تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
سه شنبه 1386/08/29
لالایی خوانی

عروسک خوشگل من می خواد بخوابه.....

عروسک خوشگل من می خواد بخوابه.....

عروسک خوشگل من باید بخوابه

عروسک خوشگل من باید بخوابه

وروجک کوچولویم لطفا بخوابه

وروجک کوچولویم باید بخوابه

وروجک تخم سگم باید بخوابه

تخم سگ پدرسگم باید بخوابه

تخم سگ پدرسگم باید بخوابه

تخم سگ پدرسگم می گم بتمرگ

تخم سگ پدرسگم می گم بتمرگ

تخم سگ! می گم بتمرگ

می زنمت....

بتمرگ! بتمرگ! عر نزن!

د بتمرگ می گم!

(قرچ! صدای له شدن یک چیز نرم)

نتیجه: تا وقتی بچه ملاجش هنوز نرم است لالایی برایش نخوانید
 
+ 9:18 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/08/28
مفت

امروز می خواستم یه پست بذارم،اتفاقا نوشتم هم،ولی دیروز همین طور الکی الکی خبر شدم که یه دوست صمیمیم هپاتیت C گرفته. بدجور به همم ریخت. خودم سه پیچ شدم تا بم بگه. ورزشکاره فلک زده،سر عمل کلیه خون بش زدن، اون موقع خونا آزمایش نمی شدن. یه جوری اصلا شکسته بود. می گفت غرورم شکسته. اینش به همم ریخت. انقده غصم گرفت که یادم رفت به این مملکت سگدونی فحش بدم.

پس نوشت: من ازین پستای شخصی دوست ندارم خودم بذارم. از نک و نالم خوشم نمی آد خودم بکنم. انگار الان جفت این کارارو کردم. ایراد در ساخت است، از کارخانه این طور بوده. فکر بد راجع بم نکنید.
+ 8:12 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/08/26
آدم خوار

دیگر نه. دیگر نمی کنم. هر لقمه اش انگار به ام زل می زند. نگاهش سرزنش بار نیست، حتی غمگین هم نیست که دارم می خورمش، فقط همین طور سرد به ام زل می زند و سوراخم می کند. هر لقمه ی مغزش انگار به من فکر می کند، توی دستم که هست تا به دهانم برسد، و توی معده ام و اندرونم. چندش عظیمی است که لقمه تان درونتان به تان فکر کند. عرق که می کنم افکار او از تنم می تراود. زود تر باید قیش کنم تا تسخیرم نکرده، تا بیشتر ازین او نشده ام، یا شاید  دیر است ...  ء

من قبلا نمی توانستم این طوری فکر کنم. من اصلا فکر بلد نبودم بکنم، و این را هم نمی دانستم که نمی توانم فکر کنم. خیلی بد است این جوری... ء

 دیگر آدم نمی خورم، دیگر نه، دیگر نمی کنم... ء
+ 9:30 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/08/23
آدمک

زانویم هنوز قرچ قرچ می کند. میخی که دیروز تویش کوبیدم خوب کار نمی کند. اسکنه را بر می دارم و میخ را با زور و مکافات از توی زانویم بیرون می کشم. اول خوب در نمی آید، به یک چیزی گیر کرده، زور که می دهم کج می شود. آخر سر با فشار بیرون می کشمش، یک تکه از زانویم هم نوکش چسبیده. یک میخ بلندتر بر می دارم و زیر کشکک زانویم می گذارم و با چکش رویش می کوبم. بوم! یک بار. بوم! دو بار. بوم! سه بار... حس می کنم که از توی کشککم رد می شود و مفصلم را به هم می دوزد. فرم رانم را دوست ندارم. رنده را بر می دارم و سه بار رویش می کشم تا صاف شود. ساق آن یکی پایم هم قناس است. سمباده اش می زنم. چشمم یک کمی لوچ است. نوک اسکنه را زیر تخم چشمم می گذارم و بیرون می پرانمش تا بعد تر صاف تر جایش بزنم.

"اه! پسرم! باز هم خود درمانی کردی؟"

چشم های مهربانش از پشت عینک درشت تر به نظر می رسد. حتما پیش اون فرشته هه بوده.

پدر ژپتوی مهربان من...
 
+ 10:24 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/08/21
در عشق

به کون خیزه رفتن، دشت سبز را

عشق نامیدیم

تفو!
+ 10:44 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/08/19
چشمان آبی رنگ سگ

بدنم خرد و در هم شکسته، صورت رو به آسمان، روی علف های کنار جاده ای که هم الان ماشینم تویش له شد، افتاده ام. یک جفت چشم آبی زلال، نزدیک، به عمق چشم هایم زل زده. یک جفت پنجه ی تیز گل آلود، بدنم را می خراشد. از یک جفت منخزین مرطوب، نفس داغی چانه ام را غلغلک می دهد. یک جفت دندان نیش زرد، گوشت بی حس تنم را می جود. یک زبان بزرگ زبر،خون ها را می لیسد. یک جفت قطره ی بزاق گرم، بر گلوی لختم می چکد.

به یاد عشقم می افتم که داشتم بر می گشتم پهلویش.

یک جفت قطره اشک شور بر گونه ام سرازیر می شود.
+ 7:27 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/08/16
غصه ی یک شب سرد
عینهو کتلت نیم خورده ی شب مانده ایم. وجناتمان دل کسی را نمی برد، ولی اگر تیغ گرسنگی سر به جانت گذاشته باشد و جادوی ظاهر را بتوانی بی خیال شوی، کارت را راهکی می اندازیم. این جورها نبوده که از ازل ما این طور تصادفی و لای دری بوده باشیم و صدای کلنگمان این قدر رسوا سر به بارگاه هفتم زده باشد و بوی الرحمانمان این فرمی شامه نواز بوده باشد. ما کلاهمان پشم ندارد صحیح، تنمان و تفکرات فلسفیمان دندان احدی را نمی گیرد این هم درست، این ها را خودمان فوت آبیم، ولی این هم نیست که بن کل نباشیم. ما هم چیزکی بارمان است. اگر بوی گند ماسیده ی زیر بغلمان را تاب بیاوری و توی صورتمان عق نزنی، از دستمان بر می آید که سنگ صبورت باشیم. حالا بیا این چایی را بگیر دیشلمه کن، آن دو تا قطره خیسی دودو زن پشت پلک هایت را که دو ساعت است کلنجار می روی باشان بچکان و خلاص، بنشین اینجا دم آتش که گرم تر است، وا کن سفره را ببینم چه ات است دخترکم ...
+ 8:38 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/08/14
یک قصه ی کودکانه

یکی بود یکی نبود. یه دختر کوچولوی خیلی ناز با موهای طلایی بود که بابا و مامان و مادر بزرگ و خلاصه همه ی شهر عاشقش بودند، که خب خیلی اهمیتی نداره، چون روز اولی که دختره تنها رفت بیرون،درست نمی دونم گرگ خوردش یا کامیون لهش کرد یا یه قاتل روانی با چاقو ریز ریزش کرد یا این که سر یه آب نبات انقده عر زد تا ور پرید. راستش اینش ام زیاد مهم نیست، نکته ی مهم اینه که الان که من دارم این قصه رو براتون می گم نه کسی اون دختره رو یادشه، نه این که هیچ کی به ت*خمشه که یه دختر بچه ی لوس و ننر و زرزرو کی و چطوری به ف***ک رفت.

قصه ی ما به سر رسید.بچه ها جون همه تون برید بخوابید. 
+ 8:58 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/08/13
نفرین

گاهی اوقات، مرده به زمین می افتم

چه زجریست دوباره برخاستن در زندگی بعدی، که بی تامل همان جا از پی می آید بی آن که مهلتی برای اسودن دهد

گاهی به پنجه هایم زل می زنم که پیش چشمان خیره ام ذره ذره خاک می شوند و با باد می روند

چندشی است روییدن دوباره شان، از پی، بی درنگ

نفرین رهایم نخواهد کرد

خورشید سلامم را نمی پذیرد

آب خیسم نمی کند

نفرین شده ام

+ 9:13 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/08/13
از درد کمر کلافه ام، ای چند روز که نمی نوشتم افتاده بودم خانه. دیروز یک شیرپاک خورده ای تشخیص داد شروع دیسک کمر است، تا فردا بروم پهلوی یک آدم معتبرتری. خدا به خیر کند.
+ 9:12 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/08/09
هراسان

پشت سرم را می نگرم

مبادا سایه ام قصد جانم کند
+ 1:49 بعد از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/08/09
پی نوشت
راستش من خودم شخصا دل خسته ی هیچ شاعر انقلابی نیستم، عنادی هم ندارم باشان هرچند. قیصر امین پور را فکر کنم پدرم شخصا می شناخت نه به خاطر شعر و این صحبت هایش، ولی مهم این چیزها نیست اصلا. مهم اصل داستان است که هر که مرد عزیز شد. پهلوان مرده را عشق است. اگر هر جا چیز دیگری گفتم خبط بوده.
+ 1:47 بعد از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/08/09
قیصر

این مکالمه بین بابا و مامانمان سر صبحانه رد و بدل شد:

- قیصر امین پور هم رفت (با بغض) راحت شد. سرطان داشت، کلیه هاش از کار افتاده بود، تازه تصادفم کرد. آرزوی مرگ می کرد.

- آخه! بمیرم الهی. چرا مرد؟!

- من نمی دونم واقعا! می خوای از خودش بپرس! (با خشم و بغض قاطی)

- وا! سوال کردم فقط

.....

پهلوان زنده را عشق است. بغض فرو خورده ی بابای ما هم نهایتش این که مامانمان را دو سه صباحی بفرستد سراغ چار تا کتاب قیصر به در آوردن ادای شعر خوانی. بعدش همان هیچی که قبلش.

بعله دیگر، این جوری است
+ 10:46 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/08/07
میخ در عشق

مدت هاست که عاشق همیم ولی نشده که با هم تنها باشیم. هردومان می دانیم که قرار امروز پارک بهانه است و بعدش می رویم خانه ی ما. با بدبختی  و زجر خودم را به نیمکت پارک می رسانم، چون میخ کفشم پایم را بدجور آش و لاش کرده. چشمان منتظر عاشقش را می بینم و خودم را با نفسی از آسایش روی نیمکت می اندازم. صدای جر خوردن شلوار نو ام در اثر میخ کف نیمکت دلم را ریش می کند. اعصابم داغان می شود، دو تا میخ در یک روز! دستم را پشت کمر عشقم می گذارم تا تماس تنش آرامم کند. نوک تیز یک میخ بیرون زده از پشتی نیمکت دستم را از لای انگشت تا ساعد جر می دهد و خون می زند بیرون. به روی خودم نمی آورم، فکر می کنم صحبت و معاشرت را کوتاه کنیم و تا این میخ ها جرو واجرمان نکرده اند برویم. می آیم بلند شوم، نوک کج میخی که شلوارم را جر داده بود ظاهرا به پوست بیضه ام گیر کرده بوده، یک تکه از گوشتش را می کند. جیغم را قورت می دهم تا جلوی عشقم آبروریزی نشود، ولی خونش راه می افتد توی شلوارم و شورت و جورابم را خیس می کند. وسط آن درد و خون و افتضاح، می خواهم خودم را از تک و تا نیندازم. مثل جنتلمن ها دست دراز می کنم که کیف عشقم را بگیرم و برایش بیاورم. کیف را که روی شانه می اندازم یک چیزی توی شانه ام فرو می رود و گوشتم را جر می دهد. یادم می افتد که عشقم گفته بود میخ سگگک بند کیفش خراب شده. خون زخم شانه ام روی سینه و زیر پیراهنیم راه می افتد و پشم هایم را به هم می چسباند. نیمه دوان عشقم را دنبالم تقریبا روی زمین می کشم تا از آن پارک میخ زده ی لعنتی خارج شوم، یک میخ نرده ی چوبی پارک به پهلویم می گیرد و بین دوتا دنده ی آخرم یک تکه گوشت را می کند. عشقم ماچم می کند. آش و لاش به تاکسی می رسم، در تاکسی را باز می کنم و دختره را توی تاکسی پرت می کنم و در حالی که هنوز کامل سوار نشده ام دستگیره را با شدت می کشم. میخی که راننده یا یک الاغ دیگری به جای پیچ برای تعمیر دستگیره استفاده کرده است، به زانویم می خورد و نوکش تا زیر کشکک زانویم فرو می رود. مثل خر عر می زنم و پایم را کنار می کشم و از عصبانیت با کف دست روی در می کوبم. همان میخ توی دستم فرو می رود و از پشتش می زند بیرون. عشقم ماچم می کند. دم در منزل پیاده می شویم. قبل از این که دستم را از میخ تویش آزاد کنم راننده ی احمق که یک کمی ترسیده راه می افتد. بعد از این که پنج قدم به دنبال تاکسی روی زمین کشیده می شوم، میخ دستم را می جراند و در می آید. خاکی و زخمی و پاره پوره یر می خیزم. عشقم ماچم می کند که دردهایم را تسکین بدهد.

داخل خانه جعبه ی کمک های اولیه یک جعبه ی چوبی است که درش چهار تا میخ دارد. جرات نمی کنم ازش استفاده کنم، فقط عشقم یک ماچم می کند. همین طور خونین و مالین با دختره به رختخواب می روم. سرم را می آیم روی متکا کنارش بگذارم که به لبه ی بالای تخت می گیرد. نوک میخی که چند هفته ای یادم رفته درستش کنم، یک چاک درست و حسابی عمیق روی پوست سرم درست می کند. کل متکا خونی می شود. عشقم ماچم می کند. مستاصل و بیچاره، مانتویش را در می آورم. نگاهم روی کمربندش خیره می ماند. لبهایش را به انتظار غنچه می کند. یک کمربند چرمی سیاه پر از میخ های تزیینی دارد. مغزم نمی کشد. با نعره و جیغ، لخت و پتی و خون چکان، از خانه بیرون می دوم. توی کوچه، در حال تازیدن، چشمم به انبوه میخ هایی که از یک جعبه ی شکسته روی زمین ریخته خیره می ماند ... !ء
+ 9:14 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/08/06
امروز من می میرم

امروز قرار است من بمیرم، سر ساعت شش

کاش به دوستم نگفته بودم ان آقا

کاش آن شب که تو بالاخره لباس هایت را در آوردی، زرتی خوابم نبرده بود

کاش تا نمرده ام فوتبال زود تر پخش بشه...
 
+ 2:0 بعد از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/08/05
دور افتاده

جسد لهیده ی دوستم را دیروز زیر سنگ ها پیدا کردم. بهمن سنگ گرفته بودش. گندیده بود، نه زیاد، فقط کمی. گوشتش را کالباس کردم. چیز تحفه ای از کار در نیامد، دل را آشوب می کرد. شاید به خاطر این که چشم خانه ها را خالی نکرده بودم، مزه را خراب می کنند، هر لقمه ی کالباس را فکر می کنی که بهت زل زده. فکر کنم دفعه ی بعد قورمه درست کنم. بهتر است. از گوشت سفید تنت، که می دانم چربی زیر پوست نرمت خوشمزه اش خواهد کرد. فردا لای برف ها را می گردم. پیدایت می کنم، اگر خرس تا آن موقع نزده باشدم ...

+ 10:6 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/08/02
آناتومی عشقی

تو دولابچه ی قلبم

فکر توه

یا شاید توی طاقچه ی مغزم

عشق توه

یا این که

توی پستوی معدم

یاد توه

نمی دونم!

یک کم قاطی پاتی کردم

من آناتومیم هیش خوب نیس آخه

نمی دونم جای هر کودوم کجاس

چه تو معده، چه تو روده،چه تو مغز و چه تو قلب

فقط می دونم می خوامت!

+ 9:34 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/08/01
شب اول

من مرده ام. الان دو روز می شود.

چیزی که نمی دانم چیست، شاید موش، شاید کرم، نوک ممه ام را ریز ریز گاز می گیرد. اگر زنده بودم خیلی به ام حال می داد. ولی الان هیچ احساسی ندارم، چون مرده ام.
+ 8:49 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/08/01
یک بوسه ی مقطوع
از مستراب بیرون می آیم. دستانم را با کتم تمیز می کنم. نوک انگشتانم یک کمی بو می دهد. با دهانم تمیزشان می کنم. به سمت عشقم می روم. بوسه مان نیمه کاره مانده بود...
+ 8:25 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/08/01
*ه خوردم! بر گشتم!
+ 8:24 قبل از ظهر امین فولادی.