عروسک خوشگل من می خواد
بخوابه.....
عروسک خوشگل من می خواد بخوابه.....
عروسک خوشگل من باید بخوابه
عروسک خوشگل من باید بخوابه
وروجک کوچولویم لطفا بخوابه
وروجک کوچولویم باید بخوابه
وروجک تخم سگم باید بخوابه
تخم سگ پدرسگم باید بخوابه
تخم سگ پدرسگم باید بخوابه
تخم سگ پدرسگم می گم بتمرگ
تخم سگ پدرسگم می گم بتمرگ
تخم سگ! می گم بتمرگ
می زنمت....
بتمرگ! بتمرگ! عر نزن!
د بتمرگ می گم!
(قرچ! صدای له شدن یک چیز نرم)
امروز می خواستم یه پست بذارم،اتفاقا نوشتم هم،ولی دیروز همین طور الکی الکی
خبر شدم که یه دوست صمیمیم هپاتیت C گرفته. بدجور به همم ریخت. خودم سه پیچ شدم تا بم بگه.
ورزشکاره فلک زده،سر عمل کلیه خون بش زدن، اون موقع خونا آزمایش نمی شدن. یه جوری
اصلا شکسته بود. می گفت غرورم شکسته. اینش به همم ریخت. انقده غصم گرفت که یادم
رفت به این مملکت سگدونی فحش بدم.
دیگر نه. دیگر نمی کنم. هر لقمه اش انگار به ام زل می زند. نگاهش سرزنش
بار نیست، حتی غمگین هم نیست که دارم می خورمش، فقط همین طور سرد به ام زل می زند
و سوراخم می کند. هر لقمه ی مغزش انگار به من فکر می کند، توی دستم که هست تا به
دهانم برسد، و توی معده ام و اندرونم. چندش عظیمی است که لقمه تان درونتان به تان
فکر کند. عرق که می کنم افکار او از تنم می تراود. زود تر باید قیش کنم تا تسخیرم
نکرده، تا بیشتر ازین او نشده ام، یا شاید دیر است ... ء
من قبلا نمی توانستم این طوری فکر کنم. من
اصلا فکر بلد نبودم بکنم، و این را هم نمی دانستم که نمی توانم فکر کنم. خیلی بد
است این جوری... ء
زانویم هنوز قرچ قرچ می کند. میخی که دیروز تویش کوبیدم خوب
کار نمی کند. اسکنه را بر می دارم و میخ را با زور و مکافات از توی زانویم بیرون
می کشم. اول خوب در نمی آید، به یک چیزی گیر کرده، زور که می دهم کج می شود. آخر
سر با فشار بیرون می کشمش، یک تکه از زانویم هم نوکش چسبیده. یک میخ بلندتر بر می
دارم و زیر کشکک زانویم می گذارم و با چکش رویش می کوبم. بوم! یک بار. بوم! دو
بار. بوم! سه بار... حس می کنم که از توی کشککم رد می شود و مفصلم را به هم می
دوزد. فرم رانم را دوست ندارم. رنده را بر می دارم و سه بار رویش می کشم تا صاف
شود. ساق آن یکی پایم هم قناس است. سمباده اش می زنم. چشمم یک کمی لوچ است. نوک
اسکنه را زیر تخم چشمم می گذارم و بیرون می پرانمش تا بعد تر صاف تر جایش بزنم.
"اه! پسرم! باز هم خود درمانی کردی؟"
چشم های مهربانش از پشت عینک درشت تر به نظر می رسد. حتما پیش
اون فرشته هه بوده.
بدنم خرد و در هم شکسته، صورت رو به آسمان، روی علف های
کنار جاده ای که هم الان ماشینم تویش له شد، افتاده ام. یک جفت چشم آبی زلال،
نزدیک، به عمق چشم هایم زل زده. یک جفت پنجه ی تیز گل آلود، بدنم را می خراشد. از یک
جفت منخزین مرطوب، نفس داغی چانه ام را غلغلک می دهد. یک جفت دندان نیش زرد، گوشت
بی حس تنم را می جود. یک زبان بزرگ زبر،خون ها را می لیسد. یک جفت قطره ی بزاق گرم،
بر گلوی لختم می چکد.
به یاد عشقم می افتم که داشتم بر می گشتم پهلویش.
یکی بود یکی نبود. یه دختر کوچولوی خیلی
ناز با موهای طلایی بود که بابا و مامان و مادر بزرگ و خلاصه همه ی شهر عاشقش
بودند، که خب خیلی اهمیتی نداره، چون روز اولی که دختره تنها رفت بیرون،درست نمی
دونم گرگ خوردش یا کامیون لهش کرد یا یه قاتل روانی با چاقو ریز ریزش کرد یا این
که سر یه آب نبات انقده عر زد تا ور پرید. راستش اینش ام زیاد مهم نیست، نکته ی
مهم اینه که الان که من دارم این قصه رو براتون می گم نه کسی اون دختره رو یادشه،
نه این که هیچ کی به ت*خمشه که یه دختر بچه ی لوس و ننر و زرزرو کی و چطوری به ف***ک
رفت.
گاهی اوقات، مرده به زمین می افتم
چه زجریست دوباره برخاستن در زندگی بعدی، که بی تامل همان جا از پی می آید بی
آن که مهلتی برای اسودن دهد
گاهی به پنجه هایم زل می زنم که پیش چشمان خیره ام ذره ذره خاک می شوند و با
باد می روند
چندشی است روییدن دوباره شان، از پی، بی درنگ
نفرین رهایم نخواهد کرد
خورشید سلامم را نمی پذیرد
آب خیسم نمی کند
نفرین شده ام
این مکالمه بین بابا و مامانمان سر صبحانه رد و بدل شد:
- قیصر امین
پور هم رفت (با بغض) راحت شد. سرطان داشت، کلیه هاش از کار افتاده بود، تازه
تصادفم کرد. آرزوی مرگ می کرد.
- آخه! بمیرم الهی.
چرا مرد؟!
- من نمی دونم
واقعا! می خوای از خودش بپرس! (با خشم و بغض قاطی)
- وا! سوال کردم
فقط
.....
پهلوان زنده را عشق است. بغض فرو خورده ی بابای ما هم
نهایتش این که مامانمان را دو سه صباحی بفرستد سراغ چار تا کتاب قیصر به در آوردن
ادای شعر خوانی. بعدش همان هیچی که قبلش.
مدت هاست که عاشق همیم ولی نشده که با هم تنها باشیم.
هردومان می دانیم که قرار امروز پارک بهانه است و بعدش می رویم خانه ی ما. با
بدبختی و زجر خودم را به نیمکت پارک می
رسانم، چون میخ کفشم پایم را بدجور آش و لاش کرده. چشمان منتظر عاشقش را می
بینم و خودم را با نفسی از آسایش روی نیمکت می اندازم. صدای جر خوردن شلوار نو ام
در اثر میخ کف نیمکت دلم را ریش می کند. اعصابم داغان می شود، دو تا میخ
در یک روز! دستم را پشت کمر عشقم می گذارم تا تماس تنش آرامم کند. نوک تیز یک میخ
بیرون زده از پشتی نیمکت دستم را از لای انگشت تا ساعد جر می دهد و خون می زند
بیرون. به روی خودم نمی آورم، فکر می کنم صحبت و معاشرت را کوتاه کنیم و تا این میخ
ها جرو واجرمان نکرده اند برویم. می آیم بلند شوم، نوک کج میخی که شلوارم
را جر داده بود ظاهرا به پوست بیضه ام گیر کرده بوده، یک تکه از گوشتش را می کند.
جیغم را قورت می دهم تا جلوی عشقم آبروریزی نشود، ولی خونش راه می افتد توی شلوارم
و شورت و جورابم را خیس می کند. وسط آن درد و خون و افتضاح، می خواهم خودم را از
تک و تا نیندازم. مثل جنتلمن ها دست دراز می کنم که کیف عشقم را بگیرم و برایش
بیاورم. کیف را که روی شانه می اندازم یک چیزی توی شانه ام فرو می رود و گوشتم را
جر می دهد. یادم می افتد که عشقم گفته بود میخ سگگک بند کیفش خراب شده. خون
زخم شانه ام روی سینه و زیر پیراهنیم راه می افتد و پشم هایم را به هم می چسباند.
نیمه دوان عشقم را دنبالم تقریبا روی زمین می کشم تا از آن پارک میخ زده ی
لعنتی خارج شوم، یک میخ نرده ی چوبی پارک به پهلویم می گیرد و بین دوتا
دنده ی آخرم یک تکه گوشت را می کند. عشقم ماچم می کند. آش و لاش به تاکسی می رسم،
در تاکسی را باز می کنم و دختره را توی تاکسی پرت می کنم و در حالی که هنوز کامل
سوار نشده ام دستگیره را با شدت می کشم. میخی که راننده یا یک الاغ دیگری
به جای پیچ برای تعمیر دستگیره استفاده کرده است، به زانویم می خورد و نوکش تا زیر
کشکک زانویم فرو می رود. مثل خر عر می زنم و پایم را کنار می کشم و از عصبانیت
با کف دست روی در می کوبم. همان میخ
توی دستم فرو می رود و از پشتش می زند بیرون. عشقم ماچم می کند. دم در منزل پیاده
می شویم. قبل از این که دستم را از میخ تویش آزاد کنم راننده ی احمق که یک
کمی ترسیده راه می افتد. بعد از این که پنج قدم به دنبال تاکسی روی زمین کشیده می
شوم، میخ دستم را می جراند و در می آید. خاکی و زخمی و پاره پوره یر می
خیزم. عشقم ماچم می کند که دردهایم را تسکین بدهد.
امروز قرار است من بمیرم، سر ساعت شش
کاش به دوستم نگفته بودم ان آقا
کاش آن شب که تو بالاخره لباس هایت را در
آوردی، زرتی خوابم نبرده بود
جسد لهیده ی دوستم را دیروز زیر سنگ ها پیدا کردم. بهمن سنگ
گرفته بودش. گندیده بود، نه زیاد، فقط کمی. گوشتش را کالباس کردم. چیز تحفه ای از
کار در نیامد، دل را آشوب می کرد. شاید به خاطر این که چشم خانه ها را خالی نکرده
بودم، مزه را خراب می کنند، هر لقمه ی کالباس را فکر می کنی که بهت زل زده. فکر
کنم دفعه ی بعد قورمه درست کنم. بهتر است. از گوشت سفید تنت، که می دانم چربی زیر
پوست نرمت خوشمزه اش خواهد کرد. فردا لای برف ها را می گردم. پیدایت می کنم، اگر
خرس تا آن موقع نزده باشدم ...
تو دولابچه ی قلبم
فکر توه
یا شاید توی
طاقچه ی مغزم
عشق توه
یا این که
توی پستوی معدم
یاد توه
نمی دونم!
یک کم قاطی پاتی
کردم
من آناتومیم هیش
خوب نیس آخه
نمی دونم جای هر
کودوم کجاس
چه تو معده، چه
تو روده،چه تو مغز و چه تو قلب
فقط می دونم می
خوامت!
من مرده ام. الان دو روز می شود.