اون جادوگر مهربون رو مردم
"مرلین خالی بند" صدا می زنند و در تمام اون سرزمین به گـه کاری و خراب
کاری معروفه و هیچ احمقی هم هیچ هدیه ای ازش قبول نمی کنه چون معلوم نيست كه چه
گندي از توش در بياد.شمشیر سحر آمیز با همون ضربه ی اول شکست و زره سحرآمیز هم به
تف نیارزید،چون اژدها با همون گاز اول نصف سلحشور ننه مرده رو قورت داد و دو لشو
تف کرد. دیو زشت پلید بد کردار هم به جای این که شاهزاده خانومو بخوره،گرفت و مشتی،
شبانه روز ترتیبشو داد.شاهزاده خانوم هم اصولا دیوه رو به سلحشور مرحوم ترجیح می داد
چون دیوه تو رختخواب اعجوبه ای بود برا خودش.می گن با اژدها سه نفری گاهی تری سام
می زنن و شاهزاده خانومم هیچ اعتراضی نداره.
تا مدت ها هیچ کس به خودش زحمت چال کردن سلحشور تیکه و پاره
رو نداد و دو ل کوچولوی چروکیده و غمگینش همین طور آش و لاش وسط حیاط برج افتاده
بود.
این طور که تو افسانه ها اومده، هیچ کس برای به فــــا ک
رفتن سلحشور تره هم خرد نکرد، به جز دختر چادری همسایشون که بعضی وقتا یواشکی با
گوشه ی چادرش چن تا قطره اشکو از گوشه ی چشمش پاک می کنه.
----
نه، واقعا انتظار داشتید این داستان چه جوری تموم بشه؟!
ادامه ندارد.
شاهزاده خانم خوشگل موبلند موطلایی،بالای برجی زندانی شده بود که یک اژدهای هولناک مخوف محافظتش می کرد.اگر تا دو روز دیگه شاهزاده خانوم نجات پیدا نمی کرد،دیو پلید و زشت سرزمین می اومد و اونو لقمه ی چپ می کرد. دلاور پاکدل قصه ی ما خیلی دلش می خواست شاهزاده خانومو نجات بده، ولی اژدهاهه اصلا شوخی حالیش نبود و دلاور ما هم از شما چه پنهون واقعا تخم اين حرف ها رو نداشت.همین طور که غصه دار و ان کف موهای بلوند و ساق پاي سفيد و شيب ملايم كمر به باسن شاهزاده خانوم نشسته بود، مرلین،جادوگر مهربون سرزمین بر او ظاهر شد و چون نیت "واقعا" پاکی داشت و اصلا تو فکر لنگ و پاچه و ترتیب دادن شاهزاده خانوم نبود،شمشیر سحر آمیزی بهش داد که تو نبرد با هر پلیدی ای پیروزش کنه و زره جادویی ای که آتش هیچ اژدهایی بهش کارگر نباشه. دلاور سرزمین ما با عزم جزم و اراده ای "راست" راه افتاد که شاهزاده خانوم موطلایی رو نجات بده و هرچی اژدهاست رو از وسط جر بده و كــ...ون هرچي دیوه بذاره ....ء
ادامه دارد
سيمور
جان، خوش حالم كه حال روحيت بهتر است و ديگر به خويش كشي فكر نمي كني.بهتر. مرد گنده كه انقدر بچه نمي شود.
شنيده
ام جديدا تفنگ خريده اي.مبارك
فقط
اگر زحمتي نيست مغز را كه خواستي بپاشاني به ديوار ما را هم خبر كن تماشا، حظي
ببريم.
من به دعوت نيلي براي شركت در اين بازي، بدين
وسيله انتقام مخوف خودم را از كتاب هايي كه هر كدام يك زماني ترتيبم را داده اند
مي گيرم! يك نكته ي مهم در مورد انتخاب هايم كه دوست دارم بگويم اين است كه من هم
مثل همه تعداد خيلي زيادي رمان بد خوانده ام، ولي اين هايي كه اين جا انتخاب كرده
ام، آن هايي بوده اند كه به خاطر شهرت رمان يا نويسنده اش اصلا انتظار نداشته ام
اين جوري از كار در بيايند.
1.جاودانگي- ميلان كوندرا: اصلا قرار نبود معرفي بنده و آقاي كوندرا به هم- كه تا سنين
خيلي بالاي من به تعويق افتاده بود و به اصرار ساير دوستان كتاب خوان اتفاق افتاد،
كه "تو با اين كتاب خوانيت حيف است كوندرا نخوانده باشي!"- چنين عاقبتي
پيدا بكنه. آقا جان، دوري و دوستي. كوندرا به دين خود، ما هم به سي خود...!
2.ژان كريستف - رومن رولان: تلاش فوق انساني برد ازم تمام كردنش. آخر
كتاب حدود 3000 تا اسم آهنگ ساز و نوازنده و آهنگ نويس و آهنگ خوان و آهنگ دوست و كوفت
و زهر مار و ورم و درد و مرض ياد گرفته بودم، ولي به رواني كه ازم نابود كرد نمي
ارزيد.
3.در قند و هندوانه – ريچارد براتيگان: براتيگان واقعا به شعور من توهين مي كند.
سرتاسر كتاب پر است از شوخي هاي بي معني و يخ و لوده بازي هاي سطح پايين، و ارزش
ادبي و داستان گويي هم تعطيل. كتاب كوچكي است ولي لجم را درآورد تا تمام شد.
4. هرتزوگ –
سال بلو : ببين،من
عاشق اين نويسنده ام، روي "سلطان باران"ش غيرت دارم. بهترين است. همين
شد كه اين كتابشم با عشق و اميد از قفسه برداشتم، يه چند صفحه خوندم، بعد يه جوري
كه هيشكي نفهمه يواشكي گذاشتم سر جاش! ازون روز به بعدم به روي خودم نمي آرم كه
همچين كتابي توي قفسه اس!
5. سهم سگان
شكاري – اميل زولا : اگر
موقعي كه اين كتاب را مي خواني ازين مطلب اطلاع داشته باشي كه نوشته هاي اين آقا
چه تاثيري در انقلابيون فرانسه داشته است، سخت غصه ات مي گيرد از درك اين مساله كه
"عقده" ي خالص مي تواند حتي انقلاب هم راه بياندازد. واقعا مانيفست عقده
و كينه و بد گويي و بد طينتي، فاقد هيچ ارزش ادبي. ابتداي هر صحنه، آقا چندين صفحه
را حرام توصيف تجمل زندگي اشراف، با آن چنان عقده و كينه اي مي كند كه حال آدم بد مي
شود. چرا من اين را تا ته خوانده ام؟!
6. خوشه هاي
خشم – جان اشتاين بك: بالاخره يك روز مي خوانمت....!
7. تراژدي
آمريكايي – تئودور درايزر: من به اين كتاب مديونم.آغاز شورش من در برابر كتاب هاب خزعبل و چرند و
شكرخوري هاي مفت مفت و داستان هاي ابلهانه ي بي كشش مقپز، با اين كتاب اتفاق افتاد،
در شرايطي كه من قبل از اين كتاب با يك جور سخت جاني فوق انساني، حتي ژان كريستوف
و جنگ و صلح را هم تمام كرده بودم! حدود سه چهارم اين كتاب قطور دو جلدي را
خواندم، بعد كتاب را بستم،گذاشتم توي كتاب خانه و گفتم هفته ي بعد بقيه اش را مي خوانم.
از آن روز 16 سال (شايد بيشتر) گذشته، علامت توي كتاب سر جايي كه خوانده ام هنوز
سرجايش است، و من هنوز اميدوارم يك روزي بروم بقيه اش را بخوانم.
8. ابله –
داستايوفسكي: الان كه
فكر مي كنم ميبينم داستان خيلي بدي نبود، ولي تركيب سبك روايي روده درازانه ي
داستايوفسكي و ترجمه ي ناهموار و مقپزانه ي كتاب، رسما باعث شد فكر كنم كه آن "ابله"
خود من هستم. يكي از معدود كتاب هايي كه ادامه ندادم.
9. سه گانه ي
نيويورك – پل استر:
مشخصه ي كارهاي استر اين است كه متخصص اين است كه آدم را به گ..ه خوردن بياندازد.
هر سه كتاب عالي شروع مي شوند، و بعد به چنان ورطه ي ...س شعري فرو مي غلتند كه هر
لحظه آرزو مي كني كتاب همان لحظه تمام شود. درست همين جا، اوج هنر استر پيدا مي
شود: كشش مي دهد، و كشش مي دهد، و كشش مي دهد... تا همان كه گفتم!
10. موبي ديك –
هرمان ملويل: واي خداي
من! نسخه ي كامل را نخوانيد! آقا يك فصل كامل دارد با عنوان "دنب" كه
كلا در مدح و ستايش دم نهنگه است. يك فصل كامل دارد به نام "سفيدي" كه
همه اش در وصف سفيدي نهنگه است! باز هم بگويم؟! هنوز كه هنوز است احساس مي كنم اين
كتاب به بچه گي هاي من تجاوز كرده است.
11. جاده ي
فلاندر – كلود سيمون: واقعا يكي از بهترين كتاب هاييست كه خوانده ام. سبك روايي غريب و پيچيده، ولي
داستاني ساده. با اين وجود، اين جا مي آورمش، به انتقام 50 باري كه وسط خواندنش
خوابم برد و اين كه هيچ دفعه اي 20 صفحه بيشتر نتوانستم يك نفس بخوانم!
من هم وحشي، گوربانو، امير، دخترك اوريجينال، راننده تاكسي و گوساله را به اين بازي دعوت مي كنم.
كشيشي که در بارگاه كبريايي، زار زنان طلب بخشودگی و بهشت
می کرد، به مرض مقاربتی مرده بود