تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

مرا ببوس و بفشار و سخت با من عشق بورز

تا من صبح بتوانم پزش را به رفقایم بدهم
 
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/09/28 8:45 + با

مرا ببوس و بفشار سخت، و تا صبح با من عشق بورز

جوری که انگار که پول خوبی بابتش به ات داده باشم
 
به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/09/27 9:28 + با

مغز لهیده به نابهنگام ترین ضربه ی نا منتظر پادنگم،هنوز پاسخ می جوید

ای های!

قلب بلعیده شده توسط شپشوترین سگ زرد ترسوی محله ی مجاورم،ناباورانه هنوز می تپد

تپ تپ!

قلوه گاه دریده شده به نامردی ترین ضربه ی زنگ زده ترین داس تاریخ کشاورزی سنتیم،هنوز مبهوت در پی نگه داری محتویات اندرونم در جای خود است

قلپ!

رگ های تهی از خون گشوده به دو تک ضربه ی آلوده ترین تیغ کند چند ده بار استفاده شده ام،به تمنای چکاندن چند قطره ی سرخ ناچیز دیگر در هم می پیچند و به رعشه می افتند

چک چک!

بدن سابقا راست قامت هم اکنون داغان تهی گشته از بخش عمده ی حجم خونابه ام،مچاله، در خود می لولد

در انتظار فرشته ی مرگ، آن دبنگ الواط دودره بازم

که راحتم کند

به بی محل ترین مرخصی دودره بازانه ی ناشی از ک و ن گشادی محض سرشت جبرا معصومش رفته ولی انگار

مادر سگ!

های رهگذران!

یکی تان خلاصم کند
 
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/09/24 13:17 + با

مغزم را پادنگ لهانده

قلبم را سگ بلعیده

قلوه گاهم به ضربه ی داس دریده شده

رگ های گشوده ام از خون تهیند

مچاله ام

مچاله....

نمی میرم اما

آن مرتیکه ی دبنگ باز بی وقت به مرخصی رفته انگار

های ملک الموت! تو را می گویم!

نجاتم دهید

یکی این وسط مرا بکشد لطفا
 
به تیغ آقای ف در شنبه 1386/09/24 13:17 + با

عکس بالای صفحه: یک ماشین مسابقه در حال کله معلق زدن و پاشیدن به در و دیوار پیست

متن خبر :آندرس اندرسن راننده ی سوئدی در مسابقات فرمول یک دچار سانحه شد و به دلیل این سانحه موفق نشد مسابقه را تا انتها به پایان برساند.لیکن، وی به کمک این سانحه موفق شد زندگیش را تا انتها به پایان برساند.
به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1386/09/21 11:51 + با

خیلی خیلی دلم می خواد که فک کنم که خیلی خیلی فیلسوف و خیلی خیلی انتلکتم.

تف!

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1386/09/19 14:2 + با

قلبمان آینه ی عشق خدا

امید پیروزی در دل هایمان

با ایمان به فتح قلل بلند موفقیت به پیش می رویم....

ولی هیچ گهی نمی شویم

به هیچ جای خاصی هم نمی رسیم

چون دنیا این جوری کار نمی کند

این گه خوری ها هم به ما نیامده

به تیغ آقای ف در شنبه 1386/09/17 9:28 + با

بابا، سر صبحانه: این گردوها زیادی درشتند. با گردو شکن نمی شود مغزشان کرد. باید با تبر بشکنی شان ...،

.........................

دلم کورن فلکس می خواهد. دیگر دارد از فکر طعم ناخن و خون لای نان و پنیر عقم می گیرد....ء

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/09/13 8:54 + با

- سلام عرض شد آقای مهندس.بنده فلانی هستم.خواستم مصیبت وارده رو به تون تسلیت عرض بکنم.

- شما لطف دارید. واقعا سخت بود، ایشان مثل ستون چادر در فامیل ما بودند. نمی دانید چه قدر غصه داریم. دائم در حال گریه کردنیم همگی.

(هول می شوم. اصلا انتظار نداشتم این ها را به من بگوید. فکر می کردم چند تا جمله ی رسمی رد و بدل می شود، می فهمند من چه جوان مبادی آدابی و قابل توجهی هستم، و بعد خداحافظی. حرف هایی که از قبل با خودم تمرین کرده بودم بگویم دیگر به درد نمی خورد. دست و پایم می لرزد. باید فی البداهه یک چیز عمیقی بگویم)

- خوب...اررر...اه! بله دیگر، دنیا دار مکافات است!

- (چند لحظه سکوت) ببخشید، متوجه نشدم. چی فرمودید؟

(گند زده ام. گند زده ام. آن هم جایی که تا این حد برایم مهم بوده خودم را شیرین کنم. اه! باید بحث را عوض کنم)

- چیز... عرض شود که روی سنگشان فکر کرده اید چه بنویسید؟ (وای خدایا چرا دارم پرت می گویم؟ چرا خفه نمی شوم؟) به هر حال ایشان انسان ارجمندی بوده اند و این خیلی مهم است که روی سنگ قبرشان چی چی نوشته شود، حد اقل منباب عبرت سایرین!

(وای نه! وای نه! یکی مرا خفه کند. مهلت نمی دهم حرف بزند، زود خودم حرف را ادامه می دهم، بلکه وقت نکند بفهمد چی چی گفته ام )

- مثلا بنده کلی مطالعه در این زمینه کردم تا چیزی در شان ایشان پیدا کردم. قلم اگر خدمتتان هست بنویسید. (این از دهانم می پرد.امیدوارم بگوید لازم نیست شما زحمت بکشید خودمان یک چیزی می نویسیم، یا این که اصلا خودش وصیت کرده چی بنویسیم، یا حتی این که قلم ندارم یا هر چیز دیگری، بعد گوشی را قطع می کنم بدون این که یک کلمه اضافه بگویم، و از این منجلاب نجات پیدا می کنم. ولی لامذهب، با وجود این همه گندی که من زده ام، این کار را نمی کند)

- بفرمایید آقا. می نویسم.

(چی بگویم؟ خدایا! چی چی بگویم؟ قبل از این که جلوی دهنم را بتوانم بگیرم، کار از کار می گذرد و دهانم باز می شود)

- مرقوم بفرمایید : "ای دریده پوستین یوسفان، گرگ برخیزی ازین خواب گران!"

- (سکوت در آن سمت تلفن) ...

(بدون یک کلمه حرف، مثل بچه ی آدم گوشی را قطع می کنم.)
به تیغ آقای ف در یکشنبه 1386/09/11 9:25 + با
پوسته ی دفم درید
خون از رگ بریده ات جهید
آوای غوک نر در آب جوشان دیگ
دل در برم تپید
 
به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1386/09/08 21:11 + با

غصه ی آن شب سرد غمگین که سپوختیم هم را و ارزنی هم افاقه نکرد رعشه های تن گرمت در التیام آن تنهایی منجمد بی پیر عمق های به دقت پنهان شده ی روحم، هنوز گوشه ی ترسان کودکی های ذهنم را می آزارد، که چه تنها بودم، هستم.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1386/09/06 8:33 + با

پیش نوشت: این پست، به نظر خودم از بهترین مطلب هاییست که تا به حال نوشته ام. با این وجود، خواندنش را به هر گونه نرغال محتاط و محافظه کار اکیدا توصیه نمی کنم. باشد که رفاقتمان با همه سر جایش باقی بماند.

درهای بهشت بر ما گشوده شد

چه سعادتی، ولی فقط برای ما

اشتباه شده لابد

چون ما یک مشت لات آشغالیم :

حوریانشان را خواهیم سپوخت

سخت، از دو سو

کان قدیسانشان خواهیم نهشت

مالشان می بریم و شورتشان می دریم

در آتش زیرین آن مکان شاش خواهیم کرد

به گاه خروج سر تا به پای بارگاهشان را طغوط خواهیم کرد

و خدایشان را به دولکی خرد نیز نخواهیم انگاشت

و می دانیم که هیچ یک آلتمان را هم نیارستند خورد!

پس نوشت:

طغوط: جیش کردن را که می دانید چیست؟ آن یکی کار دیگر!

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1386/09/04 10:53 + با

سنگ قبرت را می روبم
قطره اشکی می فشانم
دوستت دارم...

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1386/09/01 23:5 + با