بيا بر شاخه ي اقاقياي جلوي
پنجره ام بنشين، بلبل
و
بخوان هي شب تا صبح، مادر قحـــبــه! هي شيرين بخوان
ديگر
از هر چه ونگ ونگ نكبتي پرنده است عقم مي گيرد
فردا
امتحان دارم
بيا بر شاخه ي اقاقياي جلوي
پنجره ام بنشين،
و
بخوان، شيرين بخوان بلبل
خداوندا،
به من زور بده تا تغيير دهم آن چه را نمي توانم بپذيرم
و
به ديگران بردباري بده تا آن چه را من به زور تغيير مي دهم بپذيرند
و
به من اين خردمندي را كه تفاوت اين دو اصولا به تخ___مم باشد
میگفت:
"خسته ام از نا مهرباني آدم ها. مي
خواهم بروم جايي كه نباشم، كه هيچ كس مرا به ياد
نياورد، به جز اين فنجان كهنه ي قهوه ام. از همه دنيا، بسم است كه فقط همين
فنجان مرا يادش باشد، به جاي همه ي انسان ها”
بد شانس بود بيچاره. به
محض اين كه رفت، ننه قمر كارگر خونه زرتي فنجانه را موقع شستن انداخت و شكست. يعني از رفتنش
كه دل هيچ كس نگرفت هيچي، بعد هم كه پشيمان و آويزان برگشت با لگد انداختندش
بيرون. سگ هم او را يادش نمانده بود آخر.
"وول نخور بت مي گم!"
"توي اون يكي چشمت هم مي ره ها!"
"نمي ذاري كه!"
يك كمي مستم. زياد كنترل ندارم. . تمام دست و بالم خوني شده. اگر همين طوري هي تكان بخورد، به جاي بريدن حلقش، چاقو اشتباهي آن يكي چشمش را هم در مي آورد.
"اگر دو تا دلبر خواستيد داشته
باشيد، حتما دقت كنيد كه هر دو تا حش_ري نباشند، وگرنه تا آخر هفته مادرتان _اييده
است!"
دیشب من قسمتی از امید نسل آینده را به دیواره ی زهدان
روسپی سرد مزاجی پاشیدم.
كابوس اچ آی وی هم به گلچین ترس های مکتوم سر به مهر به دقت
پنهان شده ام افزوده شد.
پس نوشت: این پست هیچ ریشه ای در واقعیت ندارد،يا اساسا دارد.
فقط استفراغ ذهن يا هست،يا اين كه قطعا نيست.
مي گفت:"كابوس مي بينم دائم.امانم بريده شده.مي خواهم بروم خودم را دفن كنم، كه نباشم، كه دوباره سبز شوم."