با رفتنت کج شدم
به درخت بید تکیه اش داد و بدنش را به بدن او فشرد. نسیم خنک نیمه شبی باغ زیر نور مهتاب صورتش را شست. تضاد هیجان انگیز بین داغی تن هاشان و سردی شبنم روی لباس او هیجانی و دیوانه اش کرد. بدون این که فاصله ای بین تنهای داغ و به هم چسبیده شان بیاندازد، دستش را به سمت کمر برهنه ی او برد و.... پایش را کمی، فقط کمی به راست تکان داد، تا راحت تر وزن بدن هر دوشان را تحمل کند.
چیز لزج سردی زیر پایش له شد و لای انگشتان برهنه ی پایش را مرطوب کرد.
خوابت میاد؟
خسته ای؟
بمیرم الهی! کارت زیاد بود؟
چایی می خوای؟
آب بیارم برات؟
هان؟
دوسم داری؟
بوسم می کنی؟
بیام تو بغلت؟
بیام خستگیت در می ره ها!
نه؟
نه؟
باشه!
بزنمت بمیری؟
گه بی احساس!بوم!
صدای فلز روی فلز
بوم!
صدای فلز روی فلز
بوم!
هر کدام از ضربه های پرس نمی دانم چند صد تنی را توی تمام تنم حس می کنم.
نه این که دردم بیاید، درد مدت ها قبل ترکم کرده است. فقط لرزش ضربه ها را توی استخوان هایم احساس می کنم. هر ضربه، دو سانت ناقابل بالاتر از قبلی می کوبد و دو سانت بیشتر از بدن مرا تبدیل به سوپ گوشت و خون له شده می کند. دیوارهای دور و برم از پاشش خونم طرح های قشنگی پیدا کرده اند، سر گرمم می کنند. تا حالا پنج تا حیوان و کلی چهره تویشان پیدا کرده ام. سفت بسته اندم، جوری که جم نمی توانم بخورم.
بوم!
دو سانت دیگر. کم کم خونم دارد توی صورت خودم هم می پاشد. ضربه ی قبلی لگنم را خرد کرد. این یکی اولین دنده ام را می لهاند. درد دیگر ترکم کرده. فکر کنم این رنگ جدید مال اندرونم بود که به دیوار پاشید.
چندش داغانم کرده.
بوم!
ما تنگ در بغل گرفته شده ترین زانوی غم خشایارگونه ی شکست ترموپیل ایم
ما به حق نفرین شده ترین از هم گسسته کاندوم شکست خورده در پیش گیری از نخستین بارداری نا خواسته ی تاریخ ایم
ما بی خاصیت لقب گرفته ترین پاشنه ی کفش سوراخ شده به پیکان سمی پاریس به آشیل ایم
ما این کاره نیستیم
شما ریز بین تر از آنی که دعایت را جای اشتباه فرو کنی
شما دانا تر از آنی که پای درخت اشتباه را بخیسانی
ما سولاخ اشتباهیم
ما همواره درخت اشتباه بوده ایم
از ما در آور
دیگر پای ما نشاش لطفاروزگار غریبیست ای نازنین
در این هروله ی به اف رفتن ها
عاشق می شوی و دل می بندی و خوارت ...اییده می شود
عاشق نمی شوی و دل نمی بندی و خوارت بدتر ...اییده می شود
بد روزگار غریبیستبی عرضه گی اش که اوائل دست خودش نبود، الان دیگر کلافه اش کرده بود. بار اول که برای خرید رفته بود، مغازه داره به جای موز کدو به اش غالب کرده بود. بار دوم گفته بود آبکش می خواهد ولی رنده به اش داده بودند. سومین مرتبه قرار بود بادام زمینی بخرد ولی با سویا به خانه برگشته بود. پهلوی خودش تحقیر شده بود. انگار همه توی صورتش می خواندند که می شود او را دست انداخت و سرش کلاه گذاشت. از همه بدتر، اون نگاه توی چشمای فروشنده ها بود که روحش رو می جوید... . این دفعه، روی خودش کار کرده بود. کتاب خوانده بود، پیش مشاور رفته بود، کلاس های عزت نفس گذرانده بود و آماده بود به هیچ قیمتی نگذارد کسی مضحکه اش کند. وارد مغازه شد، دو متر پارچه سیلک سفید سفارش داد، چشم در چشم فروشنده شد و فقط یک لحظه ی کوچک، گوشه ی نگاه فروشنده را به خودش دید. بعد همان طور که مغازه داره در حال بریدن پارچه بود، میله ی بارفیکس اتاقش را که فقط محض محکم کاری با خودش آورده بود بالا برد و مغز پارچه فروش را روی پیشخوان له کرد.
آن دو متر سیلک سفید را که فروسنده داشت می برید مجبور شدند بریزند دور چون لکه هایش با هیچ چیز پاک نشد.
پس نویس: اول خواستم با مزه بنویسم، نمی دونم چرا این جوری چت از کار در اومد! ء
شوخی شوخی جوالدوز را توی تخم چشمش فرو کردم
جدی جدی کره چشمش ترکید
شوخی شوخی دستش را پیچاندم
جدی جدی استخوان آرنجش بیرون زد
شوخی شوخی تیغ را روی خرخره اش کشیدم
جدی جدی خون و خلطش توی صورتم پاشید
شوخی شوخی دور لبم را لیسیدم
شوخی شوخی از مزه اش خوشم آمد
شوخی شوخی باز هم می خواهم
ساعت 3 نیمه شب است
هول نکن، نمی کشمت
هنوز نه...
هیچ کی نمی تونه منو خلاف میلم ببره تو رختخواب
آخه من اصلا خوابم نمی یاد!
تلویزیون فوتبال داره
دست از سرم بردارید! نمی یام باهاتون به رختخواب
من امشب خوابم نمی آد
می خوام یانگوم ببینم
ولم کن لامصب! نمی یام به رختخواب
من که به دول و لوبریکانت کاری ندارم
نشستم دارم ماستمو می خورم
خیلی بد است
خون می آید
درد دارد
می سوزد
تبر را از دم دستم دور کنید
نمی خواهم قاتل باشم
آن شب که من بر می گشتم خانه، یک چنین حالتی پیش آمد. پتکی که برای بابا خریده بودم روی دوشم بود، وزنش اذیتم می کرد. از پاگرد که پیچیدم، آن خانم را دیدم که روی پله ها ولو شده بود و موهایش بلند مشکیش روی صورتش را پوشانده بود. جوری که سرش روی لبه ی پله قرار گرفته بود وسوسه ی غیر قابل مقاومتی درون خودش داشت، انگار که با قصدی آن جا قرار گرفته باشد. صورتش را وقت نکردم که ببینم.
نمی توانم بلند شوم، هیولا روی سینه ام نشسته. ناخن های تیغ مانند و زهر چکانش قلب و ریه ام را سوراخ می کنند و ته حلقم را قلقلک می دهند. توی حلق و دهان خودم بالا می آورم. زبان متعفن و لزجش به دهان باز مانده از دهشتم وارد می شود و خون و استفراغ را با لذتی چندش آور می بلعد. کرم های ریز سفیدی که روی پوستش موج می زنند حالا زیر پوستم و توی کره چشمم می لولند و گوشتم را می جوند. حفره ی شکمم را می درد و آهسته آهسته، با طمانینه ای از سر حیوانیت، دنده هایم را یک به یک بیرون می کشد و اندرونم را می بلعد. گریزی نیست.
زجرم ولی، هنوز به نهایت نرسیده.
لب های ترک خورده و خیس از خونابه اش را نزدیک صورتم می آورد تا بوسه ای از لبانم بگیرد. دندان های سیاهش را می بینم که ذرات گوشت تن خودم لایشان گیر کرده. می خواهد روحم را از دهانم بمکد و پوسته ام را خالی رها کند.
از اعماق درونم، نعره ای خاموش سر می دهم، که مثل موجی از جا می کندم، آن چنان که رگ و پیم از هم می گسلد و گوشت و پوستم از هم جدا می شود، و از چنگال هیولا که به پاره های تن مانده در دستش خیره مانده، رها می شوم.
بیدار می شوم.
......................
چشمانم را که می گشایم، هیولا هنوز همین جاست.
من به دام افتاده ام، کابوسم تمام نمی شود...
سیبک گلویت که امروز هم مثل دیروز و روزهای قبلش زیباییش نفسم را بند آورده، چه اغوا کننده تکان تکان می خورد در کف دستم. پدرم در آمد تا با آن چاقوی کند میوه خوری از گلویت بریدمش. می گذارمش توی طاقچه، کنار آن شیشه ی سس مایونزی که تویش چشم هایت را گذاشته ام. آن چشم ها، که با چنگال با کلی مکافات درشان آوردم. تمام جانم خونی شد. قلب و سینه ات را نه به سگ های باغبان دادم نه به گربه ی همسایه. خودم خوردمشان. فردا باز هم به سیبکت زل می زنم عزیزکم.
که پشم هایش را نزده باشند....
- #@&^... ؟!ء
- نه خاک بر سر الاغ بی شعورت!
زیر بغل را می گویم مرتیکه حیوان حشری!
ریدی توی حرفم!
.......
بگیر آن ور مادر قحبه!
پاچه هایم شاشی شد

